با نام خدا شروع می کنم

سلام...
چون اين اولين يادداشت منه می خوام خودمو معرفی کنم... خب اسمم که معلومه...مهرداد ... در حال حاضر دانشجو هستم و ۲۶ سالمه... فعلاْ همين...
امروز ۲۶ شهريوره... دو تابستونه که پشت سر هم خونه نبودم آخه دارم روی تز نهاييم کار ميکنم... اين پروژه ذهن منو خيلی به خودش مشغول کرده... می خواستم تا آخر شهريور دفاع کنم ولی اينجور که بوش می ياد تا عيد اينجا هستم... ولی مثل چشم بهم زدن گذشته...دو سال اينجا بودم ولی انگار ديروز بود که از خدمت با هزار زحمت مرخص شدم و اومدم اينجا ثبت نام کردم...چقدر سخت بود...از شيراز به رشت...از رشت به تهران ...از تهران به شيراز ...دهنم صاف شد تا مرخص شدم... نتايج ۷ شهريور ۸۰ اومده بود ولی من می خواستم آموزشی رو تموم کنم تا دوباره آموزشی رو نرم...پس برای دوره کد رفتم شيراز...پادگان زرهی شيراز...يکی ديگه از بچه های اونجا همین دانشگاه قبول شده بود...با هم اونقدر دور پادگانو گشتيم تا تصفيه حساب کرديم... تصفيه حسابش از دانشگاه هم خفن تره...۱۰ روز دير اومديم برای ثبت نام... ما ۲۷ شهريور رسيديم اينجا با اون کله کچل و قيافه های داغون...خلاصه بدون استراحت ترمو شروع کردم...آقای دکتر ا. که مدیر گروه بود دو تا درس خفن به من داد که درس خودش خفن ترين درس رشتمون بود... فکر نمی کردم بتونم پاسشون کنم... همه چی رو سیاه می دیدم... ولی حالا که اينجا هستم همه درسا رو پاس کردم و فقط پروژه مونده...اينم تموم ميشه خيلی زودتر از اينکه فکرشو بکنم...
هفته پيش خونه بودم... وای که چقدر دلم تنگ شده بود..برای خواهرام...برای داداشام...برای ديدن مزرعه برنج...برای چيدن گردو...۱۲ شب ساکمو برداشتم و رفتم آزادی...چقدر شلوغ بود ...چون چهارشنبه تعطیل بود همه می خواستند برند خونه ...سه تومن دادم رفتم...هوا خوب بود....خيلی حال کردم...رفتم بالای درخت گردو و گردو چيدم خیلی راحت پوستشون جدا می شد چون کاملاْ رسیده بودند بعد اونارو گذاشتیم تو آفتاب تا خشک بشند... جای شما خالی...
تا بعد...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٢