توجه

گاهی وقتا توجه لازمه... بعضی وقتا اونقدر غافل ميشيم که اصلاْ نميدونيم کجا هستيم چيکار ميکنيم کی هستیم...

الهي ، الهي دانايي ده كه در راه نيفتيم. بينايي ده كه در چاه نيفتيم

بگشاي دري كه در گشاينده تواي ، بنماي رهي كه ره نماينده تواي

من دست به هيچ دست گيري ندهم ، كه ايشان همه فاني اند و پاينده تواي

الهي مكش اين چراغ افروخته را ، و مسوزان اين دل سوخته را

و مران اين بنده نو آموخته را ، و مدر اين پرده دوخته را

از نفس بدم رهايي ده يا رب ، از قيد خودم رهايي ده يا رب

بيگانه ز آشنا و خويشم گردان ، يعني به خود آشنايي ده يا رب

خداوندا ، خداوندا قسم بر اخترانت ، به حق حرمت پيغمبرانت

به راز غنچه نشگفته در باغ ، به درد لاله بنشسته با داغ

به پاكي زلال چشمه ساران ، به عمر كوته يك قطره باران

به صيدي مانده از ره در كويري ، جدال سرنوشتي با اسيري

به عشقي بي مراد و بي سرانجام ، به خون آغشتگان دشت بي نام

خداوندا قسم بر پاكبازان ، بلند آوازگان و سرفرازان

مرا زين خودپرستي ها رها كن ، مرا زين خودپرستي ها رها كن

چنان انديشه اي بر من عطا كن كه تقديري كه از آن ناگذيرم توانم جبر و قهرش را پذيرم

و يا عزمي چنان پيگير بخشم كه نا تقدير را تغيير بخشم

توانايي ده اي باني تقدير

توانايي ده اي باني تقدير كه بشناسم ز هم تقدير و تدبير

تا بعد...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٢

شب يلدا

به نام او که در اين نزديکي است

گفتي كه حافظ اينهمه رنگ و خيال چيست
نقش غلط مخوان كه همان لوح ساده ايم

25 آذر امسال هم مثل سالهاي قبل گذشت...

 

شب يلدا نزديکه... طولاني ترين شب سال... تو اين شب رسم بر اينه که مردم  تا دير وقت بيدار ميمونند ... دور هم جمع ميشند... هندونه مي خورند.... مردم در اين شب با ميوه هاي قرمز به جنگ تاريکي ميرند... قرمزي هندونه نمادي از خورشيده...

سومين شب يلدايي هست که نرفتم خونه...

 

اين جهان كوه است و فعل ما ندا       

سوی   ما  آيد,   نداها   را   صدا

 

تا بعد....

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٢

بازديد از سعدآباد

به نام او که در اين نزديکی است...

¤ سعدآباد

جمعه هفته پيش با بچه های خوابگاه رفتيم کاخ-موزه سعدآباد رو ببينيم...هوا خيلی سرد بود... من پارسال هم اونجا رو ديده بودم... ايندفعه فقط به عشق ديدن موزه استاد فرشچيان رفتم اونجا... کلاْ ۳۴ نفر بوديم.. من و رضا رفتيم ببينيم اوضاع بليط اونجا چطوره... تونستيم برای دو تا از موزه ها بليط مجانی بگيريم... کاخ-موزه ملت (شاه) و موزه نظامی... برای ديدن بقيه موزه ها بايد پول ميداديم... اول رفتيم تا کاخ شاه رو ببينيم... جای مجللی بود ولی من فکر ميکردم خيلی بزرگتر باشه... اصلاْ يه چيزای ديگه ای از کاخ تو ذهنم بود...يه چيزايی مثل کاخ سفيد... همين که از کاخ بيرون اومديم چند تا ماشين کلاس بالا با اسکورت ديديم که دارن مياند... معلوم بود بايد کله گنده ای اومده باشه... حدسم درست بود ... يه هيات چينی که اومده بودند موزه رو ببينند...

بعد از کاخ شاه رفتيم موزه نظامی رو ديديم... اونقدر اسلحه اونجا ديدم که حالم از هر چی تفنگ بهم خورد... اما سير تاريخی تجهيزات نظامی خيلی جالب بود... آدمکهايی اونجا بود که لباس مربوط به هر دوره رو بهشون پوشونده بودند... دوره هخامنشی اشکانی صفوی ... اگه نديديد حتماْ بريد اونجا رو ببينيد...

حالا بايد بليط بخريم.. من و رضا خوشکله رفتيم برای خريد بليط برای بچه ها... وقتی رسيديم دم باجه فروش بليط متوجه شديم که بيشتر موزه ها تعطيله... خوشبختانه موزه استاد فرشچيان باز بود... برای موزه استاد بهزاد و کاخ-موزه سبز هم بليط گرفتيم... نقاشی های استاد بهزاد واقعاْ قشنگ بود و من از ديدن اونا لذت بردم... اما موزه استاد فرشچيان يه چيز ديگه ای بود... فوق العاده بود... با اين که قبلاْ اونا رو ديده بودم ولی انگار تازه اونا رو ميديدم... اگه نديديد حتماْ بريد ببينيد... 

 

اصلا خودتون بريد از اين سايت نقاشی های استاد فرشچيان رو ببينيد...

http://www.farshchian.org

 

¤ صدام خاک بر سرت

بله بالاخره صدام هم دستگير شد... درست موقع انتخابات رياست جمهوری آمريکا... آقای بوش حتماْ الان خيلی خوشحاله...فکر ميکنم همه شما اون عکسهای مضحک صدام رو امروز تو روزنامه ها ديده باشید... صدام حسين با يک خروار ريش... جالبه ديکتاتوری که ديروز خدايی ميکرد حالا مثل يه موش تو تله افتاده ... وای که چقدر قيافش مظلومانه بود... آدم دلش براش ميسوخت... ميگند چرا صدام مثل هيتلر خودکشی نکرده؟ بابا اين که معلومه آخه صدام مسلمونه و خودکشی هم که برای يه مسلمون حرامه يعنی گناه کبيره ست و صدام که اصلاْ گناه نميکنه...فقط گنای کوچولوش اين بوده که چند تا بمب شيميايی کوچولو بزنه رو حلبچه ... همين و بس... شما بگيد صدام گناه ديگه ای مرتکب شده؟

خاک بر اون سرت صدام... جديداْ از اون بوش هم خيلی بدم مياد...

 

تا بعد.....

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٢

سلطان و ...

 

به نام او که در اين نزديکي است...

 

¤ ادامه داستان...

امشب حال نوشتن نداشتم... رفتم وبلاگ يه همشهري رو خوندم انگيزه پيدا کردم... چه دوراني با اين سلطان داشتيم... من و سعيد و مجيد و اميد و سلطان بيشتر وقتا تو دانشکده فني (گيلان) با هم بوديم... من و سلطان يه روز تو آزمايشگاه پروژه  بوديم ... داشتيم رو پروژه هامون کار ميکرديم... من روي پروژه خودم اون هم رو پروژه خودش... کنار هم نشسته بوديم... اون وقتا دانشکده فني گيلان خيلي کوچيک بود...تو هر کلاس پارتيشن بندي کرده بودند و يه قسمت رو آزمايشگاه کرده بودند... اون روز مهندس ضابط (جديداً دکتر) داشت درس مي داد... من داشتم لحيم کاري مي کردم که با يه صداي وحشتناکي از جام پرت شدم ... بله پروژه سلطان منفجر شده بود... يه خازن گنده ترکيده بود... مهندس ضابط داد زد چي شد... من که رو زمين افتاده بودم گفتم چيز مهمي نيست استاد... خدا رو شکر چيزيمون نشده بود... بنده خدا سلطان 2 ماه بود رو پروژش کار مي کرد... کلي براي خودش برنامه ريخته بود که  زود تمومش کنه بره براي فوق بخونه... کلي دلم براش سوخت... هفته بعد سلطان رفت خونه... بردشو دوباره ساخت... مگه اين ميکروي 8051 جواب ميداد... بالاخره من و سلطان با يه روز فاصله دفاع کرديم... وقتي شنيدم سلطان فوق قبول شده خيلي خوشحال شدم... اميد و مجيد زن گرفتند و رفتند دنبال کار و زندگي... سعيد فوقشو گرفته... من و سلطان هم داريم رو تزمون کار مي کنيم...

