زلزله بد درديه

¤ آه دلم گرفت

باز هم زلزله... دلم ميخواست اونجا بودم تا به مردم کمک کنم... ديشب که اون صحنه های وحشتناک رو تو تلويزيون ديدم شوکه شدم... بچه های کوچولو ديگه روحی نداشتند مرده بودند خونين و مالين تو خيابون ... توی اين هوای سرد شب جايی ندارند که بخوابند... ما اينجا توی رختخواب گرم و نرم و اونا توی خيابون... تنها کاری که تونستيم بکنيم اين بود که تو خوابگاه از بچه ها پول جمع کنيم تا برای اونا بفرستيم... آخه يکی از بچه های خوابگاه عصاری که تو واقعه زلزله رودبار بود ميخواست بره بم .. ما هم سريع پول جمع کرديم تا بهش بديم يه جورايی به دست آسيب ديده ها برسونه...

وقتی ياد زلزله گيلان می فتم يه خورده می فهمم الان اون بنده خداها چی ميکشند... تازه من اون موقع رشت بودم و شدت زلزله خيلی زياد نبود ولی باز هم وحشتناک بود... تا چند شب تو حياط می خوابيديم... ولی توی بم خيلی ها کشته شدند... خونه رو دوباره ميشه ساخت ولی جون آدم که رفت ديگه برگشتی توش نيست...

هر کی که ميتونه کمکی بکنه همين حالا وقتشه...هر جور که ميتونه شروع کنه...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ دی ،۱۳۸٢