استاد مشاور

¤ استاد مشاور

زنگ زدم ببينم مقالمو خونده يا نه... حالمو گرفت... گفت کلی اشکال داره بايد کلی اصلاح کنی... ترسيدم گفتم يعنی کجاش اشکال داره... گفت بيا اينجا ... گفتم الان کار دارم فردا ميام... گفت فردا من نيستم... گفتم ميام... رفتم تا مرکز تحقيقات... از ساعت ۴ تا ساعت ۵:۲۰ دقيقه با هم کلنجار رفتيم تا از دستش خلاص شدم... وقتی رسيدم خوابگاه که نيم ساعت بود اذان رو گفته بودند... خوشحال بودم که فعلاْ کارم باهاش تموم شده...

 

¤ اصفهانی

الان تو سايت خوابگاهم... محمد اصفهانی داره می خونه...

اما هنوز فصل بهار با صد هزار تا خاطره... منتظره.... 

از اين شعر دلقکش خيلی بدم مياد... فکر ميکنم داره چارلی چاپلين رو مسخره ميکنه...

¤ شمال بارونيه

زنگ زدم به خواهرم گفته که اونجا حسابی بارونيه... می خوام فردا برم خونه... اگه واسه خودم هم نرم واسه مادرم بايد برم... بنده خدا دو تا از پسراش رو دو ماهه که نديده... ميدونم که دلش برای ما تنگ شده... مادرم خيلی مهربونه... ... بغضم گرفته...

دارن سحری ميدن... ديگه بايد برم...

تا بعد...

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٢