رضای عزيز من

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

 

کشتی شکستگانيم ای باد شرطه برخيز

باشد که بازبينيم ديدار آشنا را

 

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

نيکی به جای ياران فرصت شمار يارا

 

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا يا ايها السکارا

 

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درويش بی‌نوا را

 

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

 

کشتی شکستگانيم ای باد شرطه برخيز

باشد که بازبينيم ديدار آشنا را

 

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

نيکی به جای ياران فرصت شمار يارا

 

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا يا ايها السکارا

 

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درويش بی‌نوا را

 

آسايش دو گيتی تفسير اين دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

 

در کوی نيک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغيير کن قضا را

 

آن تلخ وش که صوفی ام الخباثش خواند

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

 

هنگام تنگدستی در عيش کوش و مستی

کاين کيميای هستی قارون کند گدا را

 

سرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

 

آيينه سکندر جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

 

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

 

حافظ به خود نپوشيد اين خرقه می آلود

ای شيخ پاکدامن معذور دار ما را

 

¤ حالا بايد از دوستان خوبي که برام کامنت گذاشتند تشکر کنم... بايد اعتراف کنم که به اين کامنتهاي دلگرم کننده احتياج دارم... بعضي از وبلاگها مثل قاصدک تنها اونقدر قشنگ و باارزشند که سريع بهشون لينک ميدم... راز گل آفتاب گردان.... روشن... آوای من... rayhan &mina... طناز...ممنون... البته نتونستم وبلاگ بعضي از دوستان رو باز کنم... نمي دونم مشکل از کجاست...

 

¤ اين فلش رو حتماً ببينيد... آدم از يه لحظه بعدش هم خبري نداره...

 

¤ خب خوب شدم... بعد از چند روز که اصلاً اشتها نداشتم و کل سيستمم بهم ريخته بود خدا رو شکر الان خوبم...

 

¤ اين رضا بچه عجيبيه... خيلي پسر گل و دوست داشتنيه... آخه کدوم پسريه که شرايط براش آماده باشه و ازش استفاده نکنه... ماجرا از اين قراره: رضا با يه دختري دوست شده البته اينترنتي... اين دختر خانوم تودانشکده علوم اجتماعي دانشگاه تهران درس مي خونه... اين ارتباط اينترنتي باعث شد که اين دو تا به هم علاقمند بشند... رضا اولش مي گفت من هيچ تاثيري از اون نگرفتم فقط ميترسم اون وابسته شده باشه و بعد اذيت بشه... ولي اين آقا رضاي ما هم يه مدت بعد بند رو آب داد و عاشق شد... بله يه روز قرار گذاشتند و همديگه رو ديدند... بيچاره دختره از رضا مي خواست که دوستيشون رو ادامه بدن ولي رضا به دلايل زياد که چند شب با ما صحبت کرد به اين نتيجه رسيد که بايد اين دوستي رو تمومش کنه... به دختره گفت که اين اولين و آخرين ديدارمونه... بيچاره دختره دلش شکست و بيچاره تر از اون رضاي عزيز من که بيشتر غصه مي خوره... من خيلي رضا رو دوست دارم و خيلي دلم ميخواد که يه کاري براش بکنم ولي افسوس که نمي تونم...

 

عشق لهيب دو نگاهه نمي دونم --- يا اينکه حديث يه گناه نمي دونم

 

¤ داريم غرق مي شيم... صبح پا ميشيم ميدوئيم اينور ميدوئيم اونور... شب خسته ميشيم ميگيريم مي خوابيم...صبح روز بعد باز به همين شکل ادامه پيدا مي کنه... اصلاً اين سگ دو زدن وقتي براي فکر کردن برامون نذاشته... بسه ديگه بسه!!! يه خورده به خودمون فکر کنيم... ببينيم کي هستيم چيکار داريم مي کنيم آخه به کجا داريم ميريم راهي که ميريم درسته يا نه ... آخ که چقدر دلم مي خواد برم بالاي يه کوه سرسبز مه آلود... تنهاي تنها بشينم با خودم فکر کنم... ببينم چقدر انسان بودم... اصلاً پيشرفتي داشتم يا نه...اگه خواستم فرياد بزنم از ته دل داد بکشم تا خالي بشم.... نه اين کار هم سخت شده... انگار يه جوري بهت چسب زدن به اينجا نميتوني تکون بخوري... ولي من اين کار رو مي کنم... خيلي زود...

 

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

 

من نگويم که کنون با که نشين و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زيرک و عاقل باشی

 

چنگ در پرده همين می‌دهدت پند ولی

وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی

 

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حيف باشد که ز کار همه غافل باشی

 

نقد عمرت ببرد غصه دنيا به گزاف

گر شب و روز در اين قصه مشکل باشی

 

گر چه راهيست پر از بيم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

 

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشی

 

 

تا بعد...

 

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٢