کاشان و زلزله

سلام...
خب بعد از غيبتي طولاني مدت سلام... سلامي بعد از زلزله خوب تهران... مي دونم كه مركز زلزله تو مازندران بوده و چند نفر هم مردند ... من هم از مازندراني ها بدم مياد ... متاسفم... اين زلزله يه زلزله هشدار دهنده بود ... دوستي ميگفت چقدر خوبه كه هر از گاهي يه زلزله بياد تا مردم و بيشتر مسوولين از خواب غفلت بيدار بشند...
خواب بودم بيدار شدم حاجي چي شده زلزله اومده؟ بيا بريم بيرون... اومدم بيرون دكتر ك. رو ديدم داشت مي دوئيد... من هم ديگه واينيستادم... دنبالش دوئيدم احمقانه ترين كار ممكن... مثل يه گله گوسفند از طبقه 6 اومديم پايين من خندم گرفته بود وقتي هم كه به حياط رسيدم خندم بيشتر شد... حسن جان بدون دمپايي خيلي خنده دار بود ... روح ا... كه از حموم در رفته بود و يه تعداد كه با شرت اومده بودن... اگه زلزله ميخواست جدي تر باشه تو همون چند ثانيه اول آوار رو سرمون خراب شده بود و ديگه هرگز به پايين نمي رسيديم... شب با بچه هاي خوابگاه رفتيم دوي شبانه توي پارك لاله... همه اومده بودن پارك خيلي از خونواده ها هم با لحاف و تشك اومده بودن و خيلي شلوغ بود هي به ما تيكه مينداختن... آخه شما خودشو با من چيكار داري؟... خيلي از بچه هاي خوابگاه شب رفتن پارك لاله خوابيدن ... خودمونيم ها من اون لحظه خيلي ترسيدم...

كاشان... گلاب گيري... چقدر خوب بود... صفاي اونجا اينجا نيست... جاي شما خالي...






  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸۳