کتک زدن استادا

گنجشگها می خوانند

بلبلان چه صدای دل انگيزی دارند

هوای سرد زمستان چقدر مطبوع است

وای چه احساس لذت بخشی دارم من

ببين شکوفه های سفيد رنگ درخت آلوچه را

خورشيد از لابلای درختان می تابد و می گويد:

سلام ... سلامی به گرميه صميميت سبز

 

¤ برگشتم... سه روزی رفته بودم شمال... نيمه شب توی اتوبوس حسابی يخ زدم... وقتی رسيدم خونه همه خواب بودند ... اول مادرم بيدار شد بعد هم داداش کوچولوم... انگار يه ندايی به مادرم گفته که پسرت برگشته... گرفتم پيش داداشم خوابيدم... چه حالی داشت...هيچوقت اينقدر از خواب لذت نبرده بودم...

اون يکی داداشم هم بود... الان دانشجوی معدن دانشگاه کاشانه... فکر ميکنم خيلی بهش ظلم شد... خيلی بچه درسخونی بود... ولی تو مسابقه تست اونجور که بايد برنده نشد... بچه ای مثل اون حقش تهران بود اونهم يه رشته بهتر... خودش الان راضيه... بهش گفتم حتما بايد شاگرد اول رشتش بشه تا راحتتر فوق قبول بشه...ولی مثل اينکه رقبای قويی داره... بهزاد تلاشتو بکن تو می تونی!

¤ يه دلم ميگه برو برو ...يه دلم ميگه نرو نرو...

نمی دونم چيکار کنم... الان جايی هستم که بايد يه تصميم مهم بگيرم... خيلی سخته... ادامه بدم يا نه؟ دلم ميخواد ادامه بدم ولی يه چيزايی رو از دست ميدم اگه ادامه ندم ممکنه ارضا نشم يعنی از زندگيم احساس رضايت نداشته باشم...

نمی دونم چيکار کنم؟

¤ فردا نه امروز دفاع جواد... جواد آخر عشقه...جواد آخر معرفته... جواد آخر شادی تو دريای غمه... هر وقت جواد رو می بينم کلی روحيه ميگيرم... چرا نميشه دوستايی مثل جواد تا آخر عمر با آدم باشند؟... چرا هی دوستای خوبمون رو از دست ميديم؟... شايد بزودی جواد رو از دست دادم... شايد هم نه... به هر حال امروز ساعت ۳ جواد دفاع داره... اتاق سمینار دانشکده برق پلی تکنيک... جواد جون اگه داورات بخواند اذيتت کنن ميگيريم يه فصل کتکشون ميزنيم... ای داد بيداد چی گفتم يکی از داورا استاد راهنمای خودمه... من غلط کنم بخوام دکتر خوبمو بزنم...

در اينجا از انسانهای شريفی که برای من کامنت گذاشته اند تشکر می کنم... بهر حال زحمت کشيديد... ممنون...

تا بعد...

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٢