برای آخرين بار

¤ سلامی گرم به همه دوستان عزيزم... قبل از هر چيز اين سال نو رو به همه تبريک ميگم و اميدوارم توی سال ۸۴ همه خوشبخت بشند... سالی جديد که بايد با انرژی تازه شروع کرد... خدا ميدونه امسال چه راه پر پيچ و خمی رو بايد بريم تا به انتهای سال برسيم... بايد حداکثر تلاشمون رو بکنيم تا فايده بيشتری از زمان ببريم...

 ميخواستم زودتر بيام و آخرين پستم رو بنويسم اما نميشد يعنی هم وقت نميشد و هم اينترنت تو دسترس من نبود به هر حال اومدم تا آخرين پستم رو بفرستم... من حالا توی رشت هستم و اين نوشته ها رو می نويسم...

نميدونم تا حالا ترانه((مرا ببوس)) رو با صدای ((گلنراقی)) گوش کرديد يا نه... من از وقتی که داستان ساخت اين ترانه رو خوندم خيلی به اين ترانه علاقمند شدم و حالا ميخوام اين داستان کمی طولانی رو اينجا بيارم...

پس از ربع قرن سكوت

 

مرحوم حيدر رقابى كه به غلط در برخى نوشته ها «حيدرعلى» آمده، فرزند مرحوم احمد رقابى، در نوزدهمين روز آذر ماه ۱۳۱۰ شمسى پا به عرصه وجود گذاشت و در روز ۲۳ آذر ماه ۱۳۶۸ در آغوش برادر در بيمارستان جم تهران به علت عارضه سرطان لوزالمعده در پنجاه و ششمين سال حيات، براى هميشه دنيا را وداع گفت و در جوار حاج محمدحسن شمشيرى و جهان پهلوان تختى به خاك سپرده شد.

مرحوم رقابى پس از كودتاى ۲۸ مرداد دستگير شد و روانه زندان گرديد و اندكى بعد آزاد شد و دوباره دستگير شد و با گرفتن تعهد از پدر او به شرط آنكه براى هميشه ايران را ترك كند، از زندان آزاد شد و از كشور خارج گرديد.
قبل از آن كه به سال هاى تبعيد مرحوم رقابى نگاهى بيندازم، روايت چگونگى سرودن مرا ببوس را به نقل از خود وى تقديم مى دارم و سرانجام تحصيلات او، چگونگى بازگشت به ايران و سرانجام كار او و كتاب شناختش را ارائه خواهم كرد.
او درباره چگونگى سرودن شعر ترانه «مرا ببوس» مى گويد:

«با او در يكى از روز هاى پرگيرودار جنبش ملى آشنا شدم و هم در شعر و هنر و هم در سياست او را هماهنگ زندگى خود يافتم. سرنوشت دوستى ما با سرنوشت نهضت ملى ايران بعد از كودتاى ۳۲ هماهنگ شده بود. ۲۸ مرداد كه رسيد نهضت انقلابى و زير زمينى شد به همين گونه دوستى ما.

با او پيمان زندگى بسته بودم و مى خواستم كه با پايان يافتن دوره دانشكده حقوق، اين عروس آرزو ها را، عروس خانه خود بسازم و گل هايى را كه پنهانى در لاى روزنامه ها به دست او مى سپردم، ديگر آشكارا هر روز هديه اش كنم.
حالا ديگر من مسئوليت خطرناكى داشتم و ناگزير مى بايد در ميان او و انقلاب يكى را انتخاب كنم. من مسئول كميته نهضت مقاومت ملى دانشگاه تهران بودم كه در سال هاى ۳۴-۱۳۳۲ رهبرى تظاهرات تهران را به عهده داشتم.
بازار با سقف ريخته و بازاريان با زندگى آسيب ديده و كارخانه ها با كارگران به زنجير كشيده شده و دبيرستان ها با چهره توفانى، اما خاموش همه به انتظار كوشش دانشگاه بودند، و به درستى كه نخستين تظاهرات ضد شاه- زاهدى از دانشگاه و در سر چهار راه مصدق [ولى عصر] آغاز شد و به دنبالش نخستين زد و خورد با پليس ها و سرباز ها ...
پس از آن، روز ها و هفته ها و ماه ها گذشت و تظاهرات موضعى در بازار و خيابان ها و برسر چهارراه ها با وضع خونين و دشمن شكن خود ادامه داشت. اين كوشش ها، آغازگر بستن راه اتومبيل ها، موضع گيرى هاى خيابانى پى درپى با فاصله هاى ده دقيقه اى بود كه مايه گيج شدن پليس و فرماندارى نظامى مى گشت.

يكى از اين تظاهرات در خود دانشگاه و در روز شانزدهم آذر بود. دانشگاه در اين روز ۳ شهيد [قندچى، بزرگ نيا و شريعت رضوى] و چندين زخمى و زندانى داد. قهرمان مبارزات، دانشكده فنى بود. «مرا ببوس» در چنين روزى ساخته و به نام بيان حال هر جوان ايرانى بعد از ۲۸ مرداد سينه به سينه گشت و از نسلى به نسل ديگر رسيد.
شب پيش از ماجراى شانزده آذر، از جلسه كميته نهضت مقاومت بيرون آمدم و براى چاپ اعلاميه مهمى به ديدار رابط نهضت مقاومت كل شتافتم. مى دانستم كه فردا روزى توفانى است، كار بعدى خداحافظى با دوست زندگى ام بود.
دو بيت اول اين ترانه با آهنگش در خيابان انقلاب بر ذهنم جارى شد. ساعت دوازده شب كه رسيد با يكى از دستياران تداركات روز بعد به سوى خانه او رفتم. دوستم در تاريكى كوچه ايستاد و من از ديوار خانه بالا رفتم و به آن سوى ديوار سرازير شدم، براى اين كه پدر و مادرش بيدار نشوند، به سختى دم مى زدم. آنها از بيم پليس كه در تعقيب من بود، ديدار ما را قدغن كرده بودند. خود من هم از اين حيث نگران بودم. فرداى خون آلود معلوم نبود كه برايم چه پيش بياورد، زندان يا شهادت؟

يكى از كسانى كه ددمنشانه به دنبال دستگيرى من بود، مولوى معدوم بود. او سرگرد بود و به يكى از ياران دستگير شده ام به نام تويسركانى گفته بود: اين هاله كيست كه هركس را مى گيريم، در زير شكنجه نشانى او را مى دهند؟
اما او نشانى مرا نداشت و خودم هم نداشتم. هر شب و روز به جايى مى رفتم كه جريان هاى مبارزه مرا به آنجا مى كشيد. خانه ام همه جا بود. از پله هاى سنگى دانشكده حقوق گرفته تا زير زمين خانه قديمى مادر بزرگم و يا هر يك از بيغوله هاى بى نام و نشان جنوب شهر.

آن طرز خداحافظى ام با او، به خاطر حفظ جان او بود. چشم باز كرد و در تاريكى شب سايه مرا شناخت. هيچ گاه اين گونه به ديدار او نرفته بودم. بالاخره آخرين دقايق ديدار من و او به سرعت تمام شد. اشك هاى بى صدايش انگشت هايم را خيس كرده بود.

سپيده مرد، سپيده دم/ چو يك فرشته ماهم/ نهاد ديده برهم/ ميان پرنيان غنوده بود به آخرين نگاهش/ نگاه بى گناهش/ سرود واپسين سروده بود

هيچگاه هيچ يك از شعر هايم را تا اين گونه پرتأثر احساس نكرده بودم. روز بعد ساعت هفت صبح، پنجه هاى هنرمند مجيد وفادار دنباله آهنگ را مى ساخت. تنها ده دقيقه براى اين كار احتياج داشت.

و زندان موقت شهربانى جايى بود كه ترانه مرا ببوس در آن تكميل شد و هم بنديان من نخستين خوانندگان آن بودند. يك جاى خواندن آنان، پيرامون هفت سين ۱۳۳۳ بود. شب عيد هم مرا ببوس و سراينده اش، هر دو در زندان بودند.
من او را ديگر نديدم كه بگويم برايش ترانه اى به نام مرا ببوس ساخته ام. خواهش كرده بودم كه اگر زندانى شدم، به ديدنم نيايد. زندان اول به زندان دوم كشيد و آن هم به شرطى تمام شد كه بلافاصله ايران را ترك كنم. نظامى هاى شاه خيال مى كردند اين كميته نهضت مقاومت دانشگاه است كه آتش روشن كرده، اما وقتى كه من رفتم، تازه اين آتش روشن شد و كميته هاى ديگرى از آن بيرون آمدند و بر جاده سرخ انقلاب قدم گذاشتند.
هنوز نمى دانم اين بيست و چهار سالى كه از ايران دور بودم بر سر او چه گذشت و برايش چه پيش آمده است. زندان، شكنجه، شهادت يا هيچ كدام.

موقعى كه من در ايران نبودم، آقاى گل نراقى اين سرود را خواند و بسيار هم خوب خواند. خيلى ها سعى كردند با خواندن دوباره مرا ببوس جاى گل نراقى را بگيرند، اما نتوانستند.

به اين ترتيب معلوم شد، تاريخ سرودن شعر، شب ۱۶ آذر ۱۳۳۳ در تهران بوده و تنها غيبت و زندانى شدن رقابى و سپس تبعيد او و همچنين سكوت حسن گل نراقى، زمينه مناسبى را فراهم آورد تا شايعه سرودن آن توسط سرهنگ عزت الله سيامك و يا محمدعلى مبشرى بر سر زبان بيفتد و اين اشتباه تاريخى به وجود آيد.
مرحوم رقابى در زمان حيات كوتاهش «... از دانشگاه تهران ليسانس حقوق، از دانشگاه كلمبيا در آمريكا فوق ليسانس علوم سياسى و از دانشگاه آزاد برلين در آلمان فدرال دكتراى فلسفه دريافت كرد.
او طى تحصيلات عالى به عنوان دانشجوى ممتاز موفق به اخذ دو بورس تحصيلى و تعداد زيادى تشويقنامه گرديد. رساله دكترايش با عنوان ارزشمندترين رساله در نوع خود بنا به توصيه دپارتمان فلسفه دانشگاه آزاد برلين از سوى دولت آلمان انتشار يافت.

وى در كار سترگ تحقيق و تدريس در آمريكا، نخست در كسوت استاد ممتاز به مدت دو سال از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۶۶ در دانشگاه كلمبيا به تدريس پرداخت، سپس به عنوان پروفسور فلسفه از سال ۱۹۶۶ تا ۱۹۶۷ در دانشگاه ايالتى بال و از ۱۹۶۷ تا ۱۹۶۸ در دانشگاه اوكلاهاما و از سال ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۱ در دانشگاه دولتى كاليفرنيا در سان خوزه تدريس مى كرد. همچنين در سال ۱۹۶۷ با سمت پروفسور فلسفه و علوم سياسى در دانشگاه اينديانا تدريس مى كرد. از سال ۱۹۷۴ به بعد تا زمان بازگشت به وطن، استاديار تحقيق در دانشگاه كاليفرنيا در دى ويست و پروفسور فلسفه در دانشگاه كاليفرنيا در بركلى بود.

او در نخستين روز هاى انقلاب به كشور بازگشت و از سوى دولت موقت بازرگان، كانديداى احراز پست سفير كبيرى در سفارت ايران در آمريكا شد اما آن را رد كرد، به همين دليل به ديدار امام خمينى شتافت و از ايشان درخواست كرد تا به عنوان يك معلم ساده در دانشگاه مشغول تدريس شود، و اين امر مورد پذيرش قرار گرفت.
پس از اتمام تعطيلى دانشگاه ها و انقلاب فرهنگى او تدريس در دانشگاه تهران را آغاز كرد، اما منش و رفتار بى پيرايه او را، عده اى نپسنديدند و در سال ۱۳۶۶ از تدريس محرومش ساختند و «... اين مرد والاى انديشمند، با دلى شكسته و خاطرى ملول اما استوار و سرافزار بى آنكه لحظه اى لب به شكوه بگشايد و از درد هاى جسمى و روحى جانكاه اش ناله اى برآورد، در ۱۹ آذر ۱۳۶۶ در تهران درگذشت.

مراسم يادبود زنده ياد رقابى در تهران باشكوه بسيار برپا شد و بسيارى از معمرين فرهنگ و سياست با حضور در مراسم يادبودش، يادش را گرامى داشتند و مرحوم استاد سيد حسن سادات ناصرى به رسم وفادارى و دوستى، در مراسم سوم و هفتم او زبان به تحيت وى گشود. از مرحوم حيدر رقابى كتاب هاى بسيارى به يادگار مانده است.
آسمان اشك، ناقوس هاى خطر، پرچم سه رنگ، شهرزاد، خاطرات ميگون، مصدق و موازنه منفى، مسئله ايران در شوراى امنيت، جنبش ملى ايران، يادى از پدرم، شاعر شهر شما، شكوفه هاى علم و زندگى (به انگليسى و فارسى) سرخپوستان، سايه اى بر سيماى امام، شقايق ها، چشمه هاى فلسفى تاريخ، سعدى و فلسفه زندگى، جنبه هاى انقلابى و محافظه كارانه فلسفه روان ملى (به آلمانى)، فلسفه علم، راهى دور و دورتر، خيام، ناهيد دختر آسمانى، و چند كتاب منتشر نشده ديگر در زمينه هاى فلسفى و ادبى از جمله كار هاى اوست.

مرحوم گل نراقى و رقابى، تنها يك بار پس از انقلاب، آن هم به صورت كاملاً تصادفى يكديگر را ملاقات كردند و خالى از لطف نيست كه آن را بازگو كنم.

به مناسبت شهادت نوه عمه مرحوم رقابى در جنگ ۸ ساله مراسم ختمى در روز ۹ يا ۱۰ خرداد ۱۳۶۲ در مسجد على ابن موسى الرضا(ع) در خيابان ايران (عين الدوله) برپا شده بود و مرحوم رقابى به عنوان صاحب عزا دم در ايستاده بود. در همين حين گل نراقى از راه رسيد و با معرفى برادر مرحوم رقابى، آن دو يكديگر را در آغوش گرفتند و ساعت ها به گفت وگو و نجوا برآمدند، و اين اولين و آخرين ملاقات اين دو بود و به رغم آن كه مرحوم گل نراقى قول داده بود ترانه مرا ببوس را در حضور رقابى اجرا كند، آن قدر به تعويق افتاد كه سرانجام در چهلمين روز فوت رقابى از قوه به فعل آمد و دوستداران او را به سختى متاثر ساخت.

