آهار











من سالمم

تا بعد...   
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳

زندگی

 

گر بر سر نفس خود اميری مردی

ور بر دگری خرده نگيری مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن

گر دست فتاده ای بگيری مردی

 

¤ دنيا دنياي جالبیه هر کي دنبال گرفتاريه خودشه ... چقدر سخته آدم نتونه اونطور که مي خواد زندگي کنه... اصلاً اينطور زندگي کردن براي آدم لذت بخش نيست و خيلي موقع ها زجر آور ميشه... ً چند درصد از آدما هستن که دارن باب ميلشون زندگي ميکنن؟ من فکر ميکنم خيلي کم باشن...  تازه بعضي وقتا آدم فکر ميکنه راه درستي رو داره ميره و تصميمي رو گرفته که دوست داشته ولي بعد از يه مدت که گذشت ميفهمه که نه اين راهي که فکر ميکرده براش خوشايند باشه راه خوبي نيست و دوسش نداره... يه مثال ميزنم الان خيلي از نوجوونا عاشق دانشگاه هستن و خيلي هاشون فکر ميکنن که دانشگاه مدينه فاضله شونه ولي وقتي پاشون رو ميزارن تو دانشگاه بعد از مدتي کم کم از اون زده ميشن و خيلي ها هم که عاشق درس و علم بودن در انتهاي کار از اون متنفر ميشن... يه مثال ديگه: دو نفر که همديگه رو خيلي دوست دارن با هم ازدواج مي کنن و صاحب بچه هم ميشن ولي بعد از چند سال ميبينن با هم تفاهم ندارن از يه طرف از زندگيشون لذت نمي برن از طرف ديگه بچه دارن و اگه از هم جدا بشن اون بچه کلي متضرر ميشه... خيلي سخته آدما تو اين شرايط زندگي کنن... بعضي وقتا خودمون تصميماي اشتباهي ميگيريم و به اين حالت ميرسيم بعضي وقتا اجتماع آدم رو به اين شرايط ميرسونه... ما آدما ناقصيم هر چقدر هم اطلاعات داشته باشيم بازم ممکنه اشتباه کنبم ولي اجتماع چطور اينکار رو با آدم ميکنه؟ يه نمونه: وضع مالي خونواده خيلي خرابه  4- 5 تا برادر و خواهر داره... پسر نمي تونه درس بخونه هم ديگه نمي کشه و هم اينکه بايد هر چي زودتر پول دربياره  اطلاعيه استخدام پيماني ارتش رو ميبينه... خوشحال ميشه که ميتونه استخدام بشه ميره ثبت نام ميکنه حالا وارد سيستم شده شرايط اصلاً با روحياتش سازگار نيست ولي چيکار ميتونه بکنه همين که وارد اين سيستم شده خيلي زحمت کشيده اگه ولش کنه باز ميرسه سر جاي اول... يه آدم بيکار ... مجبوره ادامه بده...  فکر ميکنم يه خورده منفي نوشتم ولي  چيزي هست که تو زندگي ماها اتفاق ميفته.. من فکر ميکنم بعضي وقتا که شرايط سخت زندگي بصورت موقتي باشه بايد تحمل کرد ولي اگه  موقتي نباشه بايد يه تصميم شجاعانه گرفت! که هر کسي نمي تونه!

¤ يکشنبه براي کاري رفته بودم اميرآباد ... حدود ساعت 3 بود که تصميم گرفتم از اون بالا  پياده برم تا نمايشگاه فرهنگ استانها رو ببينم که زهرا خانوم توي وبلاگش خبرش رو داده بود... يه شاخه از اون گلهاي ياس که رو ديوار بود کندم ... من از بوي گل ياس خيلي خوشم مياد... داخل کوي شدم ... نمي دونستم نمايشگاه چقدر بزرگه شروع  کردم به ديدن غرفه ها ... غرفه ترکها خيلي شلوغ بود بيشتر بازديد کننده ها دانشجو بودن و هر کي بيشتر دور و بر غرفه استان خودش بود ... اين تهران هم که ما شاءا... خيلي ترک داره براي همين غرفه ترکا خيلي شلوغ بود...  جلوي غرفه کردستان خيلي مکث کردم کلاً از کردا(البته کردستان نه کرمانشاه) خوشم مياد ... آخه دو تا هم اتاقي سنندجي دارم... منصور و امجد.... اين امجد اونقدر آهنگ کردي ميذاشت که ديگه منو کلافه کرده بود...  خوب شد کامپيوترش رو توي عيد خونه گذاشت ديگه راحت شدم...  کلاً بچه هاي خيلي با معرفتي هستن و ديد منو نسبت به کردا خيلي مثبت کردن... خلاصه توي غرفه کردستان موسيقي  زنده کردي اجرا ميکردن و چند تا از بچه هاي کرد هم بيرون غرفه کردي ميرقصيدن که خيلي جالب بود.... از غرفه استان خراسان يه سي دي کنسرت تصويري استاد شجريان رو خريدم که توي اسپانيا اجرا کرده بودن... غرفه ها خيلي زياد بود هر چي ميرفتم تموم نمي شد... گشتم تا غرفه استان خودم رو هم ببينم... استان گيلان...  خيلي ساده درستش کرده بودن... بچه اردکايي که تازه بدنيا اومده بودن و يه کنسرت محلي گيلکي که من از اون خيلي خوشم اومده بود هر چي از مسوولش خواستم که يکي از اون سي دي به من بده نداد آخه فقط همون يکي رو داشت... بعد از غرفه رفتم اونورتر ديدم عشاير هم چادراشون رو بر پا کردن و داشتن اونجا فعاليت ميکردن... نون و شيريني درست ميکردن و به مردم ميدادن... يه جايي داشتن دوغ ميدادن وايسادم تا دوغ بگيرم يه دختري رو ديدم که داشت يادداشت ميکرد به نظرم خارجي اومد اولش فکر ميکردم ترکمني باشه ولي وقتي ازش پرسيدم گفتش چينيه و دانشجو هست... فارسي رو خوب صحبت ميکرد فکر ميکنم زبان فارسي ميخوند.... ديدم زياد خوشش نمياد با من حرف بزنه انگار فهميده بود به پسراي ايروني نبايد زياد رو نشون بده بهر حال اينم شانس ما بود.... کلاً نمايشگاه جالبي بود مردماي نقاط مختلف کشور که اونجا جمع شده بودند و فرهنگ قومي خودشون رو نشون ميدادن... واقعاً که عجب کشور متنوعي داريما... فقط اطلاع رسانيشون خيلی ضعيف بود حتی من که دو قدم بيشتر با کوی فاصله ندارم از برگزاری چنين نمايشگاهی بی اطلاع بودم و اگه وبلاگ زهرا خانوم اچ-بی نبود خبردار نمی شدم... ممنون زهرا خانوم اچ بی...

¤ ديروز نمايشگاه کتاب رفته بودم تا براي خواهرم که ميخواد کنکور امتحان بده چند تا کتاب تست بخرم.... به غير ا ز غرفه کتابهاي درسي فقط از غرفه مطبوعات ديدن کردم خيلي جالب بود... غرفه روزنامه 90 خيلي شلوغ بود يه دو سه باري پريدم ببينم چه خبره ديدم اين محمود فکري بازيکن استقلال اونجا نشسته و اين دختراي سوسول دارن ازش امضاء ميگيرن... يکي از اين پسراي فهيم گفت آخه از اونم امضاء گرفتن داره.... واقعآ راست ميگفت... اونورتر نمي دونم غرفه چي بود ديدم بازم شلوغه بازم پريدم ببينم کيه ديدم اين پسره هنرپيشه تلويزيون پويا (فاميليش يادم رفته) هست و طبق معمول دخترا داشتن واسش ميمردن.... آخه يعني چي اونوقت؟

¤ ديشب علی يه سی دی آورده بود که مال اين جشنهای خصوصيه که لو رفته بود... فکر ميکنم جشن تولد بود ... اين زنا چيکارا که نمی کردن... آخه عزيز من شما که ميخوايد ضايع بازی دربياريد آخه ديگه چرا ازش فيلم ميگيريد؟ حالا که فيلم گرفتين چرا مواظبش نبوديد که دست هر کس و ناکسی نيفته...

¤ توی رشت که بودم با محمد دوستم رفتيم يه قدمی توی شهر بزنيم... محمد گفت بيا از اين خيابون مطهری بريم گفتم باشه بريم... وای که چقدر اين خيابون شلوغ بود چند سال پيش اينقدر شلوغ نبود از نکاتی که برای من جالب بود اين بود که اکثراْ جوونای ۲۰-۲۵ ساله بودن و آدمای سن و سال دار توشون نبودن... تازه تعداد دخترا هم بيشتر از پسرا بود و اونجا ميشد اين قضيه رو که تعداد دخترا توی ايران از تعداد پسرا بيشتره بصورت واضح ديد... اين که خيابونای ما پر از دختر و پسر جوونه به نظر من نشان دهنده مشکل جامعه ست... کلی دختر و پسر جوون داريم اما چه فايده نمی تونن با هم ازدواج کنن... دختر تنها پسر تنها... البته خودمم جزء همين آدما هستم ها...

¤ فردا ميريم آهار... آهار يک جاي بسيار خوش آب و هواست ... تو اين فصل سال که برفاي کوهها آب شدن رودخونه اش پر آبه و با شدت جريان داره... ميخوام تا سرچشمه برم... البته يه آبشاري داره که گذشتن از کنارش خيلي خطرناکه و سالي چند نفر چيز ميشن... اميدوارم فردا من چيز نشم....

يادتون نره که:

هيچ وقت براي شروع دير نيست

تا بعد...

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

بند عيش

سلام...
تو پست قبلي در مورد مهاجرين افغاني نوشته بودم. ويولت نوشته كه تا اسم افغاني رو ميشنوه ياد جنايتاشون ميفته راستش من هم اينجوري بودم وقتي تو روزنامه ها خبراي جنايت و تجاوز و ... رو ميخوندم كه افغانيها اون كارا رو انجام داده بودن اعصابم به هم مي ريخت و احساس تنفر شديدي تو من ايجاد مي شد... ولي به نظر من نبايد قاطي كرد اونايي كه جنايت مي كنند حسابشون با آدماي بيگناه جداست و البته باز من اينجا بيشتر سيستم حكومت رو مقصر ميدونم... باران و زهرا هم نوشتن كه نداشتن هويت خيلي سخته آره خيلي سخته آدم ندونه مال كجاست و سخت تر از اون اینه که نتونی اونجايي که می خواد زندگی کنه... فرشته مهر هم گفته اول بايد به فكر خودمون باشيم بعد به فكر بقيه باشيم... من خودمون رو فراموش نكردم ولي اينجا من داشتم از افغانيها صحبت ميكردم و كلاَ از انسانيت كه امواج سبز ميگه كه پيدا نميشه... من ميگم پيدا ميشه ولي نمي دونم چرا اوني كه آدمه نميتونه كاري بكنه و اوني هم كه ميتونه كاري بكنه آدم نيست...
يكي از دوستاي قديمي رو ديدم كلي از مشكلات مملكت صحبت كرديم وقت خداحافظي بهش گفتم غصه نخور ايشاا... درست ميشه برگشت بهم گفت نه آقا مهرداد ديگه با ايشاا... هم درست نميشه!

آقا اين دفعه ديگه فوتبال رو بي خيال شديم رفتيم كوه... اصغر تا حالا خيلي جاها رفته و من چون ايندفعه مي خواستم جايي برم كه تا حالا نرفته بودم از اصغر خواستم كه با هم بريم... من و سعيد و محمد و اصغر ساعت 6 صبح جمعه از خواب پا شديم يه كمي سخت بود چون شبش داشتيم اين فيلم مارمولك رو ميديديم كه رضا واسم آورده بود هموني كه صداش خوب نيست اما Jet Audio رو طوري تنظيم كرده بوديم كه صداش خوب شده بود اونقدر خنديديم كه داشتيم مي تركيديم... بند عيش جايي بود كه بايد مي رفتيم ... از حصارك رفتيم بالا... واي چه رودخونه اي چه درختايي چه گلايي ... چهار ساعت طول كشيد تا رسيديم تا قله... يه قله 3000 متري كه اولين قله اي بود كه من فتح مي كردم... هوووووووووووورا... ساعت 12 بود كه صبحونه رو بالاي قله خورديم من كه داشتم غش مي كردم... بعدش از شيب كوه اومديم پايين من راحت اومدم ولي بيچاره محمد اون وسطا گير كرده بود و نشسته بود روي زمين ديگه نمي تونست بياد پايين اگه اصغر نرفته بود كمكش نمي دونم تا كي ميخواست اونجا بشينه... ناهار رو پايين اون قله درست كرديم ... توي مسير پر بود از درختاي گيلاس كه تازه شكوفه كرده بودن... اين سعيد شكمو هي مي گفت دو ماه ديگه بيايم گيلاس بخوريم... خلاصه جاي شما خالي... چقدر باصفا بود... يكي از نكات جالب اونجا اين بود كه برخلاف دربند و دركه كه تو روزاي تعطيل خيلي شلوغ ميشند خيلي خلوت بود و راحت ميشد صداي پرنده ها رو شنيد صداي آب رو شنيد من عاشق رودخونم...

من اين روزا مشغله های الکيم زياده و زياد نمی تونم بيام اينترنت کار کنم برای همين تا حالا نتونستم به دوستان وبلاگی سر بزنم ... شرمنده...

تا بعد...

تا بعد...
  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

مهاجران افغانی

¤ آقايون کله گنده به فکر ملتشون افتادن ... منابع هر کشوري در درجه اول به ملت اون کشور تعلق داره و معمولا کشورها اجازه نمي دن که مردم کشورهاي ديگه مدت زيادي تو کشورشون سکونت داشته باشن مگر اينکه اينکار از راههاي قانوني صورت گرفته باشه که مسلماً براي کشور پذيرنده فوايدي هم خواهد داشت... اما کشور ما ايران چگونه عمل کرده؟ هر وقت جنگي تو کشوراي همسايمون اتفاق افتاده  سيل پناهجوها وارد ايران شده... برنامه اي در کار نبوده... افغانستان وعراق و ... بيشترين ميزان مهاجر هم از افغانستان بوده... اونا سالهاست که تو ايرانند... دولت ما مهربون شده ميخواد افغانيها رو بيرون کنه تا از منابع کشور ما ديگه از اين بيشتر استفاده نکنند و همه اين منابع عظيم به ملت خودمون برسه... آره جون خودشون... من که مطمئنم اگه همه مهاجرين هم ايران رو ترک کنند باز هم اوضاع بهتر نخواهد شد... به نظر من اين کله گنده ها اول بايد خودشون رو درست کنن اول بايد آدم بشند کار رو به کاردان بسپرند و سيستم مملکت خودمون رو درست کنن که اينقدر توش بخور بخور هست که حد نداره... ولي مگه ميشه؟ مگه ميشه اين آقايون برخلاف منفعت خودشون عمل کنند؟ براي همينه که  گفتم بايد اول آدم بشند... حالا ميخواند اين افغانيها رو از مملکت بيرون کنند ... آخه مگه ميشه اوني رو که سالها تو ايران زندگي کرده و به قول خودش ايراني شده از خاک اين مملکت بيرون کرد... اين کار تو شرايط فعلي ظلمه... خلاف انسانيته...  نيلوفر و امثال اون ميخواند تو ايران بمونند... به نظر من نبايد افغانيهايي رو که ميخواند تو ايران بمونند بيرونشون کرد... بايد از اول فکری می کردن... حالا اين کار درست نيست...

 

نيلوفر که حالا 22 سال داره

..... سالها به همين منوال و با خاطرات خوب و بد تلخ و شيرين گذشت حالا من بيست و دو ساله ام يک دختر نود و هفت درصد ايرانی که ايرانی حرف می زنم ، ايرانی می خندم ، ايرانی فکر می کنم ، ايرانی می پوشم و ايرانی می جنگم با همه زورگويی هايی که به من می شه. نمی دونم آقایی که می گه همه افغانها بايد تا انتهای امسال ايران را ترک کنند دختر اندازه من نداره ؟؟؟!!! شايد هم داشته باشه اما شايد هیچوقت نتونه بفهمه يک دختر بيست و دوساله افغانی که توی ايران بزرگ شده ... دختری که پدرش به خاطر اينکه اون با فرهنگ ايرانی بار بياد اون رو به کشورهای اروپايی نبرده ... دختری که با تمام بدبختی های مهاجرت ساخته فقط برای اينکه بتونه درس بخونه و زندگی پدر ومادرش براش تکرار نشه چه احساسی داره .... دختری که شبها افسردگی پدر رو ديده و ترس شديد مادر رو از صاحبخانه های اخمو حس کرده ... دختری که شايد نصف عمرش رو گريه کرده و غصه خورده که يک روزی بايد از ايران بره ....

 

عروسک جون فدات شم تو هم قلبت شکسته            که صدتا شبنم اشک توی چشمات نشسته

منم مثل تو بودم يه روز تنهام گذاشتن                          يه دريا اشک حسرت توی چشام گذاشتن  

چه تهمت ها شنيدی  چه تلخی ها چشيدی                    عروسک جون تو ميدونی چه حسرت ها کشيدی  

عروسک جون زمونه من رو اين گوشه انداخت                    به جای حجله بخت برام زندون غم ساخت

بميره اون که ميخواستش ما رو گريون ببينه                        سرای سينه هامون رو ز غم ويرون ببينه

عروسک جون نگام کن چشام برقی نداره                            زمستونه تو قلبم که هيچ گرمايی نداره 

بايد اونجا بخشکم تو گلدون شکسته                                     نه اين که باغبون نيست در گلخونه بستست 

چه تهمت ها شنيدی  چه تلخی ها چشيدی                    عروسک جون تو ميدونی چه حسرت ها کشيدی  

 عروسک جون زمونه من رو اين گوشه انداخت                    به جای حجله بخت برام زندون غم ساخت و ...

<< شاعر رو نميشناسم>>

 

تا بعد...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