شنبه من و سلطان رفته بوديم دانشکده فني تا پايان نامه بگيريم... از انقلاب که برگشتيم ديگه بارون نمي يومد و تا حالا هم بارون نيومد ... شايد آسمون فهميده من چتر خريدم... رفتيم بوفه معدن دو تا ساندويچ همبرگر خورديم... ساعت 1 رفتيم کتابخونه گروه برق و کامپيوتر... مسوول پايان نامه ها نبود... سلطان کلي عصباني شد گفت اگه اينجا اروميه بود دهن يارو رو صاف ميکرد... ساعت 1:30 شد باز هم مسووله نيومد... مسوول تحويل کتابا يه خانوم خوش اخلاق بود. وقتي اوضاع ما رو ديد رفت و پايان نامه رو آورد ... بدون هيچ تعارفي بايد بگم کتابخونه اونجا خيلي از کتابخونه دانشکده ما با کلاستره... اينجا اصلاً پايان نامه به غير دانشجوهاي اينجا نميدن... بايد از دانشگاشون نامه بيارن و از هفت خوان رستم رد بشن... خلاصه چون نميشه از پايان نامه کپي گرفت (فقط تربيت مدرس پايان نامه رو ميده ببري بيرون کپي بگيري) سلطان تا غروب اونجا موند و تا ميتونست نوشت... من هم اومدم دانشگاه خودم ...

 

IEEE  ¤

رفته بودم دکتر محمدي رو ببينم... رو تابلوي پشت اتاقش يه چيزي زده بود... دقيقتر شدم ديدم دو صفحه انگليسيه... نامه اي از ليدر IEEE آقاي Adel به کشورهايي که از طرف دولت ايالات متحده تحريم شده بودند... تو اون نامه آقاي Adel از دانشمندان اين کشورها عذرخواهي کرده بود و البته دوباره همون حرفهاي تکراري در مورد دليل تحريم اين کشورها از طرف IEEE دوباره بلغور کرده بود... اين آقاي Adel  نوشته بود که IEEE زيرمجوعه صنايع دفاع امريکا هست و در واقع دولتيه (مثل صنايع هوا-فضاي خودمون)... بايد قوانين دولتي رو اجرا کنه... و دولت ايالات متحده تصويب کرده که اين کشورها از جمله ايران تحريم علمي بشند... IEEE هم براي اجراي اين قانون عضويت آنلاين دانشمندان و مراکز علمي اين کشورا رو ممنوع کرده... IEEE يه شعار تو منشورش داره... دستيابي همه انسانها به علم بدون دخالت چيزايي مثل نژادپرستي، دين و البته سياست... يه چيزايي شبيه اين رو  آقاي رئيس IEEE تو نامش نوشته بود و نوشته بود که داره با رئيساي رده بالاش صحبت ميکنه که يه جورايي براي IEEE استثنا قائل بشند و بزارند اين قانون تو IEEE اجرا نشه... آقايون به يه تناقض آشکار تو کارشون رسيدند...يا بايد اون حرفاي اولشون در مورد علم و اينجور چيزا رو عوض کنند يا اينکه اين قانون رو بردارند... اصلاً دليل آمريکا براي وضع اين قانون چيه... ميخواد به دولت ايران فشار بياره... آخه مرتيکه اينجوري به اونا فشار مياد يا به ما؟ اما ما ايراني ها کارمون رو بلديم... با پسورد دزدي کارمون رو انجام ميديم...

ای آمريکا ای صهيونيست ما رو تحريم ميکني... خيال کردي... ما جنبش نرم افزاری راه ميندازيم.. بمب اتم ميسازيم...شهاب ۴ می سازيم... 

 

تا بعد...

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٢

من و فرامرز در دانشکده فنی

¤ فری بچه با حاليه...

فرامرز از همدوره ايهای ليسانسمه... خيلی بچه باحاليه... سلطان  يا فری صداش می کنيم... ديشب اومده بود اينجا تا بره دانشگاه تهران يه پايان نامه بگيره... می خواست بگيره ببره کپی بزنه... بهش گفتم حتی بهت بدن همونجا بخونی بايد خدا رو هزار بار شکر کنی... صبح پا شديم و يکی از معدود دفعاتی بود که يه صبحونه خوب خورديم... چون سلطان مهمون بود ...نميشد که به مهمون صبحونه نداد... راه افتاديم اتوبوس اميرآباد رو سئار شديم...ساعت ۹ جلوی دانشکده فنی بوديم... حالا ما چتر نداشتيم اين بارون هم ول کن نبود همينجوری داشت ميومد... رفتيم کتابخونه... نوشته بودند که فقط از ساعت ۱ تا ۳ پايان نامه امانت ميدن... خلاصه سلطان رفت تو که سوال کنه مسوولش کيه... چاره ای نبود بايد تا ساعت ۱ خودمون رو مشغول می کرديم... من گفتم بريم انقاب ... من بايد چند تا کپی رنگی بگيرم... مگه اين بارون بند ميومد... اينجا بود که تصميم گرفتم يه چتر بخرم... مجبور شديم چند دقيقه بريم تو ساختمون معدن... بعد رفتيم انقلاب.. من کپی هامو گرفتم و يه چترم خريدم...

