منيت

¤ منيت

در اين درگه که گه گه که که که که شود ناگه

                                      مشو غره به امروزت که از فردا نه ای آگه

در اين دنيای فانی که ممکنه يه روز يه آدمه ذليل و بدبخت تبديل به يه آدمه مهم و پولدار بشه و يه روز هم ممکنه يه آدمه مهم و پولدار تبديل به يه آدمه بدبخت و بيچاره بشه اينقدر به وضعيت امروز خودت نناز چونکه ممکنه تو يه چشم بهم زدن ورق برگرده و اون چيزايی رو که الان داری از دست بدی... بيا و هميشه اينو تو ذهنت داشته باش... منيت رو کنار بزن... با رسيدن به پست و مقام و پول خودت رو نباز...تو همه شرايط سعی کن که خيرخواه باشی... شايد روزی به خيرخواهی ديگران نياز داشتی باشی...

متاسفانه اکثر آدما وقتی مهم ميشند خودشون رو ميبازند...

تا بعد...

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٢

نامرد

¤ خيلی سخته

دل كه رنجيد از كسي خرسند كردن مشكل است

شيشه بشكسته را پيوند كردن مشكل است

كوه ناهموار را هموار كردن سخت نيست

حرف نا هموار را هموار كردن مشكل است

بار حمالان به دوش خود كشيدن سخت نيست

زير بار منت نامرد رفتن مشكل است

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٢

دلتنگی حال

¤ سلام...از همين حالا دلم تنگ شده
با اينکه هنوز درسم تموم نشده ... با اينکه هنوز دانشجو هستم ولی از همين حالا دلم برای همين روزا تنگ شده...عجيبه... اونقدر تجربيات ديگرانو شنيدم که چقدر حسرت روزای دانشجويی رو می خورند کاملا ارزش اين روزا رو می فهمم... واقعا حيفه حتی يه لحظه تلف بشه...اين روزا ديگه بر نمی گرده و من اينو می دونم...همين چند لحظه پيش وبلاگه يه مرد تنها رو می خوندم که داشت حسرت روزای جمعه خوابگاه رو می خورد...حسرت غذاهايی که خودمون تو خوابگاه درست می کنيم...
اين روزا می گذره...هر چقدر هم از اين لحظات استفاده کنيم باز حسرت اين روزا رو میخوريم...من مطمئنم...
عمر گران ميگذرد خواهی نخواهی سعی بر آن کن نرود رو به تباهی
عمر کمه صفا کن رنج و غمو رها کن اگه نباشه دريا به قطره اکتفا کن
تا بعد...
  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٢

جايزه نوبل

¤ جايزه صلح نوبل
امروز صبح يکی از هم اتاقيام که اهوازيه و با هواپيما رفت وآمد ميکنه از راه رسيد و شروع کرد با بچه های اتاق حرف زدن.. من تو خواب بودم ولی متوجه حرفاشون بودم... يهو اين آقای هم اتاقيم روزنامشو باز کرد و خبر جايزه صلح نوبل شيرين عبادی رو خوند... من خبر صلح نوبل رو دنبال می کردم... می دونستم که دکتر آقاجری نامزد دريافت اين جايزه بوده و حتی کلی از ايران ازش حمايت کرده بودند ولی در مورد خانوم شيرين عبادی هيچ روزنامه ای چيزی ننوشته بود و شايد من چيزی نديده بودم...بهر حال خبر شوک آوری بود...
من فکر میکنم اين جايزه مثلاْبا جايزه نوبل فيزيک فرق زیادی داشته باشه... تو تعيين برنده جايزه نوبل فيزيک فقط معيار علميه و سياست دخالت نداره ولی تو جايزه صلح نوبل سياست مهمه... يعنی به کشور طرف خيلی دقيق ميشند... بنابراين اين جايزه برای دولتمردان ما پيامهای مهمی داره... اهدای اين جايزه به خانوم عبادی این پیام رو برای دولتمردان ما بهمراه داره که دنيا از نحوه برخوردشون راضی نيست... بهتره بگم خيلی ناراضيه... اميدوارم بالايی ها کمی بيشتر به نحوه اعمالشون فکر کنند....

