دفاع کنم ديگه خدا رو بنده نيستم!

سلام...
بالاخره دفاع کردم...
دوماه بود که کاملاً تحت فشار بودم ... حجم زیادی از کارا رو تو این دو ماهه انجام دادم... یاد روزایی میافتم که دوستام دفاع داشتند... همشون میگفتند: "من فقط دفاع کنم خدا رو بنده نیستم" اما من میگفتم "من دفاع کنم باز بنده خدا می مونم"... می دونم اونا شوخی میکردند ولی من شوخی هم نمی کردم...
خيلی راحتتر از اون چيزی که فکرش رو ميکردم بود...صبح دفاع تا ساعت ۱۰ خوابيدم چون اگه زودتر بيدار ميشدم هی با خودم فکر ميکردم و خودم رو اذيت ميکردم... به استادم يه زنگی زدم تا آخرين توصيه ها رو ازش بگيرم و در ضمن زمان دفاع رو هم بهش يادآوری کنم... يکشنبه ۱۲ بهمن ۵ بعدازظهر... بعد از ناهار اومدم خوابگاه گرفتم خوابيدم... اگه نمی خوابيدم باز ميرفتم تو فکر دفاع... ساعت ۳ بيدار شدم... یه دوش گرفتم ... سی دی Powerpoint رو برداشتم ... محض اطمینان یه کپی هم روی فلاپی زدم... دوربین عکاسی رو برداشتم و به طرف دانشگاه راه افتادم... توی مسیر 3 کیلو شیرینی خریدم... دوربین و شیرینی رو تو آزمایشگاه گذاشتم و حدود ساعت 4 بود که رفتم تو اتاق سمینار تا یه بار بصورت آزمایشی برای خودم ارائه کنم... چه شانسی آورده بودم که فایل رو تو فلاپی هم گذاشته بودم چون کامپیوتر اتاق سمینار CD ROM نداشت!!!... داشتم برای خودم ارائه میکردم که دیدم یکی داره در میزنه ... فکر کردم یکی از دوستامه... وقتی در رو باز کردم دیدم یه خانومست که من اصلاً نمیشناسمش... خودش رو معرفی کرد... من سوسن موذنی هستم نماینده مرکز تحقیقات... بله من کیم اینجا کجاست... خلاصه من مونده بودم که چی بهش بگم... بالاخره بعد از یه مکث کوتاه ازش خواستم تا بیاد تو اتاق سمینار بشینه... بعد دیدم که از من خواست تا پروژمو براش توضیح بدم... دیدم اینجوری نمیشه باید دودرش کرد... یه نسخه از پایان نامه که همرام بود بهش دادم و به این بهانه که میرم تا استادا رو هماهنگ کنم جیم شدم... رفتم بیرون... اونورتر دیدم چند تا از دوستام وایسادن... رفتم پیششون تا ببینم چه خبره... فهمیدم که جلسه دفاع مجتبی تموم شده... چند دقیقه بعد استاداشون اومدن بیرون... نمرش چند شده؟ 6/13 ... یعنی چی اونوقت چرا اینجوری شد؟ من که اضطراب داشتم با این اتفاق بدتر هم شدم... ساعت 5 شده بود ولی هنوز از استادا خبری نشده بود... نه استاد راهنمای من اومده بود نه داورا... به دوستام گفتم برید تو بشینید... دوربین رو هم دادم دست رضا تا عکس بگیره... ساعت 5 و 5 دقیقه بود که سر و کله استادا یکی یکی پیدا شد و من رفتم تو و درست 5 و 10 دقیقه شروع به ارائه کردم... عجیب بود اصلاً اضطراب نداشتم... خوشحال بودم که تا یکساعت دیگه همه چی تموم میشه... 40 دقیقه بعد ارائم تموم شد... نوبت به سوال پرسیدن داورا رسید... خیلی راحتتر از اونچیزی که من فکر میکردم به سوالاشون جواب دادم ... استاد راهنمام هم وقتی میدید موندم بهم کمک میکرد... وقتی بچه ها داشتند کف میزدند با سرعت نور از اتاق سمینار خارج شدم... دیدم استادم داره دنبالم میاد... چی شده استاد؟ آقای ص. فرم نمره رو کجا میبری؟ آخ ببخشید یادم رفته بود...
بساط عکس داغ داغ بود ... عکسهای یادگاری برای سالهای بعد... بعد از 20 دقیقه استادا اومدند بیرون... رفتم پیش استاد مشاورم که ازش تشکر کنم... آروم به من گفت نمرت 5/19 شده... برام مهم نبود چند بشم فقط میخواستم نمره قبولی بگیرم که خوشبختانه خیلی بهتر از اونچیزی که فکر میکردم اتفاق افتاده بود... احساس خاصی نداشتم... فقط راحت شده بودم... حالا فکرای دیگه ای توی سرمه...
یه توصیه هایی هست که تو نوشته های بعدیم اونارو مینویسم... برای خودم و برای تمامی کسانی که این وبلاگ رو میخونند...

------------------------------------------------------------------
از سبز به سبز

من در اين تاريكي

فكر يك برة روشن هستم

كه بيايد علف خستگي ام را بچرد.



من در اين تاريكي

امتداد تر بازوهايم را

زير باراني مي بينم

كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.



من در اين تاريكي

در گشودم به چمن هاي قديم،

به طلايي هايي، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.



من در اين تاريكي

ريشه ها را ديدم

و براي بتة نورس مرگ، آب را معني كردم.

"سهراب سپهری"

---------------------------------------------------------------------------
تا بعد...   
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٢