مشابهت زندگى اين دو بزرگوار، مى تواند از شگفتى هاى روزگار ما باشد. هر دو مجرد زيستند، هر دو زندگى خود را وقف مردم كردند و بر عشق اوليه خود وفادار باقى ماندند و هر دو به سرطان از دنيا رفتند و هر دو در عين مناعت طبع، زندگى را به سر آوردند.

گل نراقى با صدايش و مردم دوستى اش، رقابى با شجاعت، سخاوت، مردم دارى، علم و آگاهى و ايران دوستى اش جاودانه شدند و راز ماندگارى ترانه مرا ببوس، به رغم ربع قرن سكوت درباره آن در همين نكته است.
«مرا ببوس» گل نراقى و رقابى، همچون «مرغ سحر» قمر و بهار و نى داوود، ترانه اى است ملى و نسل پس از نسل مردم ايران، با خاطره آن زندگى خواهند كرد و به رغم آنكه تنها يك «ترانه» بود و روايت هاى جعلى بسيارى پيرامون آن رواج يافت، هزاران خاطره را رقم زد و خواهد زد. يادشان هميشه به خير باد.

 

 

بند يكم
مرا ببوس، مرا ببوس، براى آخرين بار، تو را خدا نگه دار كه مى روم به سوى سرنوشت / بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته / منم به جست وجوى سرنوشت / در ميان توفان، هم پيمان با قايقران ها / گذشته از جان بايد بگذشت از توفان ها / به نيمه شب ها دارم با ياران (يارم) پيمان ها / كه بر فروزم آتش ها در كوهستان ها / (آه) شب سياه، سفر كنم / ز تيره راه گذر كنم / نگه كن اى گل من / سرشك غم به دامن / براى من ميفكن / مرا ببوس، مرا ببوس، براى آخرين بار / تو را خدا نگهدار، كه مى روم به سوى سرنوشت / بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته / منم به جست وجوى سرنوشت / دختر زيبا، امشب برتو مهمانم، در پيش تو مى مانم / تا لب بگذارى برلب من / دختر زيبا، از برق نگاه تو، اشك بى گناه تو / روشن سازد يك امشب من / مرا ببوس، مرا ببوس، براى آخرين بار، تو را خدا نگه دار / كه مى روم به سوى سرنوشت / بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته / منم به جست وجوى سرنوشت

 
بند دوم
ستاره مرد، سپيده دم، چو يك فرشته ماهم / نهاده ديده بر هم / ميان پرنيان غنوده بود / به آخرين نگاهش، نگاه بى گناهش / سرود واپسين سروده بود / ديد كه من از اين پس دل در راهى (راه) ديگر دارم به راه ديگر، شورى ديگر در سر دارم / ز صبح روشن بايد اكنون (از آن) دل بردارم / كه عهد خونين با صبحى روشن تر دارم (آه) / به روى او نگاه من / نگاه او، به راه من / فرشتگان زيبا، به ماتم دل ما / در آسمان هم آوا / ستاره مرد، سپيده دم چو يك فرشته ماهم / نهاده ديده بر هم / ميان پرنيان غنوده بود / به آخرين نگاهش، نگاه بى گناهش / سرود واپسين سروده بود / دختر زيبا، همچون شبنم گل ها، با برگ شقايق ها / بنشين بر بال باد سحر / دختر زيبا چشمان سيه بگشا با روى بهشت آسا / بنگر خندانم بار دگر / مرا ببوس، مرا ببوس، براى آخرين بار / تو را خدا نگه دار / كه مى روم به سوى سرنوشت / بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته / منم به جست وجوى سرنوشت.

 

خب من ديگه ميرم... برای هميشه از اين وبلاگ ميرم و اون هم دليل داره که بايد توی دل خودم بمونه...

به هر حال خدايا شکرت

يا حق...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٤

فکر کنيم

 

عزيزان ، اگر براي حسين بن علي عليه السلام عزاداري نکنيد، هيچ اتفاقي نمي افتد، اگر روز عاشورا به جاي سياه ، سپيد بپوشيد ، به جاي ماتم ، شادي کنيد و به جاي مجلس عزا محفل شادي بر پا کنيد ، نه تبديل به ســنگ مي شويد و نه صاعقه شما را مي کشد. همچنان که در اين جهان پهناور بسياري هستند که اصلا نامي از محرم و حسين ، از کربلا و شهادت نشنيده اند و زندگي روزمره خود را مي کنند.
حتي چه بسيارند شيعياني که با مهاجرت، اصل و ريشه خود همه چيز را فراموش کرده اند، محرم مي آيد و مي رود و آنها در ينگه دنيا اصلا متوجه نمي شوند.
ايامي چون محـرم يا شبهاي قدر يا روز عرفه و شب و روزهايي از اين دست ، فرصتها و نعمتهايي است که اگر غنيمت بدانيم ، مي توانيم بهره ها ببريم و اگر هم به غفلت از آنها بگذريم ، روزگاري مي آيد که حسرت خواهيم خورد.
محــرم حسـين دانشگاه است. دانشگاه عشق بازي با خالق ، با سرچشمه همه خوبيها. دانشگاه عدالت خواهي و پاکبازي. دانشگاه ظلم ستيزي و حقيقت جويي.
گريه برحسـين تجديد عهد و پيمان است با همه پاکي ها و ابراز تنفر است از همه زشتيها و پليديها.
حال اگر خداوند متعال ما را به اين نعمت ، خاص فرموده است ، بياييد تا قدر آن را بدانيم و آن را تا حد يک بازي و سرگرمي پايين نياوريم. بازي هايي همچون بلند کردن علم و کتل و يا قمه زدن و امثال آن .که بايد ريشه يابي کرد و ديد که رفتارهايي اينچنين از کجا وارد آداب و رسوم ما شيعيان شده است.
در تاريخ مسيحيت کاتوليک، فرقه هايي بوده اند و هنوز هم در آمريکاي جنوبي گروه هايي هستند که در روز عروج حضرت عيسي صليب بلند کرده و به دنبال آن به راه مي افتند. يا با زنجيرهاي خاردار به پهلو و پشت خود مي زنند و يا تاجي از خار بر روي سر خود مي گذارند ، به نحوي که خون از سر و رويشان جاري مي شود. بدينگونه مي خواهند خود را در مصائب مسيح شريک گردانند.
اگر اينان باور دارند که مسيح مصلوب شده تا رنج و مصيبت او کفاره گناهان پيروانش باشد، ما چنين اعتقادي درباره حسين نداريم.حسين مـا شهيد عدالت خواهي است ، شهيد مبارزه با فسـاد و پليدي است و عزادار حسين بايد عدالت خواه باشد.
حسين عليه السلام هدف قيام خود را امر به معروف و نهي از منکر بيان کرد. بياييد اگر در جامعهء پيرامون ما، دروغ و غيبت وافترا ، بي توجهي به حقوق ديگران و بيت المال و ... رواج پيدا کرده است ، به مبارزه با آن برخيزيم و از اصلاح خودمان شروع کنيم.بياييد امانت داري ، صداقت و خير خواهي را در جامعه خود همگاني کنيم.
و خلاصه اينکه بيا ييد با هر پيشينه ، با هر قوميت و مليتي در کنار هم بنشينيم و با هم عهد ببنديم که خوبيها را ترويج کرده و با زشتيها و ظلم و ستم به مبارزه برخيزيم ، وحسين عليه السلام را شاهدي بر اين پيمان قرار دهيم .

