بند عيش

سلام...
تو پست قبلي در مورد مهاجرين افغاني نوشته بودم. ويولت نوشته كه تا اسم افغاني رو ميشنوه ياد جنايتاشون ميفته راستش من هم اينجوري بودم وقتي تو روزنامه ها خبراي جنايت و تجاوز و ... رو ميخوندم كه افغانيها اون كارا رو انجام داده بودن اعصابم به هم مي ريخت و احساس تنفر شديدي تو من ايجاد مي شد... ولي به نظر من نبايد قاطي كرد اونايي كه جنايت مي كنند حسابشون با آدماي بيگناه جداست و البته باز من اينجا بيشتر سيستم حكومت رو مقصر ميدونم... باران و زهرا هم نوشتن كه نداشتن هويت خيلي سخته آره خيلي سخته آدم ندونه مال كجاست و سخت تر از اون اینه که نتونی اونجايي که می خواد زندگی کنه... فرشته مهر هم گفته اول بايد به فكر خودمون باشيم بعد به فكر بقيه باشيم... من خودمون رو فراموش نكردم ولي اينجا من داشتم از افغانيها صحبت ميكردم و كلاَ از انسانيت كه امواج سبز ميگه كه پيدا نميشه... من ميگم پيدا ميشه ولي نمي دونم چرا اوني كه آدمه نميتونه كاري بكنه و اوني هم كه ميتونه كاري بكنه آدم نيست...
يكي از دوستاي قديمي رو ديدم كلي از مشكلات مملكت صحبت كرديم وقت خداحافظي بهش گفتم غصه نخور ايشاا... درست ميشه برگشت بهم گفت نه آقا مهرداد ديگه با ايشاا... هم درست نميشه!

آقا اين دفعه ديگه فوتبال رو بي خيال شديم رفتيم كوه... اصغر تا حالا خيلي جاها رفته و من چون ايندفعه مي خواستم جايي برم كه تا حالا نرفته بودم از اصغر خواستم كه با هم بريم... من و سعيد و محمد و اصغر ساعت 6 صبح جمعه از خواب پا شديم يه كمي سخت بود چون شبش داشتيم اين فيلم مارمولك رو ميديديم كه رضا واسم آورده بود هموني كه صداش خوب نيست اما Jet Audio رو طوري تنظيم كرده بوديم كه صداش خوب شده بود اونقدر خنديديم كه داشتيم مي تركيديم... بند عيش جايي بود كه بايد مي رفتيم ... از حصارك رفتيم بالا... واي چه رودخونه اي چه درختايي چه گلايي ... چهار ساعت طول كشيد تا رسيديم تا قله... يه قله 3000 متري كه اولين قله اي بود كه من فتح مي كردم... هوووووووووووورا... ساعت 12 بود كه صبحونه رو بالاي قله خورديم من كه داشتم غش مي كردم... بعدش از شيب كوه اومديم پايين من راحت اومدم ولي بيچاره محمد اون وسطا گير كرده بود و نشسته بود روي زمين ديگه نمي تونست بياد پايين اگه اصغر نرفته بود كمكش نمي دونم تا كي ميخواست اونجا بشينه... ناهار رو پايين اون قله درست كرديم ... توي مسير پر بود از درختاي گيلاس كه تازه شكوفه كرده بودن... اين سعيد شكمو هي مي گفت دو ماه ديگه بيايم گيلاس بخوريم... خلاصه جاي شما خالي... چقدر باصفا بود... يكي از نكات جالب اونجا اين بود كه برخلاف دربند و دركه كه تو روزاي تعطيل خيلي شلوغ ميشند خيلي خلوت بود و راحت ميشد صداي پرنده ها رو شنيد صداي آب رو شنيد من عاشق رودخونم...

من اين روزا مشغله های الکيم زياده و زياد نمی تونم بيام اينترنت کار کنم برای همين تا حالا نتونستم به دوستان وبلاگی سر بزنم ... شرمنده...

تا بعد...

تا بعد...
  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