من و فرامرز در دانشکده فنی

¤ فری بچه با حاليه...

فرامرز از همدوره ايهای ليسانسمه... خيلی بچه باحاليه... سلطان  يا فری صداش می کنيم... ديشب اومده بود اينجا تا بره دانشگاه تهران يه پايان نامه بگيره... می خواست بگيره ببره کپی بزنه... بهش گفتم حتی بهت بدن همونجا بخونی بايد خدا رو هزار بار شکر کنی... صبح پا شديم و يکی از معدود دفعاتی بود که يه صبحونه خوب خورديم... چون سلطان مهمون بود ...نميشد که به مهمون صبحونه نداد... راه افتاديم اتوبوس اميرآباد رو سئار شديم...ساعت ۹ جلوی دانشکده فنی بوديم... حالا ما چتر نداشتيم اين بارون هم ول کن نبود همينجوری داشت ميومد... رفتيم کتابخونه... نوشته بودند که فقط از ساعت ۱ تا ۳ پايان نامه امانت ميدن... خلاصه سلطان رفت تو که سوال کنه مسوولش کيه... چاره ای نبود بايد تا ساعت ۱ خودمون رو مشغول می کرديم... من گفتم بريم انقاب ... من بايد چند تا کپی رنگی بگيرم... مگه اين بارون بند ميومد... اينجا بود که تصميم گرفتم يه چتر بخرم... مجبور شديم چند دقيقه بريم تو ساختمون معدن... بعد رفتيم انقلاب.. من کپی هامو گرفتم و يه چترم خريدم...

بعد برگشتيم رفتيم تو بوفه معدن ناهار مشتی(ساندويج) خورديم...

بقيش بعداْ...

از سايت زهرا اچ بی:

 بي وفايي از ناحيه كسي تلخ تر و سنگين تر است كه بيش از همه انتظار وفا از او ميرود از دوست صميمي !

تا بعد...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٢