ورزشگاه آزادی

سلام...

¤ استاديوم آزادی

از هفته قبل تصميممو گرفته بودم که جمعه برم ورزشگاه آزادی بازی ايران و چين رو ببينم... اين هفته بچه ها خواستن برن آبشار سنگان هر چی هم از من خواستن که ول کن بازی رو بيا بريم کوه قبول نکردم... من عزممو جزم کرده بودم کاری رو که قصد داشتم انجام بدم... جمعه هوا ابری ابری بود اصلاْ با روز قبل قابل مقايسه نبود... به سعيد زنگ زدم که می خوام بيام پيشت اگه تو هم خواستی با من بيا... سعيد گفت مهمون دارم احتمالاْ نمی تونم بيام... بعد از ظهر رفته پيش سعيد... خونش تهران سره شهرک دريا... دوستشم راضی کرديم که بياد... با پسر عمه سعيد که ماشين داشت قرار گذاشتيم که بياد با هم بريم استاديوم... خلاصه يه سری مسائل پيش اومد که نصف نيمه اول رو از دست داديم... وقتی می خواستيم بريم تو ورزشگاه يه سربازه جلوی منو گرفت  و گفت که نمی تونی خوردنی ببری تو ورزشگاه منم گفتم باشه زير پيرنم قايمش کردم و يواشکی ازش رد شدم... فکر نمی کرديم از اين بازی استقبال بشه آخه ميدونيد که ايران اميد زيادی برای صعود به المپيک نداره... خلاصه ديديم درهای طبقه اول رو بستن و مجبور شديم بريم طبقه دوم... بعضی ها داشتن بر می گشتن و به ما می گفتن که اين بازی ارزش ديدن نداره تازه ايران به خودش گل هم زده... می دونيد يه خصلت بدی که ما ايرانی ها داريم اينه که خيلی زود نا امید ميشيم... پشتکار کافی نداريم... کارا رو تا آخرش دنبال نمی کنيم همين که وسطای يه کاری به يه مشکلی برخورد می کنيم فکر ميکنيم که ديگه نمی تونيم ادامه بديم... نميدونم اين تفکر منفی از کجا ناشی ميشه ولی متاسفانه اين تو فرهنگ ما وجود داره... آخه بازی فوتبال ۹۰ دقيقه ست و همه - هم بازيکنان و هم تماشاگران - تا آخرين لحظه بايد تلاش کنن... وقتی اين کره ای ها رو تو جام جهانی ديدم کلی کيف کردم تا آخرين لحظه تيمشون رو تشويق می کنن حتی اون لحظه ای که از ايتاليای بزرگ عقب بودن نا اميد نشدن... داشتم ميگفتم برای رفتن به طبقه دوم استاديم يه مسير مارپيچ رو بايد بالا می رفتيم که خودش يه کوهنوردی بود... اين سربازای بدجنس هم تمام درهای طبقه دوم رو بسته بودن و وقتی می پرسيديم چرا اينجوريه يکيشون جواب داد که: خب بازی مجاني اينجوريه ديگه... آخه تماشای بازی رايگان بود... منظور اون سرباز اين بود که تو ايران چيز مفت رو راحت به ملت نميدن... خب راست ميگفت... خلاصه از يکی از اون درای آخری رفتيم تو و پشت دروازه چينی ها نشستيم... من فکر می کردم ورزشگاه آزادی بايد خيلی بزرگ باشه اما از اون چيزی که تو فکرم بود کوچيک تر بود... يه تلويزيون نه چندان بزرگ هم زير ساعت ورزشگاه آزادی نصب کرده بودن و من که اتفاقاْ نتونسته بودم گل دوم ايران رو ببينم از تو اون تلويزيون ديدمش... خيلی جالب بود... حدود ۶۰ هزار تماشاگر اومده بودن... چينی ها هم حدود ۵۰۰ نفری ميشدن که صداشون اصلاْ شنيده نميشد... وقتی گل دوم رو خوردن فکر ميکنم چندتاشون به گريه افتادن... آخه با اين باخت ديگه کلاْ شانسی برای رفتن به المپيک ندارن... وای موج مکزيکی چقدر جالب بود وقتی شروع ميشد تو لوپ می افتاد ... من و سعيد رو جو گرفته بود و هی اين حرکت موج مکزيکی رو انجام می داديم... به قول حاجی ديگه کاملاْ عوام شده بوديم... من توی رشت چند بار رفته بودم ورزشگاه ولی هيچ وقت اينقدر حال نکرده بودم ...

¤ ميدونيد همه مون يه غده ای زير گلومون داريم که تو بچگی خيلی بزرگه و هر چی که آدم بزرگ ميشه اون کوچيک تر ميشه و به طبع اون کارای بچه گانه آدم کمتر ميشه... من فکر ميکنم غده بچه گيم هنوز خيلی بزرگ باشه ...

¤ دنبال يه سايت درست و حسابی می گردم تا عکسامو توش بزارم... بيشتر سايتای مجانی اجازه Hot Linking نمی دن و اين يه مشکل بزرگه...

¤ خيلی از اين سوال و جواب ويولت با اميد خوشم اومده...

اي كه گفتي هيچ مشكل چون فراق يار نيست

گر اميد وصل باشد، همچنان دشوار نيست

نوك مژگانم به سرخي بر بياض روي زرد

قصه دل مي‏نويسد حاجت گفتار نيست

در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم

بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم

به وقت صبح قيامت، كه سر ز خاك برآرم

به گفتگوي تو خيزم، به جستجوي تو باشم

حديث روضه نگويم، گل بهشت نبويم

جمال حور نجويم، دوان به سوي تو باشم

(سعدی)

پس تا بعد.... 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۳