عليرضا- دانشجوي فلسفه دانشگاه آريزونا

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳

خاله

به نام هستی بخش

خاله مهربان مرد...

خدا رحمتش کنه...

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آذر ،۱۳۸۳

با نام خدا

در اين درگه که گهگه که کُه و کُه که شود ناگه

مشو غره به امروزت که از فردا نه ای آگه

¤ من هدفم رو مشخص کردم... هدف من خدمت به مردمه اونطور که مورد رضای خدا باشه... من ميخوام به اصل بچسبم و فرع رو رها کنم... 

¤ دل ميگيره

پشت اين پنجره ها دل ميگيره
غم و غصه دل تو ميدوني
وقتي از بخت خودم حرف مي زنم
چشمهام اشك بارون ميشه تو ميدوني
عمريه غم تو دلم زندونيه
دل من زندون داره تو ميدوني
هر چي بهش ميگم تو آزادي ديگه
ميگه من دوست دارم تو ميدوني
ميخوام امشب با خدا شكوه كنم
شكوه هاي دلمو تو ميدوني
بگم اي خدا چرا بختم سياست
چرا بخت من سياست تو ميدوني
پنجره بسته ميشه شب ميرسه
چشام آروم نداره تو ميدوني
اگه امشب بگذره فردا ميشه
مگه فردا چي ميشه تو ميدوني

عمريه غم تو دلم زندونيه
دل من زندون داره تو ميدوني
هر چي بهش ميگم تو آزادي ديگه
ميگه من دوست دارم تو ميدوني

پشت اين پنجره ها دل ميگيره
غم و غصه دل تو ميدوني

وقتي از بخت خودم حرف مي زنم
چشمهام اشك بارون ميشه تو ميدوني

هر چي بهش ميگم تو آزادي ديگه
ميگه من دوست دارم تو ميدوني

*** خواننده: فريدون فروغی *** 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۳

عيد فطر

به نام خدا

فعلاْ سرم خيلی شلوغه...

تا بعد...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸۳

دانشگاه هوائی

سلامی دوباره به دوستان گرامی...

زندگی هم سخته و هم آسونه... آدم بعضی وقتا به جای اینکه عصبانی بشه باید بشینه و فقط به حوادث این زندگی بخنده...

 

تا بعد....

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸۳

دوباره زنده شدن...

سلامی دوباره به تو ای يار قديمی...

بعد از مدتها دوری از وبلاگ و وبلاگ نويسی و کلاْ اينترنت دوباره ميخوام بنويسم... توی اين مدت سرم خيلی شلوغ بود و وارد مرحله جديدی از زندگی شدم .... البته اشتباه نکنيد هنوز ازدواج نکردم...

حالا دارم روی يه پروژه کار ميکنم و بايد تا فردا تحويلش بدم... خلاصه اگه ياران قديمی به اينجا اومدن از همينجا بهشون سلام ميگم... به جديديا هم سلام ميگم...

تا بعد...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸۳

بله

مطالب جالبیه...

وقتی كسی از توچیزی را می‌دزدد به تو می‌آموزد كه هیچ‌چیز همیشگی نیست و این كه همیشه قدر داشته‌هایت را بدان و از آنها نهایت استفاده را ببر ‌چرا كه ممكن است روزی آنها را از دست بدهی. حتی اگر این داشتنی‌ها، یك دوست خوب یا پدر و مادر و یا عزیزترین شخص زندگیت باشد. چرا كه فقط امروز آنها در كنار تو هستند و باید قدر آنها را بدانی. وقتی كسی به زندگیت لطمه و خسارتی وارد می‌كند به تو می‌فهماند كه پیمان‌های انسانی ترد و شكننده هستند. پس محافظت و مراقبت از جسم و روحت بهترین كار ممكن است كه می‌توانی انجام دهی.

وقتی كسی تو را تحقیر كرد به تو می‌آموزد كه هیچ دو نفری مثل هم نیستند. اگر با مردمی مواجه شدی كه با تو فرق داشتند، از ظاهر وعمل آنها در موردشان قضاوت نكن به كنه و اصل آنها رخنه كن و آنگاه از قلبت نظر سنجی كن. وقتی كسی قلب تو را شكست به تو می‌آموزد كه دوست داشتن همیشه این معنی را نمی‌دهد كه شخص مقابل هم تو را دوست داشته باشد اما با این وجود به عشق پشت نكن چون وقتی شخص مناسبت را یافتی آرامش و لذتی را كه او همراه خود می‌آورد تمام سختی‌های گذشته‌ات را مبدل به نیك فرجامی خواهد كرد.

وقتی كسی با تو دشمنی كرد به تو می‌آموزد كه هر كسی ممكن است اشتباه كند در این لحظه بهترین كاری كه می‌توانی انجام دهی این است كه آن شخص را بدون هیچ ریا و خودنماییی عفو كنی. بخشیدن كسانی كه باعث آزار شما می‌شوند مشكل‌ترین كاری است كه می‌توان انجام داد.

وقتی كسی را كه دوست داشتی به تو خیانت می‌كند به تو می‌آموزد تا مقاوم نبودن در برابر وسوسه‌ها بزرگترین معضل بشر است. در برابر وسوسه‌ها مقاوم باشید كه اگر به این مهم عمل نمایید پاداشتان را می‌گیرید.

وقتی كسی تو را فریب می‌دهد به تو می‌آموزد كه حرص و آز ریشه در بدبختی دارد.

از ته دل آرزو كن تا رویاهایت به واقعیت بپیوندد این اصلا مهم نیست كه خواسته‌هایت چقدر بزرگ باشند. به موفقیت‌هایت بیندیش اما هرگز اجازه نده تا وسواس فكری بر اهدافت پیروز گردد. فكرهای منفی را در تله مثبت‌اندیشی نابود كن.

وقتی كسی تو را مسخره می‌كند به تو می‌آموزد كه هیچ شخصی كامل نیست.

مردم را با شایستگی‌هایی كه دارند بپذیر و كم و كاستی‌هایشان را تحمل كن.

هرگز شخصی را به‌خاطر عیوبی كه قادر به كنترل آن نیست از خود طرد مكن.

ظرفیت بشر برای دوست داشتن، بزرگترین هدیه خداوند به بشر است هر عملی كه از عشق سر می‌زند به تو درسی می‌آموزد.

وقتی كسی به تو عشق می‌ورزد به تو می‌آموزد كه عشق،‌مهربانی، فروتنی، صداقت، حسن نیت و بخشش می‌تواند هر نوع شر و بدی را خنثی نماید.

در برابر هر عمل خیر، عمل شری نیز وجود دارد این تنها بشر است كه اختیار و كنترل برقراری توازن بین اعمال نیك و بد را دارد.

وقتی در زندگی كسی وارد می‌شوید ببینید می‌خواهید چه درسی به او بدهید.


بله اينجوری بهتره...
تا بعد...   
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸۳

بورس شدن

سلامی به گرميه صميميت...

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته ات به دو دست دعا نگهدارد

 

¤ حاجی از دوستان نزديک منه... کمتر کسی مثل اون ديدم که با وجود اعتقادات خاصش پايبند اخلاقيات باشه... حاجی دانشجوی دکترا هست... خودش ميگه تدريس تو دانشگاه رو دوست نداره ولی برای اينکه درآمد ثابت و مطمئنی داشته باشه مجبوره توی يه دانشگاهی استاد بشه...

من: حاجی کجا رفته بودی؟

حاجی: رفته بودم شهر خودمون تا بورس دانشگاه شهرمون بشم.

من: خب شدی؟

حاجی: نه بابا... با اين که به رشته من خيلی احتياج دارن گفتن اول بايد يه ترم درس بدی تا تو رو مورد سنجش قرار بديم...

من: خب تو چی گفتی؟

حاجی: گفتم آخه من تازه ترم اولم بايد کلی واحد پاس کنم چطور اينهمه راه رو هر هفته بيام و برم؟

من: خب اونا چی گفتن؟

حاجی: مدير گروه گفته اين ديگه مشکل خودته... ما کاری به اين کارا نداريم...

من: حالا چيکار ميکنی؟ ميری؟

حاجی: چاره ای ندارم... ميرم تا بهانه ای نداشته باشند...

من: حالا اگه يه ترم درس بدی ديگه قطعاْ بورست می کنند؟

حاجی: نه... تازه بايد وزارتخونه موافقت کنه اگه اونا مخالفت کنند بورسم نمی کنند...آخه تازگيها وزارت علوم به شدت به کمبود بودجه برخورده...

بله اين از وضع دانشجويان دکترای مملکت ماست... يه زمانی اون اولای انقلاب يه سری آدم با استفاده از بودجه اين مملکت رفتن کشورهای خارجی هم حال کردن هم مدرکشون رو گرفتن... خيلی هاشون هم بی سوادن ولی چون اون موقع آدم تحصيل کرده کم بوده اومدن استخدام شدن و تا آخر عمر به اين کرسيه استاديشون چسبيدن... هر چقدر هم بی سواد و ناکارآمد باشن از سيستم خارج نميشند... نمی دونم اون موقعه جنگ که وضع مملکت خراب بود اين وزارت علوم چطور ميتونست اينقدر برای اعزام دانشجو به خارج خرج کنه ولی الان که مثلاْ جنگ نيست نمی تونه حتی برای داخل دانشجو بورس کنه؟ تازه بودجه دانشگاهها رو هم کم کردن... از طريق دانشگاه پيام نور دارن پول در ميارن... واقعاْ که اينجور برخورد با دانشجوهای دکترا تاسف باره... بعد ميگند که چرا مغزهای ما فرار ميکنند... آقاجان اصلاْ لازم نيست دنبال دليل بگرديد همه چی واضح و آشکاره... حيف که آمريکای نادان هم داره به اين کله گنده های دزد کمک ميکنه ... چرا آدم اينجا که برای دانشجو و کلاْ قشر باسواد جامعه ارزشی قائل نميشند بمونه؟ خيلی از بچه ها اگه مشکل مالی نداشتن تا حالا رفته بودن... چرا جايی که پارتی بازی به جای شايسته سالاری حاکمه بمونه؟ متاسفانه نمی فهمند و شايد هم ميفهمند ولی سرشون رو تو آخور کردن...

بازم سياسی رفتم فکر کنم ديگه وبلاگمو ببندن...

تا بعد...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸۳

کاشان و زلزله

سلام...
خب بعد از غيبتي طولاني مدت سلام... سلامي بعد از زلزله خوب تهران... مي دونم كه مركز زلزله تو مازندران بوده و چند نفر هم مردند ... من هم از مازندراني ها بدم مياد ... متاسفم... اين زلزله يه زلزله هشدار دهنده بود ... دوستي ميگفت چقدر خوبه كه هر از گاهي يه زلزله بياد تا مردم و بيشتر مسوولين از خواب غفلت بيدار بشند...
خواب بودم بيدار شدم حاجي چي شده زلزله اومده؟ بيا بريم بيرون... اومدم بيرون دكتر ك. رو ديدم داشت مي دوئيد... من هم ديگه واينيستادم... دنبالش دوئيدم احمقانه ترين كار ممكن... مثل يه گله گوسفند از طبقه 6 اومديم پايين من خندم گرفته بود وقتي هم كه به حياط رسيدم خندم بيشتر شد... حسن جان بدون دمپايي خيلي خنده دار بود ... روح ا... كه از حموم در رفته بود و يه تعداد كه با شرت اومده بودن... اگه زلزله ميخواست جدي تر باشه تو همون چند ثانيه اول آوار رو سرمون خراب شده بود و ديگه هرگز به پايين نمي رسيديم... شب با بچه هاي خوابگاه رفتيم دوي شبانه توي پارك لاله... همه اومده بودن پارك خيلي از خونواده ها هم با لحاف و تشك اومده بودن و خيلي شلوغ بود هي به ما تيكه مينداختن... آخه شما خودشو با من چيكار داري؟... خيلي از بچه هاي خوابگاه شب رفتن پارك لاله خوابيدن ... خودمونيم ها من اون لحظه خيلي ترسيدم...

كاشان... گلاب گيري... چقدر خوب بود... صفاي اونجا اينجا نيست... جاي شما خالي...






  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸۳

آهار











من سالمم

تا بعد...   
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳

زندگی

 

گر بر سر نفس خود اميری مردی

ور بر دگری خرده نگيری مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن

گر دست فتاده ای بگيری مردی

 

¤ دنيا دنياي جالبیه هر کي دنبال گرفتاريه خودشه ... چقدر سخته آدم نتونه اونطور که مي خواد زندگي کنه... اصلاً اينطور زندگي کردن براي آدم لذت بخش نيست و خيلي موقع ها زجر آور ميشه... ً چند درصد از آدما هستن که دارن باب ميلشون زندگي ميکنن؟ من فکر ميکنم خيلي کم باشن...  تازه بعضي وقتا آدم فکر ميکنه راه درستي رو داره ميره و تصميمي رو گرفته که دوست داشته ولي بعد از يه مدت که گذشت ميفهمه که نه اين راهي که فکر ميکرده براش خوشايند باشه راه خوبي نيست و دوسش نداره... يه مثال ميزنم الان خيلي از نوجوونا عاشق دانشگاه هستن و خيلي هاشون فکر ميکنن که دانشگاه مدينه فاضله شونه ولي وقتي پاشون رو ميزارن تو دانشگاه بعد از مدتي کم کم از اون زده ميشن و خيلي ها هم که عاشق درس و علم بودن در انتهاي کار از اون متنفر ميشن... يه مثال ديگه: دو نفر که همديگه رو خيلي دوست دارن با هم ازدواج مي کنن و صاحب بچه هم ميشن ولي بعد از چند سال ميبينن با هم تفاهم ندارن از يه طرف از زندگيشون لذت نمي برن از طرف ديگه بچه دارن و اگه از هم جدا بشن اون بچه کلي متضرر ميشه... خيلي سخته آدما تو اين شرايط زندگي کنن... بعضي وقتا خودمون تصميماي اشتباهي ميگيريم و به اين حالت ميرسيم بعضي وقتا اجتماع آدم رو به اين شرايط ميرسونه... ما آدما ناقصيم هر چقدر هم اطلاعات داشته باشيم بازم ممکنه اشتباه کنبم ولي اجتماع چطور اينکار رو با آدم ميکنه؟ يه نمونه: وضع مالي خونواده خيلي خرابه  4- 5 تا برادر و خواهر داره... پسر نمي تونه درس بخونه هم ديگه نمي کشه و هم اينکه بايد هر چي زودتر پول دربياره  اطلاعيه استخدام پيماني ارتش رو ميبينه... خوشحال ميشه که ميتونه استخدام بشه ميره ثبت نام ميکنه حالا وارد سيستم شده شرايط اصلاً با روحياتش سازگار نيست ولي چيکار ميتونه بکنه همين که وارد اين سيستم شده خيلي زحمت کشيده اگه ولش کنه باز ميرسه سر جاي اول... يه آدم بيکار ... مجبوره ادامه بده...  فکر ميکنم يه خورده منفي نوشتم ولي  چيزي هست که تو زندگي ماها اتفاق ميفته.. من فکر ميکنم بعضي وقتا که شرايط سخت زندگي بصورت موقتي باشه بايد تحمل کرد ولي اگه  موقتي نباشه بايد يه تصميم شجاعانه گرفت! که هر کسي نمي تونه!

¤ يکشنبه براي کاري رفته بودم اميرآباد ... حدود ساعت 3 بود که تصميم گرفتم از اون بالا  پياده برم تا نمايشگاه فرهنگ استانها رو ببينم که زهرا خانوم توي وبلاگش خبرش رو داده بود... يه شاخه از اون گلهاي ياس که رو ديوار بود کندم ... من از بوي گل ياس خيلي خوشم مياد... داخل کوي شدم ... نمي دونستم نمايشگاه چقدر بزرگه شروع  کردم به ديدن غرفه ها ... غرفه ترکها خيلي شلوغ بود بيشتر بازديد کننده ها دانشجو بودن و هر کي بيشتر دور و بر غرفه استان خودش بود ... اين تهران هم که ما شاءا... خيلي ترک داره براي همين غرفه ترکا خيلي شلوغ بود...  جلوي غرفه کردستان خيلي مکث کردم کلاً از کردا(البته کردستان نه کرمانشاه) خوشم مياد ... آخه دو تا هم اتاقي سنندجي دارم... منصور و امجد.... اين امجد اونقدر آهنگ کردي ميذاشت که ديگه منو کلافه کرده بود...  خوب شد کامپيوترش رو توي عيد خونه گذاشت ديگه راحت شدم...  کلاً بچه هاي خيلي با معرفتي هستن و ديد منو نسبت به کردا خيلي مثبت کردن... خلاصه توي غرفه کردستان موسيقي  زنده کردي اجرا ميکردن و چند تا از بچه هاي کرد هم بيرون غرفه کردي ميرقصيدن که خيلي جالب بود.... از غرفه استان خراسان يه سي دي کنسرت تصويري استاد شجريان رو خريدم که توي اسپانيا اجرا کرده بودن... غرفه ها خيلي زياد بود هر چي ميرفتم تموم نمي شد... گشتم تا غرفه استان خودم رو هم ببينم... استان گيلان...  خيلي ساده درستش کرده بودن... بچه اردکايي که تازه بدنيا اومده بودن و يه کنسرت محلي گيلکي که من از اون خيلي خوشم اومده بود هر چي از مسوولش خواستم که يکي از اون سي دي به من بده نداد آخه فقط همون يکي رو داشت... بعد از غرفه رفتم اونورتر ديدم عشاير هم چادراشون رو بر پا کردن و داشتن اونجا فعاليت ميکردن... نون و شيريني درست ميکردن و به مردم ميدادن... يه جايي داشتن دوغ ميدادن وايسادم تا دوغ بگيرم يه دختري رو ديدم که داشت يادداشت ميکرد به نظرم خارجي اومد اولش فکر ميکردم ترکمني باشه ولي وقتي ازش پرسيدم گفتش چينيه و دانشجو هست... فارسي رو خوب صحبت ميکرد فکر ميکنم زبان فارسي ميخوند.... ديدم زياد خوشش نمياد با من حرف بزنه انگار فهميده بود به پسراي ايروني نبايد زياد رو نشون بده بهر حال اينم شانس ما بود.... کلاً نمايشگاه جالبي بود مردماي نقاط مختلف کشور که اونجا جمع شده بودند و فرهنگ قومي خودشون رو نشون ميدادن... واقعاً که عجب کشور متنوعي داريما... فقط اطلاع رسانيشون خيلی ضعيف بود حتی من که دو قدم بيشتر با کوی فاصله ندارم از برگزاری چنين نمايشگاهی بی اطلاع بودم و اگه وبلاگ زهرا خانوم اچ-بی نبود خبردار نمی شدم... ممنون زهرا خانوم اچ بی...

¤ ديروز نمايشگاه کتاب رفته بودم تا براي خواهرم که ميخواد کنکور امتحان بده چند تا کتاب تست بخرم.... به غير ا ز غرفه کتابهاي درسي فقط از غرفه مطبوعات ديدن کردم خيلي جالب بود... غرفه روزنامه 90 خيلي شلوغ بود يه دو سه باري پريدم ببينم چه خبره ديدم اين محمود فکري بازيکن استقلال اونجا نشسته و اين دختراي سوسول دارن ازش امضاء ميگيرن... يکي از اين پسراي فهيم گفت آخه از اونم امضاء گرفتن داره.... واقعآ راست ميگفت... اونورتر نمي دونم غرفه چي بود ديدم بازم شلوغه بازم پريدم ببينم کيه ديدم اين پسره هنرپيشه تلويزيون پويا (فاميليش يادم رفته) هست و طبق معمول دخترا داشتن واسش ميمردن.... آخه يعني چي اونوقت؟

¤ ديشب علی يه سی دی آورده بود که مال اين جشنهای خصوصيه که لو رفته بود... فکر ميکنم جشن تولد بود ... اين زنا چيکارا که نمی کردن... آخه عزيز من شما که ميخوايد ضايع بازی دربياريد آخه ديگه چرا ازش فيلم ميگيريد؟ حالا که فيلم گرفتين چرا مواظبش نبوديد که دست هر کس و ناکسی نيفته...

¤ توی رشت که بودم با محمد دوستم رفتيم يه قدمی توی شهر بزنيم... محمد گفت بيا از اين خيابون مطهری بريم گفتم باشه بريم... وای که چقدر اين خيابون شلوغ بود چند سال پيش اينقدر شلوغ نبود از نکاتی که برای من جالب بود اين بود که اکثراْ جوونای ۲۰-۲۵ ساله بودن و آدمای سن و سال دار توشون نبودن... تازه تعداد دخترا هم بيشتر از پسرا بود و اونجا ميشد اين قضيه رو که تعداد دخترا توی ايران از تعداد پسرا بيشتره بصورت واضح ديد... اين که خيابونای ما پر از دختر و پسر جوونه به نظر من نشان دهنده مشکل جامعه ست... کلی دختر و پسر جوون داريم اما چه فايده نمی تونن با هم ازدواج کنن... دختر تنها پسر تنها... البته خودمم جزء همين آدما هستم ها...