¤ دلم برای شمال تنگ شده

خیلی مدتیه که شمال نرفتم... من که از بارون شمال خسته شده بودم و ازش مینالیدم حالا دلم لک میزنه برای بارون شمال... بهمین زودی میرم خونه... امیدوارم که اونجا بارونی باشه... راستی دلم واسه عباس هم تنگ شده... عباس اگه این نوشته رو خوندی بدون بهمین زودی میام و حتمن بهت سر میزنم...

اینم یه عکس از ماسوله





تا بعد...   
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٢

کارگاه خوبه يا کنسرت

¤ راحت شدم


هفته قبل سرم خيلی شلوغ بود... اين کارگاه آموزشی کارشناسان فرهنگی تقريبا تمام وقت منو به خودش مشغول کرد...خدا رو شکر که به خوبی و خوشی تموم شد ... مشکل بزرگ تو اينکار پول بود ... با اينکه از طرف وزارتخونه ۴ ميليون برای اين کار به دانشگاه داده  بودند ولی معلوم نيست چرا دانشگاه اين پول رو به واحد ما واگذار نکرد... روز سه شنبه قرار بود که کارگاه رو کنسلش کنند ولی بهر حال با قول پرداخت مبلغی پول از طرف کله متوسطها قرار بر اين شد که کارگاه برگزار بشه...کل پولی که به ما دادند ۲۰۰ هزار تومن بود... رئيس بزرگ می گفت من قول ميدم ۳۰ نفر هم نياند... آخه آخرين مهلت ثبت نام چهارشنبه بود و تا سه شنبه حدود ۲۰ نفر از دانشگاهها ثبت نام کرده بودند اما کار ما ايرانيها متاسفانه همش دقيقه نود هستش... درست روز آخر به اندازه تمام روزهای قبل ثبت نام کردند... اين دکتر هم گذاشتو روز آخر رفت اصفهان...آخه يکی نيست بگه دکتر جان الان موقع اصفهان رفتن بود؟...کارای اصلی افتاده بود رو دوش من و شهاب و حسين و خانوم قدرتی همه فن حريف و رئيس... البته خانوم آريازاد و خانوم مقدسی هم کمکمون کردند...يه آفرين و باریکلا به خودمون بگم که به حرف رئيس بزرگ گوش نداديم و برای ۷۰ نفر برنامه ريختيم ... بيچاره شهاب اينقدر اينور و اونور رفته بود که پاش خون اومده بود...روز چهارشنبه يه سری از کارا رو انجام داديم و يه سری هم موند برای شنبه.... شنبه دکتر اومد و افتاديم دنبال کارا...اينور برو اونور برو...بالاخره تا حدودی کلاسا رو روبراه کرديم ولی مگه با اين پول کم ميشه کارا رو بی نقص انجام داد... دانشکده ها هم با ما همکاری نمی کردن...قرار بر اين بود که دو تا کلاس با دو استاد مختلف تشکيل بشه . دکتر مکری که با Powerpoint  کار ميکرد مشکلی نداشت مشکل اصلی با دکتر طارميان بود که فقط اورهد می خواست...يکی نيست به اين دکتر طارميان بگه آخه مرد حسابی الان دنيا پيشرفت کرده تو هنوز رو سيستم قبلی موندی؟ خلاصه مگه ميتونستيم اورهد گير بياريم... بالاخره با پی گيريهای زياد خانوم شالی تونستيم دو تا اورهد تهيه کنيم... بقيه کارا تقريبا رله بود ... مخصوصا سلف که تو تخصص شهاب بود...بيچاره دکتر؛ کلی از جيبش خرج کرد...


خلاصه تو اين چند روز بطور عملی هپلی هپو شدن پول رو ديديم... اما خودمونيم اگه شرايط مساعد نباشه بتونی مديريت کنی و کارا رو راست و ريز کنی مردی... و ما تو اين آزمايش موفق بوديم...واقعا که خسته نباشيم... (من مرا قربان)


¤ کنسرت موسيقی استاد کيوان ساکت


چند روزی بود که انجمن اسلامی داره برای اين کنسرت تبليغات ميکنه... دوست داشتم اين کنسرت رو برم...آخه اونقدر برنامه زنده موسيقی کم اجرا ميشه که نمی خواستم اينو از دست بدم...اما وقتی فهميدم قيمت بليط اين کنسرت ۲۰۰۰ تومانه عقب نشينی کردم اما خدا با ماست غم نخور پسر جان ... دکتر قبل از ظهر به من گفت مهرتاش (برام اسم گذاشته) می خوای بری کنسرت؟ من اول از همه پرسيدم قيمته بليطش چنده دکتر؟ گفت برای ما مجانی در مياد...آخ جون معلومه که ميام... ساعت ۵:۳۰ دقيقه کارگاهها تموم شد ... من و حسين پريدم رفتيم خوابگاه و سه سوته يه دوش گرفتيمو بعدش رفتيم دانشگاه.... جلوی آمفی تئاتر مرکزی خيلی شلوغ بود...با اينکه گفته بودند بليطا فروش نرفته ولی بنظر می یومد که آمفی تئاتر پر ميشه که البته شد...آدمای عجيبو غريبی اونجا ديدم...يکی بود عين محمد رضا لطفی... کلی ريش و مخلفات داشت ... دخترا هم که قربونشون برم (که من نمی رم) به شکلهای گوناگون اومده بودند....خلاصه رفتيم تو...سالن خيلی گرم بود...استاد ساکت اومد و کارشو اجرا کرد که بد نبود...تار و تنبک و پيانو... هنر اين استاد ساکت اينه که با تار اومده و آهنگهای غربی رو اجرا کرده و يه جورايی موسيقی غرب و شرق رو با هم قاطی کرده... اما وقتی می خواستند برند ملت اونقدر اصرار کردند که يکسری از آهنگها رو اجرا کنند که دوباره برگشتند و آخرين اجرا مربوط به آهنگ <ای ايران ای مرز پر گهر> ميشد که  ملت هم همراه آهنگ بصورت ايستاده خوندند و من خيلی حال کردم...


تا بعد....

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٢

شروع مهر

¤ خب دوباره ترم شروع شده
دانشگاه امروز خيلی شلوغ بود...برای گرفتن کارت غذا کلی تو صف بودم...اما من از اين جنب و جوش داخل دانشگاه خيلی خوشم می ياد...اين هفته کارمون زياده... کار برگزاری گردهمايی کارشناسان فرهنگی دانشگاههای منطقه ۱ رو بخش ما انجام ميده... اين دو هفته کارمون زياده...

از این شعر معین خوشم می یاد :

عمر گران ميگذرد خواهی نخواهی ------ سعی بر آن کن نرود رو به تباهي

تا بعد....
  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٢

سلامی به گرمی صميميت

¤ خب بعد از يه هفته می خوام دومين يادداشتمو بنويسم...

وای اين جابجايی خونه چقدر سخته! البته منظورم اتاقه...آخه من خوابگاهيم و بايد اتاقمو تو اين ترم عوض ميکردم...ساعت ۱۲ شب بود اتاقی که ما بايد تو اون ساکن می شديم خالی شد و چه خالی شدنی چون بچه های اتاق قبلی هر چی تو اون بود رو با خودشون برده بودند حتی کمد و صندلی رو هم برده بودند...ما هم مجبور شديم اون وقت شب از اتاقمون صندلی و کمد رو کول کنيم بياريم پايين...اما اين باعث شد که حسابی اتاقمونو تميز کنيم...واقعاْ حالا می فهمم مادرم چی ميکشه...می خوام از همين جا ازش تشکر کنم...مامان عزيزم دستت درد نکنه...

¤ آخرين نمره و استاد...

نمره آخرمو هم گرفتم...نمرم خوب شد واقعاْ از استادم ممنونم...درس شبکه های بدون سيم پيشرفته...خيلی از اين درس خوشم می يومد...راستش بايد بگم اين استاده که باعث ميشه يه درس برای دانشجوها جالب بشه يا برعکس عذاب آور بشه...من ليسانس، دانشگاه شهرستان بودم...اونجا بيشتره استادامون فوق ليسانس بودند...بعضياشون واقعاْ بيسواد بودند...فکر ميکردم دانشگاههای تهران اينجوری نيستند...وقتی اومدم اينجا ديدم تقريبا همه استادا مدرک دکترا دارند ولی بعد از مدت کمی به اشتباه خودم پی بردم...وای چه استادايی!!!بعضياشون به ـــــــ ميگن زکی...مهندس زنج و مهندس شيرکوهی دو تا از استادای من تو ليسانس بودند واقعاْ که نسبت به خيلی از آقايون دکترای اينجا بهتر بودند...آقايون دکترا يا اخلاق ندارند يا سواد ندارند بعضياشون هم دوتاشو ندارند...تو این مدت با استادای زیادی درس داشتم فقط دوتاشون عالی بودند: دکتر محمدی از دانشگاه خودمون و دکتر جمالی از دانشگاه تهران...یه استاد باید هم تو تدریس هم تو اخلاق نمونه باشه...دکتر جمالی اصلاْ حضور و غیاب نمی کرد اما اونقدر خوب درس می داد و اونقدر فروتن بود که همیشه کلاسش پر بود...

