امروز چهارشنبه ست!

¤ شعور چقدر مهمه؟

¤ مثل اينکه اين کانديداهای مجلس امروز پول دستشون اومده بود... تبليغاتشون جالب بود... يکی کارت اينترنت مجانی ميداد... يکی هم يه ماشين رو شبيه ماشين عروس درآورده بود... کلی بهش عکس چسبونده بود و تو خيابونا چرخ ميزد... يکيشون هم عکساشو از درختا آويزون کرده بود... وای شهر پر از کاغذ شده... تو خيابونا هم که نمی تونی راه بری ... هی ميخواند بهت کاغذ بدن... آخه آقاجان من که تو انتخابات شرکت نمی کنم... شناسنامه ندارم که... بدون شناسنامه هم که نميشه...

¤ امروز رفته بودم سيد خندان تو يه اداره کاری داشتم... اونی که باهاش کار داشتم نبود... ساعت ۳ می يومد... ناچاراْ رفتم تو يه پارک که اون نزديکيهاست... اگه اشتباه نکنم فرهنگسرای انديشه... چقدر جوون وسط پارک الاف بودند... چند تا پسر و چند تا دختر... يکی از دخترا داشت سيگار می کشيد بعدش شروع کرد به سرفه کردن... فکر می کنم اولين بارش بود... آقا جان آخه يه دختر يا پسر ۱۹-۲۰ ساله که حالا به فرض درس دبيرستانش تموم شده چيکار بايد بکنه... دانشگاه قبول نشده... کاری هم که بلد نيست... لااقل دخترای قديم می رفتند مزرعه کار ميکردند پسرا هم می رفتند بيل ميزدند ... حالا چی؟ يه جوون بيکار که کلی انرژی جوونی داره چی کار ميتونه بکنه... بايدم بره تو خيابون تو پارک و هزار جای ديگه با دختر و پسرای ديگه لاس بزنه سيگار بکشه قرص اکس بخوره  به فساد کشيده بشه و بعدشم اونقدر اينکار رو ادامه بده که نابود بشه... اشکال کار کجاست؟ از خونواده ها... از دولته... از خود شخصه... همه مقصرند... همه تو عرض هم قرار دارند... خونواده اونچيزی که بايد ياد بچه بده نميده... جوونای ما الان هويت ندارند... نمی دونند به کجا دارند ميرند... حکومت هم مقصره... جوونای ما جای تفريح ندارند... تا کی ميشه اينجوری زندگی کرد خب آدم خسته ميشه... ميگند آقاجان تو زياد داری منفی ميبينی؟ من دلم ميخواد مثبت بين باشم ولی نميشه... بعضی ها يه کارايی می کنند که آدم منزجر ميشه... حال آدم بهم ميخوره... الان بجای اينکه به جوونا کمک کنند بهشون انگيزه بدند دارند کاری ميکنند که اون يه خورده انگيزه ای هم که تو جوونا هست از بين ميره... ديروز داشتم به رضا ميگفتم چقدر دوره دبيرستان خوب بود... می رفتيم مدرسه ميومديم خونه... تنها مشکل ما درس بود ... به چيز ديگه ای هم فکر نمی کرديم... الان هی داريم به چيزای مختلف فکر می کنيم اونا رو روی هم ميزاريم به يه سری نتايج ياس آور ميرسيم... لعنت به اين عقل... اگه اين عقل رو نداشتيم خب با يه حيوون فرقی نداشتيم... زندگيمون هم راحت ميشد... مگه نه؟

¤ اوخ جون فردا ميريم کوه... مقصد کلکچاله... الان حتماْ اون بالا خيلی سرده ... برف هم داره... خيلی حال ميده...

تا بعد... 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٢