سلام

¤ سلام...

حيفم اومد اين شعر رو که تو سايت همسفر خوندم اينجا نذارم:

 با علي گفتا يكي در رهگذر
از چه باشد جامه تو وصله دار

تو اميري و شهي و سروري
از همه در رادمردي برتري

كس نديدست اي جهاني را پناه
جامه صد وصله بر اندام شاه

اي امير تيز راي تيز هوش
جامه اي چون جامه شاهان بپوش

گفت صاحب جامه را بين جامه چيست
ديد ميبايد ميان جامه كيست

ظاهر زيبا نمي آيد به كار
حرفي از معني اگر داري بيار

مرد سيرت را به صورت كار نيست
جامه گر صد وصله دارد عار نيست

كار ما در راه حق كوشيدن است
جامه زهد و ورع پوشيدنست

زهد باشد زينت پر هيزكار
زينت دنيا به دنيا واگذار

¤ ماه رمضون هم داره تموم ميشه... فرصتا ميگذره و ازش استفاده نمی کنيم... شب های اول و دوم قدر جايی نرفتم... تو خوابگاه بودم... اما با خودم گفتم شب سوم ديگه حتماْ بايد يه جايی برم... از طرف دانشگاه برای چند جا اتوبوس گذاشته بودند...با بچه های خوابگاه رفتيم مسجد کوی دانشگاه تهران... پارسال هم رفته بودم اينجا... مسجد خلوت بود... من و سه تا از بچه ها داشتيم با هم تو مسجد صحبت می کرديم که يه آقايی اومد و گفت به کمک شما چهار جوان نياز داريم... سريع دنبابش راه افتاديم ببينيم اين چه کاريه که ما بايد انجام بديم... از يه اتاق رد شديم و وارد يه اتاق تقريباْ بزرگ شديم... توش پر ظرفای شله زرد بود... اون آقای برادر از ما خواست که اين شله زردا رو ببريم و تو مسجد پخش کنيم... اون شله زردايی هم که دارچين ندارند توش دارچين بريزيم... بله کار خانوما افتاده بود گردن ما...  البته بايد بگم کار خداپسندانه ای بود... و به قول امجد(هم اتاقيم) که همش ميگه: ما که راضييم خدا هم راضیه...  يه هاجاقايی داره اين مسجد کوی دانشگاه به نام هاجاقا امجد... خيلی جوکه... مثل بيشتر آخوندا نيست که همش گرفته و ناراحتند... اين هاجاقای امجد از اول تا آخر حرفا و کاراش خنده داريه... بايد ببينينش... يکی از داستانايی که تو شب قدر تعريف کرد اين بود:

آقا بعضيها برهان قاطعيت دارند...چطور؟ اينجوری... يه کشاورزی داشت رو زمينش کار ميکرد... يکی رفت ازش پرسيد آقای کشاورز اگه يکی از شما بپرسه خدا چند تاست چی ميگی؟ کشاورزه ميگه: خب يکيه ديگه... يارو دوباره پرسيد: اگه يهو بگه ْمن بگم دو تا ْ چی؟ کشاورزه گفتش: خب کاری نداره با اين بيل ميکنمش دو تا... اينو ميگن برهان قاطعيت...

اون شب تا سه و نيم شب اونجا بوديم... وقتی برگشتيم که سحر شده بود... 

تا بعد...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٢