¤ عمر گران میگذرد...

I DREAMED I HAD AN INTERVIEW WITH GOD
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم

"SO YOU WOULD LIKE LIKE TO INTERVIEW ME?" GOD ASKED


خدا گفت :پس میخواهی با من گفتگو کنی؟
"IF U HAVE THE TIME" I SAID
گفتم :اگر وقت داشته باشید
GOD SMILED
خدا لبخند زد
"MY TIME IS ETERNITY"
وقت من ابدی است
"WHAT QUESTIONS DO YOU HAVE IN MIND FOR ME"
چه سئوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟
"WHAT SURPRISES YOU MOST ABOUT HUMANKIND"
چه چیز بیش از همه شما رو در مورد انسان متعجب می کند؟
GOD ANSWERED
خدا پاسخ داد...
"THAT THEY GET BORED WITH CHILDHOOD"
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند
THEY RUSH TO GROW UP AN AND THEN LONG TO BE CHILDREN AGAIN
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند
"THAT THEY LOSE THEIR HEALTH TO MAKE MONEY
این که سلا متشان را صرف بدست آوردن پول می کنند
AND THEN LOSE THEIR MONEY TO RESTORE THEIR HEALTH
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند
"THAT BY THINKING ANXIOUSLY ABOUT THE FUTURE"
این که با نگرانی نسبت به آینده
THEY FORGET THE PRESENT
زمان حال فراموش شان می شود
SUCH THAT THEY LIVE IN NEITHER THE PRESENT NOR THE FUTURE
انچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال
"THAT THEY LIVE AS IF THEY WILL NEVER DIE"
این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد
AND DIE AS IF THEY HAD NEVER LIVED
و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند
GOD'S HAND TOOK MINE AND WE WERE SILENT FOR A WHILE
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ما ند یم
AND THEN I ASKED
بعد پرسیدم...
"AS A PARENT WHAT ARE SOME OF LIFE'S LESSONS YOUR CHILDREN TO LEARN"
به عنوان یک پدر میخواهید فرزندان تان چه درس هایی از زندگی را یاد بگیرند؟
GOD REPLIED WITH A SMILE
خدا با لبخند پاسخ داد
"TO LEARN THEY CANT NOT MAKE ANYONE LOVE THEM
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
WHAT THEY CAN DO IS LET THEMSELVES BE LOVED
اما می توان محبوب دیگران شد
"TO LEARN THAT IT IS NOT GOOD TO COMPARE THEMSELVES TO OTHERS"
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با د یگران مقایسه کنند
"TO LEARN THAT A RICH PERSON IS NOT ONE WHO HAS THE MOST
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد
BUT IS ONE WHO NEEDS THE LEAST
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
"TO LEARN THAT IS TAKES ONLY A FEW SECONDS TO OPEN PROFOUND
WOUNDS IN PERSONS WE LOVE
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان دارند ایجاد کنیم
AND IT TAKES MANY YEARS TO HEAL THEM
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد
"TO LEARN TO FORGIVE BY PRACTICING FORGIVENESS
با بخشیدن بخشش یاد بگیرند
"TO LEARN THAT THERE ARE PERSONS WHO LOVE THEM DEARLY "
یاد بگیرند که کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند
BUT SIMPLY DO NOT KNOW SHOW TO EXPRESS OR SHOW THEIR FEELINGS
اما بلد نیستند احسا سشان را ابراز کنند یا نشان دهند
"TO LEARN THAT TWO PEOPLE CAN LOOK AT THE SAME THING AND SEE IT DIFFERENTLY"
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند
TO LEARN THAT IT IS NOT ALWAYS ENOUGH THAT THEY BE FORGIVEN BY OTHERS
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند
THEY MOST FORGIVE THEMSELVES
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند
"AND TO LEARN THAT I AM HERE
و یاد بگیرند که من اینجام
ALWAYS
همیشه

>   
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