بعد برگشتيم رفتيم تو بوفه معدن ناهار مشتی(ساندويج) خورديم...

بقيش بعداْ...

از سايت زهرا اچ بی:

 بي وفايي از ناحيه كسي تلخ تر و سنگين تر است كه بيش از همه انتظار وفا از او ميرود از دوست صميمي !

تا بعد...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٢

مهرانه

¤ کمک به مهرانه

با سلام

لطفا این متن رو تا آخر بخونید

شاید باور نکنید یک انسان ۱۹ سال حتی یک لحظه هم طعم سلامتی را نچشیده باشد، مهرانه قائمی دختریست ۱۹ ساله که به بیماری CF (سیستیک فایبروسیس) مبتلا می باشد. در حال حاضر ۷۵% ریه های مهرانه به خاطر این بیماری از بین رفته است و به طور دائم به دستگاه اکسیژن نیازمند است.تنها راه درمان نیز پیوند هر دو ریه می باشد که متاسفانه به دلیل کمبود امکانات قبل و بعد از عمل، در ایران مقدور نمی باشد برای اعزام به خارج نیز هزینه ای معادل دویست و پنجاه هزار دلار لازم است که از توان خانواده مهرانه خارج است دکتر معالج مهرانه که وی را معاینه کرده،معتقد است در صورتیکه هرچه سریعتر مهرانه مورد عمل جراحی قرار بگیرد تا ۹۸% شانس بهبودی وجود دارد .مهرانه می گوید: تنها آرزوی من این است که روزی بتوانم مثل تمام همسالانم فعالیت کنم و ادامه تحصیل بدهم .مادر مهرانه  معلمی بازنشسته است و دختر دیگرش را هم به دلیل ابتلا به همین بیماری از دست داده. پدر مهرانه در کرج راننده تاکسی است و برای تامین هزینه های داروی مهرانه تمام زندگی و حتی مسکن را هم فروخته است.نفسهای مهرانه به شماره افتاده است،بازگشت به زندگی می تواند طعم تلخ این بیماری را به دست فراموشی دهد.بیایید این هدیه را از مهرانه دریغ نکنیم و هرچه سریعتر به یاریش بشتابیم .اکنون به همراهی و همدلی مردمان مهربان این دیار چشم دوخته ایم. 

به قول افشین لیاقت: هزینه در مان مهرانه زیاد نیست فقط ۲۰۰ ملیون تومان یعنی ۲۰۰ هزار نفر و هر نفر هزار تومان!!!

عجله کنید تا همه با هم ۲۰ عدد شمع تولد مهرانه را روشن کنیم.

اینجا رو هم حتما ببینید

اين نوشته ها رو يه دوست خوب ( amir hossein zardcheshmi" <zardcheshmi@yahoo.com ) برای من فرستاده ... من هم تنها کمکی که فعلاْ ميتونم بکنم اينه که اين نوشته رو ايجا بزارم... شايد يه آدم با معرفتی پيدا شد و اينا رو ديد و يه کاری کرد...

¤ تشکر از دوستان همراه

از دوستان خوبم فرشته مهر - باران - زهرا - يادگار بهشت و ... که به من سر ميزنند و برام کامنت ميزارند واقعاً ممنونم و ازشون معذرت می خوام که تو اين مدت نتونستم برم بهشون سر بزنم... شرمندم...

تا بعد...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٢

افتادگی آموز

¤ سلام دوستان

افتادگی آموز اگر طالب فيضی .............هرگز نخورد آب زمينی که بلند است

اين بيت شعر يهو به ذهنم رسيد گفتم اونو اينجا بنويسم... راستش دارم تمرين می کنم که مغرور نشم... بعضی ها وقتی به يه جاهايی ميرسند مثلاْ دکتر يا مهندس ميشند يا تو فلان شرکت يه پست بهشون ميرسه ديگه خودشونو ميگيرند... ديگه عارشون می ياد کارای به ظاهر کلاس پايين رو انجام بدن... نمی دونم شايد من هم يه روزی اينجوری بشم... اما نه نمی خوام مثل اينجور آدما باشم... يعنی سعی ميکنم نشم...

