چرا وبلاگ می نويسيم؟

به نام او که در اين نزديکی است...

سلام....

 

¤ به نظر ميرسه که خيلي ها ديگه چيزي براي گفتن ندارن انگار ديگه هر چي داشتن تموم شده ... خيلي ها رو ديدم که بعد از مدتي وبلاگ نويسي تهي شدند و ديگه اصلاً نوشتن براشون سخت شده يا به قول خودشون نوشتنشون نمي ياد... بعضي وقتا آدم اون احساسي رو که بايد داشته باشه تا بره و وبلاگش رو آپديت کنه نداره ...اصلاً هدف از وبلاگ نويسي چيه؟ اصلاً بيشتر ماها که شروع کرديم به ايجاد يه وبلاگ هدف داشتيم؟ يا اينکه اينکار هم مثل يه وبگردي بي هدف بوده؟ بعضي ها خاطرات روزمره شونو مي نويسند و اينکار براي اونايي که ذهن فعالي دارند و تو نويسندگي همچي متبحرند کار آسونيه ... خب براي ما آدما هر روز اتفاقات کوچيک و بزرگ زيادي مي افته بعضي ها براي همين وقايع کوچيک اهميت قائلند و اونا رو تو وبلاگشون مي يارند خب در اينصورت وبلاگ يه دفتر خاطرات خيلي جالب ميشه که هر وقت مي خونيش ياد اتفاقات گذشته مي افتي و خلاصه کلي کيف مي کني... يه نمونه موفق تو نوشتن خاطرات روزانه همين زهرا خانوم اچ بي خودمونه که از همون اول تا حالا کارش بدون وقفه (بجز مواقع که هاستش مشکل داشته) ادامه داشته... بعضي ها هم بيشتر تو وبلاگشون شعر مي نويسند تا هم علاقشونو به شعر نشون بدن هم احساسشونو بريزن بيرون... خب وقتي حس شعر نباشه وبلاگه بروز نمي شه ديگه... بعضي ها هم مثل باران سکوت نمي نويسن ولي وقتي مي نويسن يه سري مطالب خيلي قشنگ رو به صورت خيلي تاثير گذار مي يارن... بعضي ها مثل اين آقاي محمد حسين تو همون نوشته هاي اول موضوع کم مياره...   بعضي ها هم همه کارا رو با هم مي کنند... البته وضعيت روحی طرف هم خيلی مهمه... 

وبلاگ رو ديگران هم مي بينند پس هر چيزي رو نميشه توش نوشت... من دارم روش فکر ميکنم.... مطمئنم که داشتن يه وبلاگ و نوشتن توي اون از چت کردن خيلي بهتره... وقتي چت ميکني بيشتر وقتت به هدر ميره و کمتر فايده مي بري ... خودمو بگم که اصلاً خيري از چت کردن نديدم... البته چت رو نفي نمي کنم ... ولي اگه راهش رو درست بري خوبه چون راه نادرست آدمو به سمت باتلاق مي بره!  نه افراط خوبه نه تفريط...

خيلي چيزا تو دلم بود که مي خواستم يه جايي بزارمشون... الان خيالم راحته که ديگه گم نميشن چون تو وبلاگم هستن...  وبلاگ يه وسيله ست تا بتونم بهتر حرکت کنم...  خاطرات گذشته، خاطرات روزانه، تجربيات، درد دلها  چيزايي بودند که سعي کردم بنويسم ... از حالا به بعد هم مي خوام در مورد چيزايي که دوستشون دارم بيشتر بنويسم...  خب جديداً به ادبيات علاقمند شدم راستش احساس ميکنم که ادبيات برام خيلي لازمه... نمي دونم چرا اصلاً ادبيات نخوندم؟ الان هم کتاب "اين ترک پارسي گوي" رو مي خونم... در مورد استاد شهرياره... شهريار، حافظ رو استاد خودش ميدونسته و کلي از حافظ شيرازي تعريف و تمجيد کرده... شهريار، حافظ رو بزرگترين شاعر جهان مي دونسته...   شهريار شاعر بسيار فروتني بوده... فکر ميکنم بازم بايد در مورد وبلاگ و وبلاگ نويسي حرف بزنم ولي حالا نميشه چون مغز منم خالي شده و ايندفعه هم زياد نوشتم...

 

آمدي، جانم به قربانت ولي حالا چرا؟ ---- بيوفا! حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي ---- سنگدل! اين زودتر مي خواستي، حالا چرا؟

عمر ما را، مهلت امروز و فرداي تو نيست ---- من که يک امروز مهمان توام، فردا چرا؟

نازنينا! ما به ناز تو جواني داده ايم ---- ديگر اکنون با جوانان ناز کن، با ما چرا؟

وه که با اين عمرهاي کوته بي اعتبار ---- اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا؟

شور فرهادم به پرسش سر به زير افکنده بود ---- اي لب شيرين! جواب تلخ سربالا چرا؟

اي شب هجران! که يکدم در تو چشم نخفت ---- اينقدر با بخت خواب آلود من، لالا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي کند ---- در شگفتم من، نمي پاشد ز هم دنيا چرا؟

در خزان هجر گل، اي بلبل طبع حزين! ---- خامشي، شرط وفاداري بود، غوغا چرا؟

شهريارا! بي حبيب خود نمي کردي سفر ---- اين سفر راه قيامت مي روي، تنها چرا؟

 

                                                                          *** استاد شهريار ***

 

¤ همچنان منتظريم تا بلاگ اسکاي مسخره درست شه تا دوستان بتونن بنويسن... کسي که وبلاگش رفته رو فضا ميتونه اسباب کشي  کنه به پرشين که تا حالا از همه بهتر بوده...

¤ احتمالاً هفته بعد تسويه حسابم تموم ميشه و بايد واسه امريه اقدام کنم... تو اين کار هم موندم... هنوز تصميم نهايي رو نگرفتم که کجا برم؟ ... سخت نگير پسر! حالا يه کاريش مي کني ديگه....

¤ امروز فيلم سام و نرگس رو ديدم... بد نبود  ولي ميتونست خيلي بهتر باشه... آخه بچه دبيرستاني ها رو چي به ازدواج؟ اينکارو رو ميکنن که داداشه مياد خودشو ميکشه ديگه!

¤ يکي دو نفر در مورد عکس بنده در نوشته هاي قبلي اظهار نظر کردن... خيلي جالب بود ... همش غلط بود ... جالبه ها  از طريق وبلاگ ميشه فهميد صاحبش چه شکليه؟  من بايد خودمو بهتر معرفي کنم... آخه من اونقدر معصومم باران جان؟ نيستم ديگه!

¤ راستي از شمال هم برگشتيم خيلي خوب بود يکي از دوستاي دوران دبيرستان رو که سه سالي ميشد نديده بودم، ديدم ...  رفتيم بيستون يه پلا کبابي خورديم که نگو...  اما اين مهدي پور که تو دانشگاه گيلانه ديگه داشت کفر منو در مي ياورد... بابا جان مگه دعوا داري؟ صد رحمت به کارمنداي اينجا... علي پور عباس از هم وروديهاي دوره ليسانسمه ... همچنان نماينده شايسته ما 75 اي ها تو دانشگاه گيلانه... اون موقع تو اردوي پيش دانشگاهي از بچه چند ماهه ش حرف مي زد که کلي دلش واسش تنگ شده بود ... واي که چه دختر شيرين زبوني داشت فک مي کنم الان ديگه بايد کلاس دوم باشه... خيلي جالبه!

¤ جمعه کجا می ريد شما؟

 

ديگه بسه... تا بعد...

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۳