¤ فردا ميريم آهار... آهار يک جاي بسيار خوش آب و هواست ... تو اين فصل سال که برفاي کوهها آب شدن رودخونه اش پر آبه و با شدت جريان داره... ميخوام تا سرچشمه برم... البته يه آبشاري داره که گذشتن از کنارش خيلي خطرناکه و سالي چند نفر چيز ميشن... اميدوارم فردا من چيز نشم....

يادتون نره که:

هيچ وقت براي شروع دير نيست

تا بعد...

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

بند عيش

سلام...
تو پست قبلي در مورد مهاجرين افغاني نوشته بودم. ويولت نوشته كه تا اسم افغاني رو ميشنوه ياد جنايتاشون ميفته راستش من هم اينجوري بودم وقتي تو روزنامه ها خبراي جنايت و تجاوز و ... رو ميخوندم كه افغانيها اون كارا رو انجام داده بودن اعصابم به هم مي ريخت و احساس تنفر شديدي تو من ايجاد مي شد... ولي به نظر من نبايد قاطي كرد اونايي كه جنايت مي كنند حسابشون با آدماي بيگناه جداست و البته باز من اينجا بيشتر سيستم حكومت رو مقصر ميدونم... باران و زهرا هم نوشتن كه نداشتن هويت خيلي سخته آره خيلي سخته آدم ندونه مال كجاست و سخت تر از اون اینه که نتونی اونجايي که می خواد زندگی کنه... فرشته مهر هم گفته اول بايد به فكر خودمون باشيم بعد به فكر بقيه باشيم... من خودمون رو فراموش نكردم ولي اينجا من داشتم از افغانيها صحبت ميكردم و كلاَ از انسانيت كه امواج سبز ميگه كه پيدا نميشه... من ميگم پيدا ميشه ولي نمي دونم چرا اوني كه آدمه نميتونه كاري بكنه و اوني هم كه ميتونه كاري بكنه آدم نيست...
يكي از دوستاي قديمي رو ديدم كلي از مشكلات مملكت صحبت كرديم وقت خداحافظي بهش گفتم غصه نخور ايشاا... درست ميشه برگشت بهم گفت نه آقا مهرداد ديگه با ايشاا... هم درست نميشه!

آقا اين دفعه ديگه فوتبال رو بي خيال شديم رفتيم كوه... اصغر تا حالا خيلي جاها رفته و من چون ايندفعه مي خواستم جايي برم كه تا حالا نرفته بودم از اصغر خواستم كه با هم بريم... من و سعيد و محمد و اصغر ساعت 6 صبح جمعه از خواب پا شديم يه كمي سخت بود چون شبش داشتيم اين فيلم مارمولك رو ميديديم كه رضا واسم آورده بود هموني كه صداش خوب نيست اما Jet Audio رو طوري تنظيم كرده بوديم كه صداش خوب شده بود اونقدر خنديديم كه داشتيم مي تركيديم... بند عيش جايي بود كه بايد مي رفتيم ... از حصارك رفتيم بالا... واي چه رودخونه اي چه درختايي چه گلايي ... چهار ساعت طول كشيد تا رسيديم تا قله... يه قله 3000 متري كه اولين قله اي بود كه من فتح مي كردم... هوووووووووووورا... ساعت 12 بود كه صبحونه رو بالاي قله خورديم من كه داشتم غش مي كردم... بعدش از شيب كوه اومديم پايين من راحت اومدم ولي بيچاره محمد اون وسطا گير كرده بود و نشسته بود روي زمين ديگه نمي تونست بياد پايين اگه اصغر نرفته بود كمكش نمي دونم تا كي ميخواست اونجا بشينه... ناهار رو پايين اون قله درست كرديم ... توي مسير پر بود از درختاي گيلاس كه تازه شكوفه كرده بودن... اين سعيد شكمو هي مي گفت دو ماه ديگه بيايم گيلاس بخوريم... خلاصه جاي شما خالي... چقدر باصفا بود... يكي از نكات جالب اونجا اين بود كه برخلاف دربند و دركه كه تو روزاي تعطيل خيلي شلوغ ميشند خيلي خلوت بود و راحت ميشد صداي پرنده ها رو شنيد صداي آب رو شنيد من عاشق رودخونم...

من اين روزا مشغله های الکيم زياده و زياد نمی تونم بيام اينترنت کار کنم برای همين تا حالا نتونستم به دوستان وبلاگی سر بزنم ... شرمنده...

تا بعد...

تا بعد...
  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

مهاجران افغانی

¤ آقايون کله گنده به فکر ملتشون افتادن ... منابع هر کشوري در درجه اول به ملت اون کشور تعلق داره و معمولا کشورها اجازه نمي دن که مردم کشورهاي ديگه مدت زيادي تو کشورشون سکونت داشته باشن مگر اينکه اينکار از راههاي قانوني صورت گرفته باشه که مسلماً براي کشور پذيرنده فوايدي هم خواهد داشت... اما کشور ما ايران چگونه عمل کرده؟ هر وقت جنگي تو کشوراي همسايمون اتفاق افتاده  سيل پناهجوها وارد ايران شده... برنامه اي در کار نبوده... افغانستان وعراق و ... بيشترين ميزان مهاجر هم از افغانستان بوده... اونا سالهاست که تو ايرانند... دولت ما مهربون شده ميخواد افغانيها رو بيرون کنه تا از منابع کشور ما ديگه از اين بيشتر استفاده نکنند و همه اين منابع عظيم به ملت خودمون برسه... آره جون خودشون... من که مطمئنم اگه همه مهاجرين هم ايران رو ترک کنند باز هم اوضاع بهتر نخواهد شد... به نظر من اين کله گنده ها اول بايد خودشون رو درست کنن اول بايد آدم بشند کار رو به کاردان بسپرند و سيستم مملکت خودمون رو درست کنن که اينقدر توش بخور بخور هست که حد نداره... ولي مگه ميشه؟ مگه ميشه اين آقايون برخلاف منفعت خودشون عمل کنند؟ براي همينه که  گفتم بايد اول آدم بشند... حالا ميخواند اين افغانيها رو از مملکت بيرون کنند ... آخه مگه ميشه اوني رو که سالها تو ايران زندگي کرده و به قول خودش ايراني شده از خاک اين مملکت بيرون کرد... اين کار تو شرايط فعلي ظلمه... خلاف انسانيته...  نيلوفر و امثال اون ميخواند تو ايران بمونند... به نظر من نبايد افغانيهايي رو که ميخواند تو ايران بمونند بيرونشون کرد... بايد از اول فکری می کردن... حالا اين کار درست نيست...

 

نيلوفر که حالا 22 سال داره

..... سالها به همين منوال و با خاطرات خوب و بد تلخ و شيرين گذشت حالا من بيست و دو ساله ام يک دختر نود و هفت درصد ايرانی که ايرانی حرف می زنم ، ايرانی می خندم ، ايرانی فکر می کنم ، ايرانی می پوشم و ايرانی می جنگم با همه زورگويی هايی که به من می شه. نمی دونم آقایی که می گه همه افغانها بايد تا انتهای امسال ايران را ترک کنند دختر اندازه من نداره ؟؟؟!!! شايد هم داشته باشه اما شايد هیچوقت نتونه بفهمه يک دختر بيست و دوساله افغانی که توی ايران بزرگ شده ... دختری که پدرش به خاطر اينکه اون با فرهنگ ايرانی بار بياد اون رو به کشورهای اروپايی نبرده ... دختری که با تمام بدبختی های مهاجرت ساخته فقط برای اينکه بتونه درس بخونه و زندگی پدر ومادرش براش تکرار نشه چه احساسی داره .... دختری که شبها افسردگی پدر رو ديده و ترس شديد مادر رو از صاحبخانه های اخمو حس کرده ... دختری که شايد نصف عمرش رو گريه کرده و غصه خورده که يک روزی بايد از ايران بره ....