¤ يه دبير ادبيات داشتيم تو دبيرستان اسمش آقای حسين زاده بود... اهل کوچصفهان... يه روز تو کلاس چهار بيت پايينی رو برامون گفت که نمی دونم شاعرش کيه ولی تا حالا تو ذهن من مونده...

آن کس که بداند و بداند که بداند ....... اسب خردش گنبد گيتی بجهاند

آن کس که بداند و نداند که بداند ....... بيدارش نماييد تا خواب نماند

آن کس که نداند و بداند که نداند ....... لنگان خرک خويش به منزل برساند

آن کس که نداند و نداند که نداند ....... در جهل مرکب ابدالدهر بماند

اين آقای حسين زاده يه چيز ديگه هم گفت اون هم تا حالا تو ذهنمه... تا مرد نشديد زن نگيريد... از اون موقع تا حالا ذهن من همش مشغول اين بوده که منظورش از مرد شدن چی بوده...

تا بعد...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢

سلام

¤ سلام...

حيفم اومد اين شعر رو که تو سايت همسفر خوندم اينجا نذارم:

 با علي گفتا يكي در رهگذر
از چه باشد جامه تو وصله دار

تو اميري و شهي و سروري
از همه در رادمردي برتري

كس نديدست اي جهاني را پناه
جامه صد وصله بر اندام شاه

اي امير تيز راي تيز هوش
جامه اي چون جامه شاهان بپوش

گفت صاحب جامه را بين جامه چيست
ديد ميبايد ميان جامه كيست

ظاهر زيبا نمي آيد به كار
حرفي از معني اگر داري بيار

مرد سيرت را به صورت كار نيست
جامه گر صد وصله دارد عار نيست

كار ما در راه حق كوشيدن است
جامه زهد و ورع پوشيدنست

زهد باشد زينت پر هيزكار
زينت دنيا به دنيا واگذار

¤ ماه رمضون هم داره تموم ميشه... فرصتا ميگذره و ازش استفاده نمی کنيم... شب های اول و دوم قدر جايی نرفتم... تو خوابگاه بودم... اما با خودم گفتم شب سوم ديگه حتماْ بايد يه جايی برم... از طرف دانشگاه برای چند جا اتوبوس گذاشته بودند...با بچه های خوابگاه رفتيم مسجد کوی دانشگاه تهران... پارسال هم رفته بودم اينجا... مسجد خلوت بود... من و سه تا از بچه ها داشتيم با هم تو مسجد صحبت می کرديم که يه آقايی اومد و گفت به کمک شما چهار جوان نياز داريم... سريع دنبابش راه افتاديم ببينيم اين چه کاريه که ما بايد انجام بديم... از يه اتاق رد شديم و وارد يه اتاق تقريباْ بزرگ شديم... توش پر ظرفای شله زرد بود... اون آقای برادر از ما خواست که اين شله زردا رو ببريم و تو مسجد پخش کنيم... اون شله زردايی هم که دارچين ندارند توش دارچين بريزيم... بله کار خانوما افتاده بود گردن ما...  البته بايد بگم کار خداپسندانه ای بود... و به قول امجد(هم اتاقيم) که همش ميگه: ما که راضييم خدا هم راضیه...  يه هاجاقايی داره اين مسجد کوی دانشگاه به نام هاجاقا امجد... خيلی جوکه... مثل بيشتر آخوندا نيست که همش گرفته و ناراحتند... اين هاجاقای امجد از اول تا آخر حرفا و کاراش خنده داريه... بايد ببينينش... يکی از داستانايی که تو شب قدر تعريف کرد اين بود:

آقا بعضيها برهان قاطعيت دارند...چطور؟ اينجوری... يه کشاورزی داشت رو زمينش کار ميکرد... يکی رفت ازش پرسيد آقای کشاورز اگه يکی از شما بپرسه خدا چند تاست چی ميگی؟ کشاورزه ميگه: خب يکيه ديگه... يارو دوباره پرسيد: اگه يهو بگه ْمن بگم دو تا ْ چی؟ کشاورزه گفتش: خب کاری نداره با اين بيل ميکنمش دو تا... اينو ميگن برهان قاطعيت...

اون شب تا سه و نيم شب اونجا بوديم... وقتی برگشتيم که سحر شده بود... 

تا بعد...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٢