برای آخرين بار

¤ سلامی گرم به همه دوستان عزيزم... قبل از هر چيز اين سال نو رو به همه تبريک ميگم و اميدوارم توی سال ۸۴ همه خوشبخت بشند... سالی جديد که بايد با انرژی تازه شروع کرد... خدا ميدونه امسال چه راه پر پيچ و خمی رو بايد بريم تا به انتهای سال برسيم... بايد حداکثر تلاشمون رو بکنيم تا فايده بيشتری از زمان ببريم...

 ميخواستم زودتر بيام و آخرين پستم رو بنويسم اما نميشد يعنی هم وقت نميشد و هم اينترنت تو دسترس من نبود به هر حال اومدم تا آخرين پستم رو بفرستم... من حالا توی رشت هستم و اين نوشته ها رو می نويسم...

نميدونم تا حالا ترانه((مرا ببوس)) رو با صدای ((گلنراقی)) گوش کرديد يا نه... من از وقتی که داستان ساخت اين ترانه رو خوندم خيلی به اين ترانه علاقمند شدم و حالا ميخوام اين داستان کمی طولانی رو اينجا بيارم...

پس از ربع قرن سكوت<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

مرحوم حيدر رقابىكه به غلط در برخى نوشته ها «حيدرعلى» آمده، فرزند مرحوم احمد رقابى، در نوزدهمينروز آذر ماه ۱۳۱۰ شمسى پا به عرصه وجود گذاشت و در روز ۲۳ آذر ماه ۱۳۶۸ در آغوشبرادر در بيمارستان جم تهران به علت عارضه سرطان لوزالمعده در پنجاه و ششمين سالحيات، براى هميشه دنيا را وداع گفت و در جوار حاج محمدحسن شمشيرى و جهان پهلوانتختى به خاك سپرده شد.

مرحوم رقابى پس از كودتاى ۲۸ مرداد دستگير شد و روانهزندان گرديد و اندكى بعد آزاد شد و دوباره دستگير شد و با گرفتن تعهد از پدر او بهشرط آنكه براى هميشه ايران را ترك كند، از زندان آزاد شد و از كشور خارجگرديد.
قبل از آن كه به سال هاى تبعيد مرحوم رقابى نگاهى بيندازم، روايت چگونگىسرودن مرا ببوس را به نقل از خود وى تقديم مى دارم و سرانجام تحصيلات او، چگونگىبازگشت به ايران و سرانجام كار او و كتاب شناختش را ارائه خواهم كرد.
او دربارهچگونگى سرودن شعر ترانه «مرا ببوس» مى گويد:

«با او در يكى از روز هاى پرگيرودارجنبش ملى آشنا شدم و هم در شعر و هنر و هم در سياست او را هماهنگ زندگى خود يافتم. سرنوشت دوستى ما با سرنوشت نهضت ملى ايران بعد از كودتاى ۳۲ هماهنگ شده بود. ۲۸مرداد كه رسيد نهضت انقلابى و زير زمينى شد به همين گونه دوستى ما.

با او پيمانزندگى بسته بودم و مى خواستم كه با پايان يافتن دوره دانشكده حقوق، اين عروسآرزو ها را، عروس خانه خود بسازم و گل هايى را كه پنهانى در لاى روزنامه ها به دستاو مى سپردم، ديگر آشكارا هر روز هديه اش كنم.
حالا ديگر من مسئوليت خطرناكىداشتم و ناگزير مى بايد در ميان او و انقلاب يكى را انتخاب كنم. من مسئول كميتهنهضت مقاومت ملى دانشگاه تهران بودم كه در سال هاى ۳۴-۱۳۳۲ رهبرى تظاهرات تهران رابه عهده داشتم.
بازار با سقف ريخته و بازاريان با زندگى آسيب ديده و كارخانه هابا كارگران به زنجير كشيده شده و دبيرستان ها با چهره توفانى، اما خاموش همه بهانتظار كوشش دانشگاه بودند، و به درستى كه نخستين تظاهرات ضد شاه- زاهدى از دانشگاهو در سر چهار راه مصدق [ولى عصر] آغاز شد و به دنبالش نخستين زد و خورد با پليس هاو سرباز ها ...
پس از آن، روز ها و هفته ها و ماه ها گذشت و تظاهرات موضعى دربازار و خيابان ها و برسر چهارراه ها با وضع خونين و دشمن شكن خود ادامه داشت. اينكوشش ها، آغازگر بستن راه اتومبيل ها، موضع گيرى هاى خيابانى پى درپى با فاصله هاىده دقيقه اى بود كه مايه گيج شدن پليس و فرماندارى نظامى مى گشت.

يكى از اين تظاهرات در خوددانشگاه و در روز شانزدهم آذر بود. دانشگاه در اين روز ۳ شهيد [قندچى، بزرگ نيا وشريعت رضوى] و چندين زخمى و زندانى داد. قهرمان مبارزات، دانشكده فنى بود. «مراببوس» در چنين روزى ساخته و به نام بيان حال هر جوان ايرانى بعد از ۲۸ مرداد سينهبه سينه گشت و از نسلى به نسل ديگر رسيد.
شب پيش از ماجراى شانزده آذر، از جلسهكميته نهضت مقاومت بيرون آمدم و براى چاپ اعلاميه مهمى به ديدار رابط نهضت مقاومتكل شتافتم. مى دانستم كه فردا روزى توفانى است، كار بعدى خداحافظى با دوست زندگى امبود.
دو بيت اول اين ترانه با آهنگش در خيابان انقلاب بر ذهنم جارى شد. ساعتدوازده شب كه رسيد با يكى از دستياران تداركات روز بعد به سوى خانه او رفتم. دوستمدر تاريكى كوچه ايستاد و من از ديوار خانه بالا رفتم و به آن سوى ديوار سرازير شدم،براى اين كه پدر و مادرش بيدار نشوند، به سختى دم مى زدم. آنها از بيم پليس كه درتعقيب من بود، ديدار ما را قدغن كرده بودند. خود من هم از اين حيث نگران بودم. فرداى خون آلود معلوم نبود كه برايم چه پيش بياورد، زندان يا شهادت؟

