من دانشگاه گيلانيم

سلام...

 

تا تواني دلي بدست آور ........ دل شکستن هنر نمي باشد (سعدی)

 

¤ توي تعطيلات عيد نوروز  فرصتي شد تا يه چيزايي رو که دوست داشتم مطالعه کنم... يکيش کتاب مزرعه حيوانات (قلعه حيوانات) بود ... واقعاً کتاب قشنگي بود.... از خوندنش لذت بردم... کتاب روند ايجاد يه انقلاب و اتفاقات بعد از اون رو تو يه مزرعه توصيف ميکنه... راستش اين کتاب براي ما ايرانيها که يه انقلاب رو پشت سر گذاشتيم شايد خيلي ملموستر و جالبتر باشه... ببينم چي يادم مياد:

اولش ميگفتند "چهار پا خوب   دوپا بد" ولي آخرش رسيدند به "چهارپا خوب دوپا بهتر"

يکي از شعارهاي اولشون اين بود: "تمامي چهارپايان با هم برابرند"  ولي اون وسطا اين شعار تبديل شد به :"تمامي چهاپايان برابرند ولي بعضيها برابري بيشتري دارند" و ....

به هر حال کتاب خيلي خوبيه اگه تا حالا نخوندين حتماً بخونيد....

اما کتاب ديگه اي که يه کم ازش خوندم "گلستان سعدي" بود... واقعاً چقدر افسوس ميخورم که يه همچي کتاب با ارزشي رو خودمون داريم بعد من تا حالا نخوندمش... واقعاً که گلستان يه شاهکاره... نوشته هاي گلستان خيلي جالبه... به نظر من همه  بايد اين کتاب رو بخونن... يه چيزايي تو گلستان هست که وقتي آدم ميخونه از سطح بالاي شعوري که سعدي تو اون موقع داشته تعجب ميکنه....

 

 

بايد برم وقت رفتن است... فردا دوباره ميرم شمال... بايد برم دانشگاه گيلان اونجا کار دارم... خب يه سعادت دوباره براي من که دوباره دانشگاه دوره ليسانسمو ببينم... اون سالي که من و خواهرم کنکور داديم من هميشه آرزو ميکردم جايي غير از گيلان قبول شم و خواهرم ميخواست گيلان قبول بشه ولي کاملاً برعکس شد من گيلان قبول شدم و اون تهران... ميخواستم از خونه و خونواده دور باشم تا با آزادي بيشتري به دنياي اطرافم نگاه کنم ميخواستم بدون کمک و توجه خوانواده به جنگ مشکلات برم ... ميخواستم تجربيات جديدي کسب کنم... ميخواستم ساخته بشم ... اينجور فکر ميکردم که اگه از خونواده دور باشم بيشتر پيشرفت ميکنم... خب هر انساني در هر برهه اي از زندگيش يه جور فکر ميکنه که شايد بعدها به اين نتيجه برسه که اون فکراش کاملاً يا يه قسمتاييش اشتباه بوده ... معتقدم که فکراي اون موقم تا حدود زيادي درست بوده ... اون موقع فقط به پيشرفت فکر ميکردم و اصلاً شکست رو نمي ديدم... يه همکلاسي داشتيم تو دوره دبيرستان که هميشه تو درس چند پله از ديگران جلوتر بود... اين همکلاسي که اسمش سعيد بود همون سال اول شريف قبول شد ولي سالهاي بعد خبرهاي بدي ازش شنيدم مثل اينکه نتونسته بود بر مشکلاتش غلبه کنه و متاسفانه حتي نتونست ليسانسشو بگيره... حالا که فکرش رو ميکنم به اين نتيجه ميرسم که شايد من هم مثل اون ميشدم... خيلي از دانشجوهايي که خارج از شهر  خودشون دارند درس ميخونن و مدت زيادي از خونوادشون دورن شايد تا حد زيادي درک کنند که  چرا بعضي ها نمي تونند موفق باشند... تا تجربه نکني نمي فهمي...

بهر حال دانشگاه گيلان قبول شدم دانشگاه شهر خودم شايد بخنديد ولي من تا اون موقع نمي دونستم دانشکده فني دانشگاه گيلان کجاست! دوراني پر از شادي و ناراحتي رو تو دانشگاه گيلان گذروندم... دکتر بهرامپرور  ، ضيابري، ضابط، هرسيني ، حيدري، شاه بهرامي، شيرکوهي ، زنج و  ديگراني که چهار سال با اونا سر و کار داشتيم... همش يه راهرو بود ... 5-6 تا کلاس که آزمايشگاهها رو تو اونا چپونده بودند... وقتي اونجا ميرم همه خاطرات برام زنده ميشه درست مثل يه ايروني که چند ساله توي ايران نبوده و بعد از چند سال به وطن خودش برميگرده احساس جالبي به من دست ميده... دانشکده فني دانشگاه گيلان... الان بزرگ شده آخرين باري که اونجا بودم تکميلش کرده بودند... طرحش به صورت يه هواپيما بود... من خودم رو متعلق به اونجا ميدونم به دانشگاه گيلان... من دانشگاه گيلانيم... هر وقت که بچه هاي هم دوره‌اي رو ميبينم کلي در مورد اون روزا صحبت مي کنيم ... الان فقط ميتونم بگم : يادش بخير...

 

اينم دو سخن از سعدی:

 

نکته هاي سخن سعدي 

 

سعدي

 

خب اگه گفتين تو عکس دفعه قبل کدومش منم؟!!!

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸۳