آموزشی



¤ حال و حوصله ندارم... چند روزيه که می خوام بنويسم ولی نمی دونم چرا حسش نيست...

¤ اين روزا دنبال کارای تسويه حسابم... از قرار معلوم بعد از عيد هم بايد دنبالش باشم ... احتمال زياد تير ماه بايد برم خدمت مقدس سربازی... مثل اينکه بايد دوباره دوره آموزشی رو بگذرونم... آخه اين کجاش عدالته... من که يه بار آموزشی رو تا آخرش گذروندم... چرا باز يه بار ديگه بايد برم؟ من از اين دوره دو ساله سربازی فقط اين آموزشيشو قبول دارم... آدم تا حد زيادی ساخته ميشه... اگه کم نياره خيلی ميتونه براش مفيد باشه... يادمه اون دفعه قبل روز اول جارو دادند دستمون <<یالا برید دور پادگان رو جارو بزنید>> ... اون موقع بچه ها همشون کلی بهشون بر خورده بود... اینکاره نبودند اینا که کلی غر زدند تا اون روز جارو کردند... اما وقتی روزای بعدی با پدیده نظام جمع آشنا شدند خدا خدا میکردند هر چه زودتر بگند <<حالا نوبت نظافته برید پادگان رو تمیز کنید>>... چقدر خوشحال می شدند! هيچ چی از لگدمال شدن شخصيت بدتر نيست... سرگروهبان ۱۸-۱۹ ساله بياد به تو بد و بيراه بگه... مثلاْ يه شب نيم ساعت قبل از خواب همه رو از آسایشگاه بيرون کرد و شروع کرد به بشين پاشو دادن و مرغی راه رفتن و تنبيهات ديگه... بعد از ۱ ساعت برگشت و گفت : ميدونيد واسه چی تنبيتون کردم؟ واسه اين که امروز وقتی که داشتين ميرفتين برای نماز خاک بلند ميکردين... آخه مرتيکه مگه ميشه ۱۰۰ نفر آدم از تو خاک رد بشن اونوقت خاک بلند نشه؟ اون هم تو اون گرمای کشنده مرداد ماه؟ يه روز هم تو اردوگاه تلو زير لبی به فرمانده يه چيزی گفتم که شنيد... جای شما خالی يه کتکی خوردم که نگو... يه پادگان آدم داشتن نگاه ميکردن... بیچاره ها چقدر ترسیدن!

حالا يه بار ديگه اين دوره آموزشيه به قول خودم مفيد رو بايد برم... با اين که ميدونم ارتش سخت تره اينبار هم به هيچ وجه نمی خوام برم سپاه... از جو دودرش خوشم نمياد... اما بعد از آموزشی فقط علافيه... حدود دو سال از بهترين سالهای عمرت رو بايد حمالی کنی... اونم چيکارایی؟ دفترداری يا يه چيزی تو همين مايه ها... ميخوام امريه بگيرم امروز رفته بودم دانشگاه شهيد ستاری که مال نيروی هواييه... آخه به اونم میگند دانشگاه؟! بيشتر پادگان بود تا دانشگاه!!! بيچاره دانشجوهاش که بايد تو يه همچين محيط نظامی درس بخونند و بيچاره ماها که بايد بهشون درس بديم! ازش خوشم نيومد... به عنوان آخرين اولويت در نظرش دارم...

¤ ميگند چرا دکترا نخوندی؟ خيلی فکر کردم آخرش به اين نتيجه رسيدم که حالا وقتش نيست... بيچاره خواهرم چقدر دلش ميخواست همين حالا ادامه می دادم... خيلی دوست داره دکتر صدام کنه ولی من ديگه نميتونم... راستش خسته شدم... وقتی به اين دو سال و نيم نگاه ميکنم که چقدر اذيتم کردن ميبينم نمی تونم ۵ سال ديگه به اينصورت ادامه بدم... استادا بيسوادن... نه راهنمايي می کنند که چه درسايی انتخاب کنی... نه تو تعريف پروژه کمکت ميکنند... نه تو انجام پروژه راهنماييت ميکنند... آخرش هم کلی اذيتت ميکنن... هر چی بهش ميگی اگه تا فلان موقع دفاع نکنم اخراج ميشم گوشش بدهکار نيست ... ميگه باز هم بايد کار کنی اين کمه... اين فقط وضعيت من نبود... تقريباْ بيشتر دوستام هم همچين وضعيتی داشتن... متاسفانه بيشتر استادا اونقدر سرشون شلوغه که به کارای دانشجوهاشون نميرسن... حالا اگه کار علمی ميکردن يه چيزی... يکيشون همين آقای غفوری فرده... آقا چون انتخابات شرکت کرده نمی تونه پايان نامه دانشجوشو بخونه... آقا جان اگه پست و مقام وقتتو مشغول کرده چرا دانشجو ميگيری؟ اصلاْ چرا دانشگاه هستی؟ مرد و مردونه برو بيرون به همون پست و مقامت برس... دست از سر اين دانشجوهای بيچاره هم بردار... لااقل چند تا استاد جوون و علمی ميان که انرژی دارن... انگار با چسب دوقلو این آدما رو به کرسی استادی دانشگاه چسبوندن و قابل جدا کردن هم نیست...
استاد خودم هم چند تا پست دولتی مهم داره... اونقدر سرش با جلسات و امضاء کردن مشغوله که وقتی برای مطالعه براش باقی نمونده... استاد جون من نوکرتم از نظر اخلاق به خدا حرف نداری هیچ استادی رو ندیدم که اینقدر به دانشجوهاش احترام بذاره... از این نظر تو آخرشی... ولی به قول رضا کسی آدمه خوبیه که کارشو درست انجام بده... کار یه استاد دانشگاه هم خوب درس دادن به روز بودن و راهنمایی خوب دانشجو هاست...
توصیه من به بچه هایی که میخواند فوق بخونند اینه که با چشمای کاملاْ باز استاد راهنمای خودشون رو انتخاب کنن... خیلی مهمه که استاد نه اونقدر گیر باشه که مشکلات بیخودی برای آدم ایجاد کنه نه اونقدر دودر و بیخیال که همه کارا رو به دوش خود دانشجو بندازه... رو تعریف پروژه نهایی هم کاملاْ دقت کنید... چیزی نباشه که توش گیر کنین...


¤ سه تا مقاله برای کنفرانس مشهد فرستاده بودم... یکیش پذیرفته شده... آخرای اردیبهشت باید برم ارائش بکنم... اصلاْ حس و حالشو ندارم... شاید نرفتم...

¤ بالاخره امروز بارون اومد... دو روزی بود که هوا ابری میشد... هی میخواست بباره ولی روش نمیشد... بالاخره بارید... نمی دونم الان شمال چطوره فکر کنم از اینجا سردتره... یادم باشه چترمو ببرم... امیدوارم مثل پارسال سرد نباشه آخه میخوام برم بگردم...

¤ یه فلش که در مورد آدمه... خیلی باحاله...باز نمیشه نرین توش... این یکی رو نیگاه کنید در مورد المپیکه ... خیلی جالبه... من که کلی خندیدم...


¤ یه فلش در مورد رعایت کردن و رعایت نکردن قوانین راهنمایی-رانندگیه... مثل اینکه رعایت نکنی بهتره!!!


  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٢