يكى ازكسانى كه ددمنشانه به دنبال دستگيرى من بود، مولوى معدوم بود. او سرگرد بود و بهيكى از ياران دستگير شده ام به نام تويسركانى گفته بود: اين هاله كيست كه هركس رامى گيريم، در زير شكنجه نشانى او را مى دهند؟
اما او نشانى مرا نداشت و خودم همنداشتم. هر شب و روز به جايى مى رفتم كه جريان هاى مبارزه مرا به آنجا مى كشيد. خانه ام همه جا بود. از پله هاى سنگى دانشكده حقوق گرفته تا زير زمين خانه قديمىمادر بزرگم و يا هر يك از بيغوله هاى بى نام و نشان جنوب شهر.

آن طرزخداحافظى ام با او، به خاطر حفظ جان او بود. چشم باز كرد و در تاريكى شب سايه مراشناخت. هيچ گاه اين گونه به ديدار او نرفته بودم. بالاخره آخرين دقايق ديدار من واو به سرعت تمام شد. اشك هاى بى صدايش انگشت هايم را خيس كرده بود.

سپيده مرد،سپيده دم/ چو يك فرشته ماهم/ نهاد ديده برهم/ ميان پرنيان غنوده بود به آخريننگاهش/ نگاه بى گناهش/ سرود واپسين سروده بود

هيچگاه هيچ يك از شعر هايم را تااين گونه پرتأثر احساس نكرده بودم. روز بعد ساعت هفت صبح، پنجه هاى هنرمند مجيدوفادار دنباله آهنگ را مى ساخت. تنها ده دقيقه براى اين كار احتياج داشت.

وزندان موقت شهربانى جايى بود كه ترانه مرا ببوس در آن تكميل شد و هم بنديان مننخستين خوانندگان آن بودند. يك جاى خواندن آنان، پيرامون هفت سين ۱۳۳۳ بود. شب عيدهم مرا ببوس و سراينده اش، هر دو در زندان بودند.
من او را ديگر نديدم كه بگويمبرايش ترانه اى به نام مرا ببوس ساخته ام. خواهش كرده بودم كه اگر زندانى شدم، بهديدنم نيايد. زندان اول به زندان دوم كشيد و آن هم به شرطى تمام شد كه بلافاصلهايران را ترك كنم. نظامى هاى شاه خيال مى كردند اين كميته نهضت مقاومت دانشگاه استكه آتش روشن كرده، اما وقتى كه من رفتم، تازه اين آتش روشن شد و كميته هاى ديگرى ازآن بيرون آمدند و بر جاده سرخ انقلاب قدم گذاشتند.
هنوز نمى دانم اين بيست وچهار سالى كه از ايران دور بودم بر سر او چه گذشت و برايش چه پيش آمده است. زندان،شكنجه، شهادت يا هيچ كدام.

موقعى كه من در ايران نبودم، آقاى گل نراقى اين سرودرا خواند و بسيار هم خوب خواند. خيلى ها سعى كردند با خواندن دوباره مرا ببوس جاىگل نراقى را بگيرند، اما نتوانستند.

به اين ترتيب معلوم شد، تاريخ سرودن شعر،شب ۱۶ آذر ۱۳۳۳ در تهران بوده و تنها غيبت و زندانى شدن رقابى و سپس تبعيد او وهمچنين سكوت حسن گل نراقى، زمينه مناسبى را فراهم آورد تا شايعه سرودن آن توسطسرهنگ عزت الله سيامك و يا محمدعلى مبشرى بر سر زبان بيفتد و اين اشتباه تاريخى بهوجود آيد.
مرحوم رقابى در زمان حيات كوتاهش «... از دانشگاه تهران ليسانس حقوق،از دانشگاه كلمبيا در آمريكا فوق ليسانس علوم سياسى و از دانشگاه آزاد برلين درآلمان فدرال دكتراى فلسفه دريافت كرد.
او طى تحصيلات عالى به عنوان دانشجوىممتاز موفق به اخذ دو بورس تحصيلى و تعداد زيادى تشويقنامه گرديد. رساله دكترايش باعنوان ارزشمندترين رساله در نوع خود بنا به توصيه دپارتمان فلسفه دانشگاه آزادبرلين از سوى دولت آلمان انتشار يافت.

وى در كار سترگ تحقيق و تدريس در آمريكا،نخست در كسوت استاد ممتاز به مدت دو سال از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۶۶ در دانشگاه كلمبيا بهتدريس پرداخت، سپس به عنوان پروفسور فلسفه از سال ۱۹۶۶ تا ۱۹۶۷ در دانشگاه ايالتىبال و از ۱۹۶۷ تا ۱۹۶۸ در دانشگاه اوكلاهاما و از سال ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۱ در دانشگاهدولتى كاليفرنيا در سان خوزه تدريس مى كرد. همچنين در سال ۱۹۶۷ با سمت پروفسورفلسفه و علوم سياسى در دانشگاه اينديانا تدريس مى كرد. از سال ۱۹۷۴ به بعد تا زمانبازگ

/ 0 نظر / 20 بازدید