در گلستانه

¤ در گلستانه

دشت هايي چه فراخ!

كوه هايي چه بلند!

در گلستانه چه بوي علفي مي آمد!

من در اين آبادي، پي چيزي مي گشتم:

پي خوابي شايد،

پي نوري، ريگي، لبخندي.



پشت تبريزي ها

غفلت پاكي بود، كه صدايم مي زد.



پاي ني زاري ماندم، باد مي آمد، گوش دادم:

چه كسي با من، حرف مي زد؟

سوسماري لغزيد.

راه افتادم.

يونجه زاري سر راه،

بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ

و فراموشي خاك.



لب آبي

گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب:

«من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشيار است!

نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.

چه كسي پشت درختان است؟

هيچ، مي پرد گاوي در كرد.

ظهر تابستان است.

سايه ها مي دانند، كه چه تابستاني است.

سايه هايي بي لك،

گوشه اي روشن و پاك،

كودكان احساس! جاي بازي اينجاست.

زندگي خالي نيست:

مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.

آري

تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.



در دل من چيزي است، مثل يك بيشة نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.

دورها آوايي است، كه مرا مي خواند.»


سهراب سپهری

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٢

برقيا بيشتر کامپيوتر حاليشونه!!!

¤ اینترنت دانشگاه

هيچكي اميدي نداشت كه اينترنت دانشگاه خوب بشه.... از اول ترم اينترنت دانشگاه مشكل داشت و مسوول مركز انفورماتيك دانشگاه يه دكتر كامپيوتري بود... مي گفت عمراً اگه بشه اينترنت رو درست كرد... اما از وقتي يك برقي يعني دكتر رياحي شد مسوول اينترنت دو هفته بيشتر طول نكشيد كه درستش كرد... ميگند كه رفته بود اونجا و به دانشكده برق سپرده بود كه هيچكي باهاش تماس نگيره تا وقتش تلف نشه... دكتر رياحي بهمراه استاد رضا (ايشون هم برقيند) تونستند مشكل رو حل كنند و الان كه من دارم كار ميكنم اينترنت دانشگاه خيلي خوب شده و به قول فردوسي پور به روزاي اوجش برگشته...معلوم ميشه كه برقيا بيشتر از خود كامپيوتريا از مسائل مربوط به كامپيوتر سر در ميارند...

تا بعد...   
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٢

بله اينجوريه...

نمی دونم چی ميخواد بشه... اميدوارم هر اتفاقی که ميخواد بيفته خير باشه... اين هفته ها برای من خيلی مهمه... البته نتيجه هر چی باشه من خودم رو آماده کردم... اولش خيلی ميترسيدم که اگه اونجور که ميخوام نشه يه مصيبت بزرگ اتفاق ميفته... اما حالا هر چی بشه برام مهم نيست... زندگی که تموم نشده... زندگی اصلاْ همينه... پر از پستی و بلندی...يه بزرگی گفته: زندگی دو روزه : يه روز با تو و يه روز عليه تو... بعضی وقتا اونقدر اتفاقات خوشحال کننده برات ميفته که کلی حال ميکنی و يه وقتايی هم اونقدر مسائل ناراحت کننده برات اتفاق ميفته که از بودنت توی اين دنيا خسته و دلسرد ميشی...