 

عروسک جون فدات شم تو هم قلبت شکسته            که صدتا شبنم اشک توی چشمات نشسته

منم مثل تو بودم يه روز تنهام گذاشتن                          يه دريا اشک حسرت توی چشام گذاشتن  

چه تهمت ها شنيدی  چه تلخی ها چشيدی                    عروسک جون تو ميدونی چه حسرت ها کشيدی  

عروسک جون زمونه من رو اين گوشه انداخت                    به جای حجله بخت برام زندون غم ساخت

بميره اون که ميخواستش ما رو گريون ببينه                        سرای سينه هامون رو ز غم ويرون ببينه

عروسک جون نگام کن چشام برقی نداره                            زمستونه تو قلبم که هيچ گرمايی نداره 

بايد اونجا بخشکم تو گلدون شکسته                                     نه اين که باغبون نيست در گلخونه بستست 

چه تهمت ها شنيدی  چه تلخی ها چشيدی                    عروسک جون تو ميدونی چه حسرت ها کشيدی  

 عروسک جون زمونه من رو اين گوشه انداخت                    به جای حجله بخت برام زندون غم ساخت و ...

<< شاعر رو نميشناسم>>

 

تا بعد...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

ورزشگاه آزادی

سلام...

¤ استاديوم آزادی

از هفته قبل تصميممو گرفته بودم که جمعه برم ورزشگاه آزادی بازی ايران و چين رو ببينم... اين هفته بچه ها خواستن برن آبشار سنگان هر چی هم از من خواستن که ول کن بازی رو بيا بريم کوه قبول نکردم... من عزممو جزم کرده بودم کاری رو که قصد داشتم انجام بدم... جمعه هوا ابری ابری بود اصلاْ با روز قبل قابل مقايسه نبود... به سعيد زنگ زدم که می خوام بيام پيشت اگه تو هم خواستی با من بيا... سعيد گفت مهمون دارم احتمالاْ نمی تونم بيام... بعد از ظهر رفته پيش سعيد... خونش تهران سره شهرک دريا... دوستشم راضی کرديم که بياد... با پسر عمه سعيد که ماشين داشت قرار گذاشتيم که بياد با هم بريم استاديوم... خلاصه يه سری مسائل پيش اومد که نصف نيمه اول رو از دست داديم... وقتی می خواستيم بريم تو ورزشگاه يه سربازه جلوی منو گرفت  و گفت که نمی تونی خوردنی ببری تو ورزشگاه منم گفتم باشه زير پيرنم قايمش کردم و يواشکی ازش رد شدم... فکر نمی کرديم از اين بازی استقبال بشه آخه ميدونيد که ايران اميد زيادی برای صعود به المپيک نداره... خلاصه ديديم درهای طبقه اول رو بستن و مجبور شديم بريم طبقه دوم... بعضی ها داشتن بر می گشتن و به ما می گفتن که اين بازی ارزش ديدن نداره تازه ايران به خودش گل هم زده... می دونيد يه خصلت بدی که ما ايرانی ها داريم اينه که خيلی زود نا امید ميشيم... پشتکار کافی نداريم... کارا رو تا آخرش دنبال نمی کنيم همين که وسطای يه کاری به يه مشکلی برخورد می کنيم فکر ميکنيم که ديگه نمی تونيم ادامه بديم... نميدونم اين تفکر منفی از کجا ناشی ميشه ولی متاسفانه اين تو فرهنگ ما وجود داره... آخه بازی فوتبال ۹۰ دقيقه ست و همه - هم بازيکنان و هم تماشاگران - تا آخرين لحظه بايد تلاش کنن... وقتی اين کره ای ها رو تو جام جهانی ديدم کلی کيف کردم تا آخرين لحظه تيمشون رو تشويق می کنن حتی اون لحظه ای که از ايتاليای بزرگ عقب بودن نا اميد نشدن... داشتم ميگفتم برای رفتن به طبقه دوم استاديم يه مسير مارپيچ رو بايد بالا می رفتيم که خودش يه کوهنوردی بود... اين سربازای بدجنس هم تمام درهای طبقه دوم رو بسته بودن و وقتی می پرسيديم چرا اينجوريه يکيشون جواب داد که: خب بازی مجاني اينجوريه ديگه... آخه تماشای بازی رايگان بود... منظور اون سرباز اين بود که تو ايران چيز مفت رو راحت به ملت نميدن... خب راست ميگفت... خلاصه از يکی از اون درای آخری رفتيم تو و پشت دروازه چينی ها نشستيم... من فکر می کردم ورزشگاه آزادی بايد خيلی بزرگ باشه اما از اون چيزی که تو فکرم بود کوچيک تر بود... يه تلويزيون نه چندان بزرگ هم زير ساعت ورزشگاه آزادی نصب کرده بودن و من که اتفاقاْ نتونسته بودم گل دوم ايران رو ببينم از تو اون تلويزيون ديدمش... خيلی جالب بود... حدود ۶۰ هزار تماشاگر اومده بودن... چينی ها هم حدود ۵۰۰ نفری ميشدن که صداشون اصلاْ شنيده نميشد... وقتی گل دوم رو خوردن فکر ميکنم چندتاشون به گريه افتادن... آخه با اين باخت ديگه کلاْ شانسی برای رفتن به المپيک ندارن... وای موج مکزيکی چقدر جالب بود وقتی شروع ميشد تو لوپ می افتاد ... من و سعيد رو جو گرفته بود و هی اين حرکت موج مکزيکی رو انجام می داديم... به قول حاجی ديگه کاملاْ عوام شده بوديم... من توی رشت چند بار رفته بودم ورزشگاه ولی هيچ وقت اينقدر حال نکرده بودم ...

¤ ميدونيد همه مون يه غده ای زير گلومون داريم که تو بچگی خيلی بزرگه و هر چی که آدم بزرگ ميشه اون کوچيک تر ميشه و به طبع اون کارای بچه گانه آدم کمتر ميشه... من فکر ميکنم غده بچه گيم هنوز خيلی بزرگ باشه ...

¤ دنبال يه سايت درست و حسابی می گردم تا عکسامو توش بزارم... بيشتر سايتای مجانی اجازه Hot Linking نمی دن و اين يه مشکل بزرگه...

¤ خيلی از اين سوال و جواب ويولت با اميد خوشم اومده...

اي كه گفتي هيچ مشكل چون فراق يار نيست

گر اميد وصل باشد، همچنان دشوار نيست

نوك مژگانم به سرخي بر بياض روي زرد

قصه دل مي‏نويسد حاجت گفتار نيست

در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم

بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم

به وقت صبح قيامت، كه سر ز خاك برآرم

به گفتگوي تو خيزم، به جستجوي تو باشم

حديث روضه نگويم، گل بهشت نبويم

جمال حور نجويم، دوان به سوي تو باشم

(سعدی)

پس تا بعد.... 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۳

← صفحه بعد