سيگاريها آدم بشو نيستند

¤ سيگاريها

اونقدر از سيگاريها بدم مياد که نگو...کاش اين سيگار فقط به خود سيگاريها ضرر ميزد... هفته پيش از طرف دانشگاه رفته بوديم يزد تا هم تفريحی کنيم و هم از جاهای ديدنی يزد ديدن کنيم... من که خيلی کيف کردم مخصوصاْ وقتی رفتيم تو زيارتگاه زرتشتيها که اسم مکانش چک چکو بود...آخه از بالای ديواره سنگيش آب میچکيد... بايد بدون کفش می رفتيم تو... تازه بايد يه کلاه سفيد هم رو سرمون ميزاشتيم... با اون کلاه خيلی مسخره و خنده دار شده بوديم...جاتون خالی... داشتم ميگفتم تو اتوبوس چند تا از بچه ها سيگاری بودند و هی عقب اتوبوس سيگار ميکشيدند... من و يکی ديگه از بچه ها اعتراض ميکرديم ولی مگه اين سيگاريها حاليشون ميشد... اما يه چيزی پيش اومد که منو خيلی ناراحت کرد... يکی از بچه های ليسانس که آذری بود کنار من نشسته بود و از دود سيگار می ناليد... موقع برگشت بچه ها که اکثرشون سيگاری بودند شروع کردند به رقصيدن... بعد از رقص هم سيگار می کشيدند... يه موقع ديدم که اين بقل دستی آذری ما هم يه سيگار تو دستشه و داره پوکهای وحشتناکی به اون ميزنه... يه سيگاری به سيگاریهای کره زمين اضافه شد...از ديدن اين صحنه واقعاْ متاسف شدم...

از چيز ديگه ای که خيلی متنفرم ورق بازيه....اون قدر انگيزم قويه که عمراْ به طرف سيگار و ورق نمی رم... اون اولا فکر ميکردم به خاطر اينکه اسلام ورق بازی رو حرام کرده من اين بازی رو دوست ندارم و به طرفش نمی رم... اما حالا اصلا کاری ندارم که اسلام چی ميگه... تنفر از اينا تو اعماق وجود من رخنه کرده... دليلای خيلی خيلی خيلی قويی دارم...

يه چيز ديگه بگم که اين سيگاريها آدم بشو نيستند... تا حالا يه سيگاری رو نديدم که کاملاْ بتونه سيگار رو ترک کنه... استاد زبان کانون زبانمون اسمش مستر سراج بود ادعا ميکرد که تونسته سيگار رو ترک کنه ولی وقتی تو کيف سامسونتش سيگار کشف شد اعتراف کرد که فقط يه سيگار در روز ميکشه... وقتی يه سيگاری رو ميبينم فکر ميکنم آدم کثيفیه و از بودن در کنارش احساس ناراحتی ميکنم...

¤ گفته های جناب سروان

تو آموزشی سربازی يه فرمانده گروهان داشتيم که اسمش جناب سروان شجاعی بود... يه روز ما رو تو آسايشگاه جمع کرد... می خواست يه چيزايی به ما بگه...

گفت:

بچه ها بعداْ بريد و رودخونه بيرون رو ببينيد... فکر کنيد که داريد تو رودخونه برخلاف جهت آب حرکت می کنيد... همينجوری که داريد جلو ميريد يه سری تخته سنگ گنده می بينيد که آب از روشون رد ميشه و چون شما پشتشو ميبينيد اونو خيلی گنده ميبينيد... وقتی زحمت می کشيد و جلوتر ميريد برگرديد و پشت سرتون رو نگاه کنيد به همون تخته سنگ که ازش رد شديد نگاه کنيد... ميبينيد که تخته سنگ خيلی کوچکتر بنظر ميرسه چونکه آب از روش رد ميشه و شما نمی تونيد اون قسمتايی که آب ازش رد ميشه رو ببينيد... سنگ رو کوچيک ميبينيد...

زندگی هم مثل حرکت تو اين رودخونست... مشکلات زندگی که پيش روی ما قرار دارند مثل همون تخته سنگ گنده ايه که هنوز به اون نرسيديم... مشکلات زندگی رو خيلی گنده و بزرگ ميبينيم... مثل کنکور... مثل سربازی... مثل ازدواج... اما وقتی از اين مشکلات به سلامتی رد ميشيم ديگه اونارو اونقدر وحشتناک نمی بينيم... درست مثل اون تخته سنگی که ازش رد شديم...

فرمانده اينطور ادامه داد:

بچه ها بيايد و مغزاتون رو بياريد جلو و از زمان آينده مسائل حالتون رو ببينيد... فکر کنيد که از اين مشکلات گذشتيد... و از اون جا به مشکلات حالاتون نگاه کنيد... اينجوری هيچ مشکلی برای آدم سخت نيست...آسون ميشه...

من ميگم خيلی سخته اونجور که فرمانده گفته رفتار کنيم ولی اگه تمرين کنيم ميبينيم که واقعاْ انجام شدنيه ... من امتحان کردم... البته خيلی سخت بود...

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٢