سلطان و ...

 

به نام او که در اين نزديکي است...

 

¤ ادامه داستان...

امشب حال نوشتن نداشتم... رفتم وبلاگ يه همشهري رو خوندم انگيزه پيدا کردم... چه دوراني با اين سلطان داشتيم... من و سعيد و مجيد و اميد و سلطان بيشتر وقتا تو دانشکده فني (گيلان) با هم بوديم... من و سلطان يه روز تو آزمايشگاه پروژه  بوديم ... داشتيم رو پروژه هامون کار ميکرديم... من روي پروژه خودم اون هم رو پروژه خودش... کنار هم نشسته بوديم... اون وقتا دانشکده فني گيلان خيلي کوچيک بود...تو هر کلاس پارتيشن بندي کرده بودند و يه قسمت رو آزمايشگاه کرده بودند... اون روز مهندس ضابط (جديداً دکتر) داشت درس مي داد... من داشتم لحيم کاري مي کردم که با يه صداي وحشتناکي از جام پرت شدم ... بله پروژه سلطان منفجر شده بود... يه خازن گنده ترکيده بود... مهندس ضابط داد زد چي شد... من که رو زمين افتاده بودم گفتم چيز مهمي نيست استاد... خدا رو شکر چيزيمون نشده بود... بنده خدا سلطان 2 ماه بود رو پروژش کار مي کرد... کلي براي خودش برنامه ريخته بود که  زود تمومش کنه بره براي فوق بخونه... کلي دلم براش سوخت... هفته بعد سلطان رفت خونه... بردشو دوباره ساخت... مگه اين ميکروي 8051 جواب ميداد... بالاخره من و سلطان با يه روز فاصله دفاع کرديم... وقتي شنيدم سلطان فوق قبول شده خيلي خوشحال شدم... اميد و مجيد زن گرفتند و رفتند دنبال کار و زندگي... سعيد فوقشو گرفته... من و سلطان هم داريم رو تزمون کار مي کنيم...

شنبه من و سلطان رفته بوديم دانشکده فني تا پايان نامه بگيريم... از انقلاب که برگشتيم ديگه بارون نمي يومد و تا حالا هم بارون نيومد ... شايد آسمون فهميده من چتر خريدم... رفتيم بوفه معدن دو تا ساندويچ همبرگر خورديم... ساعت 1 رفتيم کتابخونه گروه برق و کامپيوتر... مسوول پايان نامه ها نبود... سلطان کلي عصباني شد گفت اگه اينجا اروميه بود دهن يارو رو صاف ميکرد... ساعت 1:30 شد باز هم مسووله نيومد... مسوول تحويل کتابا يه خانوم خوش اخلاق بود. وقتي اوضاع ما رو ديد رفت و پايان نامه رو آورد ... بدون هيچ تعارفي بايد بگم کتابخونه اونجا خيلي از کتابخونه دانشکده ما با کلاستره... اينجا اصلاً پايان نامه به غير دانشجوهاي اينجا نميدن... بايد از دانشگاشون نامه بيارن و از هفت خوان رستم رد بشن... خلاصه چون نميشه از پايان نامه کپي گرفت (فقط تربيت مدرس پايان نامه رو ميده ببري بيرون کپي بگيري) سلطان تا غروب اونجا موند و تا ميتونست نوشت... من هم اومدم دانشگاه خودم ...

 

IEEE  ¤

رفته بودم دکتر محمدي رو ببينم... رو تابلوي پشت اتاقش يه چيزي زده بود... دقيقتر شدم ديدم دو صفحه انگليسيه... نامه اي از ليدر IEEE آقاي Adel به کشورهايي که از طرف دولت ايالات متحده تحريم شده بودند... تو اون نامه آقاي Adel از دانشمندان اين کشورها عذرخواهي کرده بود و البته دوباره همون حرفهاي تکراري در مورد دليل تحريم اين کشورها از طرف IEEE دوباره بلغور کرده بود... اين آقاي Adel  نوشته بود که IEEE زيرمجوعه صنايع دفاع امريکا هست و در واقع دولتيه (مثل صنايع هوا-فضاي خودمون)... بايد قوانين دولتي رو اجرا کنه... و دولت ايالات متحده تصويب کرده که اين کشورها از جمله ايران تحريم علمي بشند... IEEE هم براي اجراي اين قانون عضويت آنلاين دانشمندان و مراکز علمي اين کشورا رو ممنوع کرده... IEEE يه شعار تو منشورش داره... دستيابي همه انسانها به علم بدون دخالت چيزايي مثل نژادپرستي، دين و البته سياست... يه چيزايي شبيه اين رو  آقاي رئيس IEEE تو نامش نوشته بود و نوشته بود که داره با رئيساي رده بالاش صحبت ميکنه که يه جورايي براي IEEE استثنا قائل بشند و بزارند اين قانون تو IEEE اجرا نشه... آقايون به يه تناقض آشکار تو کارشون رسيدند...يا بايد اون حرفاي اولشون در مورد علم و اينجور چيزا رو عوض کنند يا اينکه اين قانون رو بردارند... اصلاً دليل آمريکا براي وضع اين قانون چيه... ميخواد به دولت ايران فشار بياره... آخه مرتيکه اينجوري به اونا فشار مياد يا به ما؟ اما ما ايراني ها کارمون رو بلديم... با پسورد دزدي کارمون رو انجام ميديم...

ای آمريکا ای صهيونيست ما رو تحريم ميکني... خيال کردي... ما جنبش نرم افزاری راه ميندازيم.. بمب اتم ميسازيم...شهاب ۴ می سازيم... 

 

تا بعد...

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٢