اين هم يه عکس خوشگل... بله ما هم احساسات داريم

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٢

تست عکس

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٢

حوادث بعد از زلزله بم

¤ سلام ايندفعه غمگينانه
امشب بيدار موندم تا اين واقيتهايي که تو بم اتفاق افتاده رو بنويسم...
حدسايي که تو نوشته قبليم نوشته بودم خيلي بيشتر از اونا اتفاق افتاد...
آقايون بالانشين نتونستند اين بحران رو مهار کنند... اومدن زلزله اجتناب ناپذير بود... من حالا به اين کاري ندارم که چرا خونه ها استحکام نداشت... ولي اتفاقاتي که بعد از زلزله افتاد خيلي برام مهمه...
دو شب تو خوابگاه بچه هاي خوابگاه لطف کردند و حدود 250 هزار تومن براي زلزله زده ها جمع شد... شنيدم از بچه هاي خوابگاههاي دخترونه هم کلي وسايل مثل لباس و چيزاي ديگه جمع شده بود... اين کمکا با يه اتوبوس و يه وانت براي مردم مصيبت زده فرستاده شد... آقاي مرادي هم از نگهبوناي خوابگاه ماست... خيلي آدم دلسوزه... از اون روز اول کلي زور زد تا بره اونجا و يه کمکي بکنه... بالاخره هم با همين کاروان دانشگاه رفت... مطالبي که مينويسم عين واقعيته... تماماً ديده هاي آقاي مرادي هست...
وقتي رسيدند بم هيچکي نبود که راهنماييشون کنه که کمکا رو کجا بايد تخليه کنند... با هزار زحمت محل هلال احمر بم رو پيدا کردن ولي دريغ از يه آدم که جواب اونا رو بده... اونجا هم کسي نبود... وقتي اومدند بيرون يه کاميون بنز ازشون جلو ميزنه هنوز وارد شهر نشده بودند که اشرار به کاميونه حمله ميکنند و لختش ميکنند ... همه چي رو ميبرند... هر چي هم بدردشون نمي خوره مينداختند دور... بعد چشمشون به ماشيناي دانشگاه ما ميفته ... اومدند تا اينارو هم غارت کنند ولي در اينجا آقاي مرادي و دوستانشون فرار را بر قرار ترجيح ميدند و از دست اونا در ميرند... به محل يه شرکت خودروسازي ميرسند ازشون ميپرسند اين سوله ها که بايد کمکا رو توش خالي کنيم کجاست؟ يارو ميگه درست اومدي ته اين خيابون دو تاسوله هست که مال هلال احمره بريد اونجا... ميرند اونجا و ميبينند که دارند بار يه کاميون رو خالي ميکنند... آقاي مرادي و دوستانشون هم شروع ميکنند تا به اونا کمک کنند ولي يه دفعه آقاي مرادي مشکوک ميشه و بعد از مشورت با بقيه تصميم ميگيرند که اون محل رو ترک کنند ولي مسوول اونجا ولکنشون نبود و اصرار ميکرد تا بارشون رو خالي کنند ... آقاي مرادي و دوستانشون با زحمت از اونجا خارج شدند... بعداً معلوم شد که اينها هم دزد بودند و اين شرايط رو براي استفاده مناسب ديده بودند... اون سوله ها اصلاً مال هلال احمر نبود... اي انسانهاي کثيف... اصلاً لفظ انسان براي شماها درست نيست...
خلاصه با هزار زحمت تونستند بچه هاي هلال احمر رو پيدا کنند و جاي تحويل هدايا هم مشخص شد... آقاي مرادي تعريف ميکرد: از اينجا تا ميدون انقلاب فقط ماشين وايساده بود... بنازم به اين همه مهر و عاطفه مردم خوب ايران... آقاي مرادي تعريف ميکرد وقتي داشتند بارها رو پياده ميکردند چنان پرتشون ميکردند که اگه چيز شکستني توش بود حتماً ميشکست... چقدر آب معدني فرستاده بودن که حيف و ميل شده بود... براي دستشويي رفتن از آب معدني استفاده ميکردند... کنسروايي که مردم فرستاده بودند ميخوردند... يه خانومه که اومده بود در وليعصر تا کمکشو بده يه کنسرو و يه لباس گرم آورده بود خدا ميدونه با چه بغضي اونا رو اهدا ميکرد و ميخواست که اينارو حتماً بدست زلزله زده ها برسونند... اونوقت يه سري آدم پيدا ميشند اينجوري رفتار ميکنند... آقاي مرادي و دوستانشون بارها رو خالي ميکنند و بعد از نيروهاي هلال احمر ميخواند که يه کاري دست اونا بدن تا انجام بدن... اما دريغ از برنامه ريزي... گفتند: هر جا ميتونيد بريد و هر کاري که ميخوايد بکنيد... آقاي مرادي و دوستانشون رفتند توي شهر ببينند چه خبره... دزدا داشتند دزدي ميکردند... هر کي يه وانت آورده بود هر چيز بدرد بخوري که تو خرابه ها پيدا ميکرد بار ماشينش ميزد... انگار سازماندهي اين دزدا قويتر بوده... يه جايي يه ديوار افتاده بود رو يه کاميون پر از پسته هاي صادراتي و کجش کرده بود... چند تا بچه داشتند پسته ها رو ميدزديدند ... يه سرباز هم اون نزديکيها بود که هيچ کاري باهاشون نداشت. وقتي آقاي مرادي بهش اعتراض ميکنه که چرا هيچ کاري نميکني ميگه ولشون کن بزار هر کاري ميخوان بکنند و لي وقتي با عصبانيت آقاي مرادي روبرو ميشه مجبور ميشه که اونارو فراري بده... اما فرداي اون روز نه خبري از کاميون بود و نه خبري از پسته ها... بله کاميون رو با بارش برده بودن...

آقاي مرادي تعريف ميکنه يه جايي داشتند يه کاميون رو لخت ميکردند... زنه کناري وايساده و شوهرش هي ميره يه چيزي از کاميون ورميداره مياره ميزاره کنار زنه... زن و مرد خوشحال از اين کارشان... مرده انگار به شکار شير ميره و بر ميگرده...
آقاي مرادي تعريف ميکرد چه مرده هايي رو که براي قاچاق مواد مخدر ندزديدند!!! چه دختراي يتيمي رو که براي قاچاق به کشورهاي عربي ندزديدند!!!
اين غارتگرا حتي به خارجي ها هم رحم نکردند... دو تا از کاميوناي سوئيسي رو که از فرودگاه ميومدند دزديدند و راننده يکي از اونا رو کشتند... يه راننده ايراني رو با چماق زدند طوريکه قطع نخاع شد... يکي رو چاقو زدند و ...
اين همه دزدي همه به اين خاطر بود که تا روز چهارم بم نيروي انتظامي نداشت... دزدا غارتگرا قاچاقچي ها هر جنايتي که خواستند مرتکب شدند... چقدر من احمقم فکر ميکردم که دولت کاملاً به اونجا مسلطه... چه خيال خامي... دريغ از برنامه... دريغ از سرعت عمل... تا روز چهارم چه اتفاقاتي که اونجا نيفتاد؟

شهر بوي تعفن ميده بايد با ماسک راه رفت... طرف قبرستان که بدتره بوي تعفن وحشتناکه... بيچاره آخونداي اونجا که کار غسل و نماز رو انجام ميدن... وبا نگيرن خوبه... آقاي مرادي تعريف ميکرد يه بيل مکانيکي اونجا داشت تند تند زمين رو سوراخ ميکرد و مرده ها رو بدون کفن تو اون سوراخا ميزاشتند... قبرستاني که به اندازه شهر بم گسترش پيدا کرده... قبرستاني پر از مرده هاي نا شناس...

نحوه پخش هداياي مردم: اين آقايون امدادگر خودمون يه ماشين رو پر از وسايل ميکردند و تو شهر راه ميفتادند... هر کي که زورش بيشتر جنس بيشتري بهش ميرسيد... اون بنده خدايي که روش نميشد يا اون پير زني که نميتونست جلو بياد بايد از گشنگي ميمرد... آخه اين ديگه چه جور توزيع آذوقه است؟؟؟

اما کار گروههاي امداد خارجي خيلي تميز بود: آقاي مرادي بعد از ديدن کارشون به اين نتيجه رسيد که کار تجسس واقعاً يه کار تخصصي هست... شايد يکي زنده باشه وقتي يه آدم ميره رو خرابه ممکنه آوار بيشتر به اون فشار بياره و بميره... خارجي ها اول اون ناحيه يي رو که ميخواستند بگردند کاملا ديوار کشي ميکردند بعد سگ زنده ياب رو ميفرستادند تو اون ناحيه... سگ با دستور مربيش وجب به وجب رو ميگشت و اگه کسي رو پيدا ميکرد علامت ميداد... بعد سگ مرده ياب کارشو شروع ميکرد... خلاصه کارشون جالب بود... خارجي ها با اين کارشون 600 نفر رواز زير آوار نجات دادند...
آقاي مرادي ميگفت تا روز چهارشنبه که بر ميگشتند هنوز يک سوم شهر بم دست نخورده بوده... تازه يه روستا حدود 40 کيلومتريه بم بوده که اون هم با خاک يکسان شده بود ... اونجا که کاملاً دست نخورده بود... نميدونم اگه کسي زنده بود تا حالا زنده مونده؟؟؟

خارجي ها حتي يه ليوان آب از ايراني ها نگرفتند... همه چي رو با خودشون آورده بودند حتي موتور برق...

اين که يه عده آدم که بويي از انسانيت نبردند و تو اين شرايط کاراي کثيفي انجام ميدن تو کشور ما يه واقعيته... ولي اون آقايوني که اون بالا نشستند نبايد پيش بيني اين کار رو ميکردند؟ آخه پس ستاد بحرانشون چيه؟؟؟ آخه اونا چطور با بحران برخورد کردند؟؟؟ تو اين چند سال گذشته اينقدر زلزله داشتيم تو رودبار تو اردبيل تو قزوين و ... آخه چرا فکر نميکنند؟ چرا برنامه ريزي نميکنند؟ چرا چرا و چرا؟ چرا درس عبرت نمي گيرند؟

خدا ميدونه اين همه پول که ايرانيها و خارجيها دادند چي ميشه ؟ من که چشمم آب نميخوره به دست زلزله زده ها برسه!!!

اين واقعيتهايي بود که اتفاق افتاده بود ... البته ميگن الان اوضاع بهتر شده... همه مردم رو از شهر بردن بيرون و يه جايي بيرون شهر اسکان دادند...
اميدوارم از حالا به بعد به فکر اونا باشند...

تا بعد...
  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٢

زندگی بايد کرد

سلام...

ديروز عجب برفي ميومد و امروز اونقدر هوا صاف شده انگار كه اصلاً ديروز از برف خبري نبوده... بهر حال تو اين شرايط من هواي آفتابي و صاف رو ترجيح ميدم... راستش اصلاً از هواي ابري و گرفته خوشم نمياد... تو شمال اكثراً هوا ابريه... خورشيد پيدا نيست... آدم دلش ميگيره... براي همين من هواي آفتابي رو خيلي دوست دارم...
چند وقته كه خوابم به هم خورده و شبا بيدارم... فكر ميكنم كه بيدار موندن تو شب اشتباه باشه ... تصميم گرفتم از امشب درست بخوابم...

ديروز يه پيرزن 97 ساله رو از زير آوار درآوردن... واقعاً از عجايب روزگاره... بعد از 7 روز هنوز زنده مونده بود... خواست خدا این بوده که اون پیرزن زنده بمونه... حتماْ حکمتی تو این کار هست...
شنيده شده كه سگهاي زنده ياب خارجي ها رو دزديدند... اگه اين خبر واقعيت داشته باشه بايد بگم كه متاسفم... اگه سگ رو دزدیده باشند حتماْ خیلی از چیزای دیگه مثل چادر پتو و... رو هم دزدیدند... آدم باید خیلی پست باشه که تو این شرایط از یکسری آدم بدبخت و مصیبت دیده دزدی کنه... حالا من یه چیزایی در مورد دزدی از زلزله رودبار شنیدم که اگه واقعیت داشته باشه که داره واقعاْ وحشتناکه...

به هر حال تا شقايق هست زندگي بايد كرد...

تا بعد...


  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٢

زلزله بد درديه

¤ آه دلم گرفت

باز هم زلزله... دلم ميخواست اونجا بودم تا به مردم کمک کنم... ديشب که اون صحنه های وحشتناک رو تو تلويزيون ديدم شوکه شدم... بچه های کوچولو ديگه روحی نداشتند مرده بودند خونين و مالين تو خيابون ... توی اين هوای سرد شب جايی ندارند که بخوابند... ما اينجا توی رختخواب گرم و نرم و اونا توی خيابون... تنها کاری که تونستيم بکنيم اين بود که تو خوابگاه از بچه ها پول جمع کنيم تا برای اونا بفرستيم... آخه يکی از بچه های خوابگاه عصاری که تو واقعه زلزله رودبار بود ميخواست بره بم .. ما هم سريع پول جمع کرديم تا بهش بديم يه جورايی به دست آسيب ديده ها برسونه...

وقتی ياد زلزله گيلان می فتم يه خورده می فهمم الان اون بنده خداها چی ميکشند... تازه من اون موقع رشت بودم و شدت زلزله خيلی زياد نبود ولی باز هم وحشتناک بود... تا چند شب تو حياط می خوابيديم... ولی توی بم خيلی ها کشته شدند... خونه رو دوباره ميشه ساخت ولی جون آدم که رفت ديگه برگشتی توش نيست...

هر کی که ميتونه کمکی بکنه همين حالا وقتشه...هر جور که ميتونه شروع کنه...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ دی ،۱۳۸٢

اوضاع خوب نيست

به نام او که در اين نزديکی است...

¤ پروژه

فرصت زيادی ندارم ... بايد پروژه نهاييمو آماده کنم... هنوز کلی کار دارم ... خوب فکر کردم و تصميم گرفتم فعلاْ کارای ديگه رو تعطيل کنم و بچسبم به پروژه... نمی خواستم به علی بگم که فعلاْ نمی تونم باهات کار کنم ولی بايد اين کار رو می کردم چونکه الويت اول پروژمه... وقتی بهش گفتم کلی ناراحت شد حتماْ پيش خودش گفت ؛تو هم رفيق نيمه راه شدی نامرد؛ من هم ناراحت شدم ولی فعلاْ شرمندش شدم...

¤ خداحافظی!

فعلاْ قصد خداحافظی از وبلاگ رو ندارم... ولی شايد نتونم زود به زود به روز کنم...

آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا

 

غزلی از حافظ:

صبح ست ساقيا قدحي پر شراب كن
دور فلك درنگ ندارد شتاب كن
زان پيش تر كه عالم فاني شود خراب
ما را ز جام باده ي صافي خراب كن
خورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع كرد
گر برگ عيش مي طلبي ترك خواب كن
روزي كه چرخ از گل ما كوزه ها كند
زنهار كاسه ي سر ما پر شراب كن
ما مرد زهد و توبه و طامات نيستيم
با ما به جام باده ي صافي خطاب كن
كار صواب باده پرستي ست حافظا
برخيز و عزم جزم به كار صواب كن

تا بعد حق يارتان...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ دی ،۱۳۸٢